داستان کوتاه عاشقانه وگریه دار

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

سر: ضعیفه!دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم! دختر: توباز گفتی ضعیفه؟ پسر: خب… منزل بگم چطوره؟ دختر: وااااای… از دست تو! پسر: باشه… باشه ببخشید ویکتوریا خوبه؟ دختر:اه…اصلاباهات قهرم. پسر: باشه بابا… توعزیز منی، خوب شد؟… آشتی؟ دختر:آشتی… راستی گفتی دلت چی شده بود؟ پسر: دلم! آها یه کم می پیچه…! ازدیشب تاحالا. دختر: … واقعا که! پسر: خب چیه؟ نمیگم مریضم اصلا… خوبه؟ دختر: لوووس! پسر: ای بابا… ضعیفه! این نوبه اگه قهرکنی دیگه نازکش نداری ...

ادامه مطلب

داستان کوتاه

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

                             تو عاشق نبودی ! پریا آنقدر گرم صحبت کردن با شاهین بود که اصلاً به موتور سیکلتی که ایستاده بود و به آنها خیره شده بود، توجه ای نکرد و به راه خود ادامه داد صاحب موتور با استفاده از کلاه ایمنی چهره اش را مخفی کرده بود، پریا تا مقصدی را با شاهین همقدم شده بود وقتی با هم خداحافظی کردند پریا شاد و خندان بطرف ...

ادامه مطلب

داستان کوتاه ( مذهبی )

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

                                   اولین شهید صحرای کربلا روایت است در زمان قدیم، حر بن ریاحی و لشکریانش به دستور یزید اولین کسی بودند که راه را بر کاروان سالار شهیدان ابا عبدالله الحسین بسته بودند و مانع شدند تا آنها وارد کوفه شوند، شب در صحرای کربلا فرا رسید، حر بن ریاحی در عالم خواب مادرش را دید که با عصبانیت به او گفت: « حر، لعنت بر تو باد، تو ...

ادامه مطلب

داستان کوتاه مرد افسرده !

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

            مرد افسرده ! لیندا به سرعت پله های هواپیما را طی کرد، او مهماندار یکی از خطوط بین المللی بود و باید خود را برای پروازی طولانی مدت آماده می کرد، قرار بود هواپیما تا لحظاتی دیگر کالیفرنیا آمریکا را به مقصد هامبورگ آلمان ترک کند و پرواز حدود یازده ساعت طول می کشید، پس از لحظاتی مرد 50 ساله ای که توماس نام داشت و ظاهراً ...

ادامه مطلب

داستان كوتاه

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

تقد به آنكه پیش من نیست...   یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟  دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"دوست دارم  تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟  چطور میتونی بگی عاشقمی؟  من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم  ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی  باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،  صدات گرم و خواستنیه،  همیشه بهم اهمیت میدی،  دوست داشتنی هستی،  با ملاحظه ...

ادامه مطلب

حكایت دختر زیبا وخواستگار پیرمرد

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

سلام به همگی یه مطلب جالب خوندم تو یكی از صفحات دلم نیومد تو این وب نذارم .بخونین ونظر بدین شما بجای دختر بودین چه می كردین ؟؟    بولتن نیوز؛ روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد. کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد ...

ادامه مطلب

لیلی و مجنون

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

لیلی و مجنون   روزی لیلی از علاقه شدید مجنون به او و اشتیاق بیش از پیش دیدار او با خبر شد پس نامه ای به او نوشت و گفت: “اگر علاقه مندی که منو ببینی ، نیمه شب کنار باغی که همیشه از اونجا گذر میکنم باش” مجنون که شیفته دیدار لیلی بود چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست . نیمه شب لیلی اومد و وقتی ...

ادامه مطلب

مورچه و سلیمان

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

مورچه و سلیمان  روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای كوهی دید كه مشغول جابجا كردن خاكهای پایین كوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل میشوی؟ مورچه گفت: معشوقه ام به من گفته اگر این كوه را جابجا كنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این كوه را جابجا كنم. حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته ...

ادامه مطلب

زشت ترین دختر کلاس

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند! نقطه مقابل او دختر زیباروی و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید: میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟ یکدفعه ...

ادامه مطلب