چشمها را باید شست جور دیگر باید دید

خلاصه رمان :

چشمها را باید شست جور دیگر باید دید میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده میبیند. وی به راهب مراجعه میکند ...

ادامه مطلب

کتاب مکر زنان

خلاصه رمان :

کتاب مکر زنان وزی نزدیک غروب کتاب فروش دوره گردی در کریاس (ایوان) خانه ای چشمش به زن خوشروئی میخورد و برای فریفتن وی شروع به داد زدن کتاب مکر زنان میکند. زن که مقصود کتاب فروش را در می یابد اظهار علاقه به کتاب کرده به این شرط که به خانه آمده برایش بخواند و پس از پسند بخرد. کتاب فروش از خدا خواسته داخل خانه شده زن به ...

ادامه مطلب

داستان عشق دختر و پسر

خلاصه رمان :

داستان عشق دختر و پسر بعد  از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم… می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع ...

ادامه مطلب

یک داستان کوتاه!!!

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

[caption id="" align="aligncenter" width="190"] یک داستان کوتاه!!![/caption] داستان ما اینگونه آغاز میشود که : در یک دزدی بانک یکی از ایالات آمریکا دزد فریاد کشید : “همه افراد حاظر در بانک ، حرکت نکنید ، پول مال دولت  است و زندگی به شما تعلق دارد” همه در بانک به آرامی روی زمین دراز کشیدند این «شیوه تغییر تفکر» نام دارد، تغییر شیوه معمولی فکر کردن . هنگامیکه دزدان بانک به خانه رسیدند، جوانی ...

ادامه مطلب

داستان سرودن «باز این چه شورش است که در خلق عالم است»

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

 داستان سرودن «باز این چه شورش است که در خلق عالم است» فرارسیدن محرم ،ماه خون وشهادت اباعبدالله حسین(ع) را پیشاپیش به عاشقان ودوست داران ایشان تسلیت عرض میکنم باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است این صبح تیره باز دمید از کجا ...

ادامه مطلب

تفاوت عشق و خشم (داستانی با شرح کوتاه)

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

تفاوت عشق و خشم (داستانی با شرح کوتاه) استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ [caption id="" align="aligncenter" width="350"] تفاوت عشق و خشم (داستانی با شرح کوتاه)[/caption]

ادامه مطلب

سوالی كه همه عالم راحيرت زده كرد

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

سوال كه همه عالم راحيرت زده كرد. پسر كوچكي بعدازبازگشت به خانواده ي خود ازآنهاخواست كه يك عالم دين براي او حاضركنند تا به 3سوالي كه داشت جواب بدهد، بالاخره يك عالم دين براي ايشان پیدا كردندوبين دونفر صحبتهاي زير رد وبدل شد، پسربچه :شما كي هستي؟وآيا مي تواني به سه سوال بنده باسخ دهي؟معلم:من عبدالله، بنده اي ازبندگان خدا وبه سوالات شما جواب خواهم داد به ...

ادامه مطلب

نامه یک دختر به همسر آینده خود

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

عزیزم! می توانی خوشحال باشی، چون من دختر كم توقعی هستم. اگر می گویم باید تحصیلكرده باشی، فقط به خاطر این است كه بتوانی خیال كنی بیشتر از من می فهمی! اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است كه همه با دیدن ما بگویند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود! اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات كامل ...

ادامه مطلب

مراسم عروسی

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

بادا بادا مبارک بادا ايشالا مبارک بادا در چنين روز خجسته و ميمون و شامپانزه اي همه دارن خودشونو هلاک مي کنن ، مادر زن و مادر شوهر که معلوم الحال هستند ،هر دو تو فکر اينن که چه جوري پوز همديگرو بزنن و بين فک و فاميل همديگرو ضايع کنن . پدر زن و پدر شوهر هم که آخر مرام ، اند رفاقت ، تيريپ صفا ، ...

ادامه مطلب

مصاحبه با خدا

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟ پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید. خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟ من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟ خدا جواب داد: - اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی ...

ادامه مطلب

داستان خیلی زیبا..

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

      پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک درمورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از یک ماه پسرک مرد... وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک ...

ادامه مطلب