.. Archives - نگاه دانلود

کودکی…

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خریدو گفت: مواظب خودت باش  کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد:نه "من فقط یکی از بنده های خدا هستم "کودک گفت:می دانستم" با او نسبت دارید "

ادامه مطلب