متن کامل باز این چه شورش است که در خلق عالم است Archives - نگاه دانلود

صفحه اصلی نقشه سایت درباره ما تبلیغات تماس با ما
ینیم سافت
رمان توصیه شده توسط مدیر
موضوعات
  • اموزش زبان
  • تاریخ و تمدن
  • تصاویر ( والپیپر )
  • داستان های انگلیسی به همراه ترجمه فارسی
  • داستان کوتاه
  • دانلود رمان
  • دانلود رمان اجتماعی
  • دانلود رمان تخیلی
  • دانلود رمان ترسناک
  • دانلود رمان جدید
  • دانلود رمان جنایی
  • دانلود رمان عاشقانه
  • دانلود رمان غمگین
  • دانلود رمان معمایی
  • دانلود رمان هیجانی
  • دانلود رمان پلیسی
  • دانلود رمان کل کلی
  • دانلود نرم افزار
  • دانلود کتابهای آموزشی
  • رمان
  • زیبایی
  • شعر
  • شعر زیبا انگلیسی به همراه ترجمه فارسی
  • مصباح الهدی( مذهبی،داستانهای اموزنده یامعنوی)
  • مطالب طنز
  • معرفی اماکن دیدنی ایران
  • مقالات باموضوع مختلف
  • مو
  • موضوعات متفرقه
  • نرم افزار
  • نرم افزارهای موردنیاز کاربران برای خواندن کتاب
  • کانون زبان
  • آرشیو
    آمار
    رمان های در حال تایپ انجمن نگاه دانلود

    داستان سرودن «باز این چه شورش است که در خلق عالم است»

    نویسنده : نگاه
    ۱۴ آبان ۱۳۹۲
    بازدید : 3,343

     داستان سرودن «باز این چه شورش است که در خلق عالم است»

    فرارسیدن محرم ،ماه خون وشهادت اباعبدالله حسین(ع) را پیشاپیش به عاشقان ودوست داران ایشان تسلیت عرض میکنم

     داستان سرودن «باز این چه شورش است که در خلق عالم است»

    باز این چه شورش است که در خلق عالم است
    باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
    باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
    بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
    این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
    کار جهان و خلق جهان جمله درهم است

    روند شکل گیری ترکیب‌بند محتشم کاشانی به دو روایت است:

    1.محتشم، برادری داشت که در جوانی از دست می‌دهد و مرثیه هایی برای وی سروده بود. شبی در عالم رویا حضرت علی(ع) را می بیند و حضرت از وی گله می کند که چرا فقط برای برادرش مرثیه گفته و برای حسین(ع) شعر نمی گوید! محتشم ادب کرده و عرض می کند که خود را شایسته مقام شاعری آن حضرت نمی داند٬ ضمن این که اگر بخواهد شعری بگوید واقعا نمی داند از کجا باید شروع کند. حضرت مصرع اول را برای محتشم خوانده و می فرماید این گونه شروع کن: «باز این چه شورش است که در خلق عالم است» و محتشم می گوید: یک مرتبه از خواب پریدم در حالی که زیر لب زمزمه می کردم: «باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است»
    محتشم شعر را بی وقفه ادامه می دهد تا به این مصرع می رسد که: «هست از ملال گر چه بری ذات ذوالجلال» او اما برای ادامه این بیت تردید می کند. چون قاعدتا مصرع دوم باید به گونه ای عنوان می شد که خداوند را از این واقعه ملول و ناراحت نشان دهد٬ در حالی که ناراحتی و غم از صفات سلبیه الهی است و در خداوند راهی ندارد. به همین دلیل از ادامه باز مانده و به ائمه متوسل می شود. در عالم رویا یا بیداری ادامه این مصرع را به او می‌گویند:

    هست از ملال گر چه بری ذات ذوالجلال

    او در دل است و هیچ دلی نیست بی ملال

    2. محتشم در عالم رویا،حضرت زهرا(س) را می‌بیند که می‌فرمایند چرا برای پسر ما شعر نمی‌گویی؟ و…
    برای مشاهده ترکیب بند بطول کامل به ادامه مطلب مراجعه کنید

    باز این چه شورش است که در خلق عالم است
    باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
    باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
    بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
    این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
    کار جهان و خلق جهان جمله درهم است
    گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
    کاشوب در تمامی ذرات عالم است
    گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست
    این رستخیز عام که نامش محرم است
    در بارگاه قدس که جای ملال نیست
    سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
    جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
    گویا عزای اشرف اولاد آدم است
    خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین
    پرورده ی کنار رسول خدا، حسین
    کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا
    در خاک و خون طپیده میدان کربلا
    گر چشم روزگار به رو زار می گریست
    خون می گذشت از سر ایوان کربلا
    نگرفت دست دهر گلابیبه غیر اشک
    زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
    از آب هم مضایقه کردندکوفیان
    خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
    بودند دیو و دد همه سیراب ومی مکند
    خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
    زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد
    فریاد العطش ز بیابان کربلا
    آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم
    کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا
    آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
    کز خوف خصم در حرم افغان بلندشد
    کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
    وین خرگه بلند ستون  بیستون شدی
    کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
    سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی
    کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
    یک شعله ی برق خرمن گردون دون شدی
    کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
    سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی
    کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
    جان جهانیان همه از تن برون شدی
    کاش آن زمانکه کشتی آل نبی شکست
    عالم تمام غرقه دریای خون شدی
    آن انتقام گر نفتادی به روزحشر
    با این عمل معامله ی دهر چون شدی
    آل نبی چو دست تظلم  برآورند
    ارکان عرش را به تلاطم درآورند
    بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند
    اول صلا به سلسله ی انبیا زدند
    نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید
    زان ضربتی که بر سر شیرخدا زدند
    آن در که جبرئیل امین بود خادمش
    اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند
    بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها
    افروختند و در حسن مجتبی زدند
    وآنگه سرادقی که ملک مجرمش نبود
    کندند از مدینه و در کربلا زدند
    وز تیشه ی ستیزه درآن دشت کوفیان
    بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند
    پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید
    بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند
    اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو
    فریاد بر در ِ  حرم کبریا زدند
    روح الامین نهاده به زانو سر حجاب
    تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب
    چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید
    جوش از زمین به ذروه عرش برین رسید
    نزدیک شد که خانه ی ایمان شود بد
    از بس شکست ها که به ارکان دین رسید
    نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند
    طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید
    باد آن غبار چون به مزار نبی رساند
    گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید
    یکباره جامه در خم گردون به نیل زد
    چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید
    پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
    از انبیا به حضرت روح الامین رسید
    کرد این خیال وهم غلط کار کان غبار
    تا دامن جلال جهان آفرین رسید
    هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
    او در دلست و هیچ دلی نیست بی ملال
    ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
    یک باره بر جریده ی رحمت قلم زنند
    ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر
    دارند شرم  کز گنه خلق دم زنند
    دست عتاب حق به در آید ز آستین
    چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند
    آه از دمی که باکفن خون چکان ز خاک
    آل علی چو شعله ی آتش علم زنند
    فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت
    گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند
    جمعی که زد به هم صفشان شور کربلا
    در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند
    از صاحب حرم چه توقع کنند باز
    آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند
    پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
    شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل
    روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
    خورشید سربرهنه برآمد ز کوهسار
    موجی به جنبش آمد و برخاست کوه
    ابری به بارش آمد وبگریست زار زار
    گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن
    گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار
    عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر
    افتاد در گمان که قیامت شدآشکار
    آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود
    شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
    جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
    گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار
    با آنکه سر زد آن عمل از امت نبی
    روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار
    وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد
    نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد
    بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
    شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
    هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند
    هم گریه بر ملائک هفت آسمان فتاد
    هرجا که بود آهویی از دشت پا کشید
    هرجا که بود طایری از آشیان فتاد
    شد وحشتی که شور قیامت به باد رفت
    چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد
    هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
    بر زخم های کاری تیغ و سنان فتاد
    ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
    بر پیکر شریف امام زمان فتاد
    بی اختیار نعره ی هذا حسین زود
    سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد
    پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول
    رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول
    این کشته ی فتاده به هامون حسین توست
    وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
    این نخل تر کز آتش جانسوز تشنگی
    دود از زمین رسانده به گردون حسین توست
    این ماهی فتاده به دریای خون که هست
    زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست
    این غرقه محیط شهادت که روی دشت
    از موج خون او شده گلگون حسین توست
    این خشک لب فتاده دور از لب فرات
    کز خون او زمین شده جیحون حسین توست
    این شاه کم سپاه که باخیل اشگ و آه
    خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست
    این قالب طپان که چنین مانده بر زمین
    شاه شهید ناشده مدفون حسین توست
    چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد
    وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد
    کای مونس شکسته دلان حال ماببین
    ما را غریب و بی کس و بی آشنا ببین
    اولاد خویش را که شفیعان محشرند
    در ورطه ی عقوبت اهل جفا ببین
    در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان
    واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین
    نی ورا چو ابر خروشان به کربلا
    طغیان سیل فتنه و موج بلاببین
    تن های کشتگان همه در خاک و خون نگر
    سرهای سروران همه بر نیزه هاببین
    آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام
    یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین
    آن تن که بود پرورشش در کنار تو
    غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین
    یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد
    کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد
    خاموش محتشم که دلسنگ آب شد
    بنیاد صبر و خانه ی طاقت بد شد
    خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک
    مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد
    خاموش محتشم که ازین شعر خون چکان
    در دیده ی اشگ مستمعان خوناب شد
    خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز
    روی زمین به اشک جگرگون کباب شد
    خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست
    دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد
    خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب
    از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد
    خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
    جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد
    تا چرخ سفله بود خطایی چنین نکرد
    بر هیچ آفریده جفایی چنین نکرد
    ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای
    وز کین چه ها درین ستم آباد کرده ای
    بر طعنت این بس است که با عترت رسول
    بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای
    ای زاده زیاد نکرده است هیچگه
    نمرود این عمل که تو شداد کرده ای
    کام یزید داده ای از کشتن حسین
    بنگر که را به قتل که دلشاد کرده ای
    بهر خسی که بار درخت شقاوتست
    درباغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای
    با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو
    با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای
    حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
    آزرده اش به خنجر بیداد کرده ای
    ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
    از آتش تو دود به محشردرآورند
    .::: محتشم کاشانی :::.

    آخرين مطالب ارسالي سايت
    Alexa Traffic Rank
    توصیه شده توسط کاربران
    انجمن نگاه دانلود
    انجمني براي همه سليقه ها
    خرید پاپ آپ
    خرید پاپ آپ
    دانلود اهنگ
    دانلود اهنگ
    الوند موزيک
    مرجع موزيکهاي ايروني
    تبليغات متني ارزان
    براي سفارش کليک کنيد