رمان عشقی بدون مانع Archives - نگاه دانلود

صفحه اصلی نقشه سایت درباره ما تبلیغات تماس با ما
ینیم سافت
رمان توصیه شده توسط مدیر
موضوعات
  • اموزش زبان
  • تاریخ و تمدن
  • تصاویر ( والپیپر )
  • داستان های انگلیسی به همراه ترجمه فارسی
  • داستان کوتاه
  • دانلود رمان
  • دانلود رمان اجتماعی
  • دانلود رمان تخیلی
  • دانلود رمان ترسناک
  • دانلود رمان جدید
  • دانلود رمان جنایی
  • دانلود رمان عاشقانه
  • دانلود رمان غمگین
  • دانلود رمان معمایی
  • دانلود رمان هیجانی
  • دانلود رمان پلیسی
  • دانلود رمان کل کلی
  • دانلود نرم افزار
  • دانلود کتابهای آموزشی
  • رمان
  • زیبایی
  • شعر
  • شعر زیبا انگلیسی به همراه ترجمه فارسی
  • مصباح الهدی( مذهبی،داستانهای اموزنده یامعنوی)
  • مطالب طنز
  • معرفی اماکن دیدنی ایران
  • مقالات باموضوع مختلف
  • مو
  • موضوعات متفرقه
  • نرم افزار
  • نرم افزارهای موردنیاز کاربران برای خواندن کتاب
  • کانون زبان
  • آرشیو
    آمار
    رمان های در حال تایپ انجمن نگاه دانلود

    دانلود رمان عشقی بدون مانع جاوا،اندروید،ایفون،pdf،تبلت

    نویسنده : shadan
    ۷ خرداد ۱۳۹۴
    بازدید : 7,411

    دانلود رمان عشقی بدون مانع جاوا،اندروید،ایفون،pdf،تبلت

    دانلود رمان عشقی بدون مانع - www.negahdl.com

    دانلود رمان عشقی بدون مانع – www.negahdl.com

    دانلود رمان عشقی بدون مانع جاوا،اندروید،ایفون،pdf،تبلت

    نوشته samane taromi کاربر انجمن نودهشتیا

    خلاصه :

    تارا دختری از یه خانواده متوسط که با پسری به اسم فردین آشنا میشه وپس از مدتی به عقد هم درمیان ..اما چند روز مونده به عروسی با کشته شدن دایی داماد همه چی بد میشه ومشکل هایی برای تارا وفردین به وجود میاد…

    شخصیت ها اصلی :
    تارا :
    فردین :
    ………………
    از زبان اول شخص ودختر قصه

    قسمتی از متن :

    کلاس که تموم شد ،دست بارانا رو گرفتم وگفتم:بیا بریم یه چیزی بخوریم من خیلی گرسنه ام
    -کلاسش خیلی خسته کننده است …
    -چند جلسه بیشتر نمونده دیگه ..اشکال نداره
    با سقلمه ای که بارانا به پهلوم زد نگاهش کردم .با دستش روبه روم رو نشون میداد.فردین بود.فردین اکبری بیست وسه ساله بود که برای فوق لیسانس صنایع درس میخوند وتوی کارخونه پدرش هم کار میکرد …دوسال پیش باهم آشنا شدیم ،پسرخوبی بود حداقل از نظر من خوب بود .. روبه بارانا گفتم:چند لحظه صبر کن الان میام

    …..

    ساعت هشت شب بود که احساس کردم صدای بابا میاد .دیوان شعری رو که میخوندم وگذاشتم کنار ،دستی به موهام کشیدم ورفتم پایین ..بابا با دیدن من خندید وگفت:به به ته تغاری من خبرها شنیدم امروز
    لبخندی زدم وگفتم:چه خبری ؟

    (بیشتر…)

    آخرين مطالب ارسالي سايت
    Alexa Traffic Rank
    توصیه شده توسط کاربران
    انجمن نگاه دانلود
    انجمني براي همه سليقه ها
    خرید پاپ آپ
    خرید پاپ آپ
    دانلود اهنگ
    دانلود اهنگ
    الوند موزيک
    مرجع موزيکهاي ايروني
    تبليغات متني ارزان
    براي سفارش کليک کنيد