نگاه دانلود | دانلود رمان <

تکه ای که دوست نداری!؟

<?php the_title(); ?>
خلاصه داستان :

شیوانا صبح زود از مقابل مغازه نانوایی عبور می کرد. دید نانوا عمدا مقداری آرد ارزان جو را با آرد مرغوب گندم مخلوط می کند تا در طول روز به مردم به اسم نان مرغوب گندم بفروشد و سود بیشتری به دست آورد. شیوانا از مرد نانوا پرسید:" آیا دوست داری با آن بخش از وجودت که به تو دستور این کار را داد و الآن مشغول ...

ادامه مطلب

آب شور

<?php the_title(); ?>
خلاصه داستان :

مردی از دست روزگار سخت می نالید. پیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواست . استاد لیوان آب نمكی را به خورد او داد و از مزه اش پرسید؟ آن مرد آب را به بیرون از دهان ریخت و گفت: خیلی شور و غیر قابل تحمل است. استاد وی را به كنار دریا برده و به وی گفت همان مقدار آب بنوشد و بعد از ...

ادامه مطلب

شیوانا و زن

<?php the_title(); ?>
خلاصه داستان :

شیوانا و زن بچه ای نزد شیوانا رفت (در تاریخ مشرق زمین شیوانا كشاورزی بود كه او را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانستند) و گفت: "مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی كه به كاهن معبد دارد، خواهر كوچكم را قربانی كند، لطفا خواهر بی گناهم  را نجات دهید". شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید كه زن ...

ادامه مطلب

که هرکس کاربرای خداکند،ابلیس رابراوغلبه نباشد….

<?php the_title(); ?>
خلاصه داستان :

درمیان بنی اسرائیل عابدی بود.وی را گفتند: فلان جادرختی است وقومی ان را می پرستند! عابدخشمگین شد،برخاست وتبربردوش نهاد تاآن درخت رابرکند.... ابلیس به صورت پیری ظاهرالصلاح ،برمسیراومجسم شد،وگفت:ای عابد،برگردوبه عبادت خودمشغول باش! عابدگفت:نه،بریدن درخت اولویت دارد....مشاجره بالا گرفت ودرگیرشدندعابدبرابلیس غالب امد ووی رابرزمین  کوفت وبرسینه اش نشست.ابلیس دراین میان گفت:دست بدارتاسخنی  بگویم،توکه پیامبرخدانیستی وخدابراین کارتورا مامورننموده است،به خانه برگردتاهرروز دودینارزیربالش تونهم،بایکی معاش کن ودیگری را انفاق نماواین بهتروصوابترازکندن ان ...

ادامه مطلب

عیدتون مبارک

<?php the_title(); ?>
خلاصه داستان :

درود بر تو ای دوازدهمین ستاره تابناك آسمان ولایت! سلام بر تو ای روشنی كائنات! ای آفتاب تابیده از آسمان های دور دست! ای خوش بوترین عطر جهان! آن هنگام كه نسیم، رایحه دل نوازت را در دشت ها می پراكند، كدام گل از عطر ناب تو سر مست نمی شود وكدام رود در جستجوی تو، ترانه انتظار سر نمی دهد؟ گنجشك ها چسبیده به شاخه سیاه ...

ادامه مطلب

خدا با ماست

<?php the_title(); ?>
خلاصه داستان :

خدا با ماست نویسنده : ج.حسینی بعضی ستاره ها در آسمان پهناور می درخشیدند وچشمک زنان خود نمایی میکردند. هوا گرم بود و من که بعد از مدتها به شهر خودم برگشته بودم با لباس سربازی وپوتینهای برق انداخته از خیابانها و کوچه ها یکی پس از دیگری رد میشدم واز این گرما لذت می بردم...

ادامه مطلب

زنی که همیشه بسم الله رحمن الرحیم می گفت

<?php the_title(); ?>
خلاصه داستان :

درتحفة الاخوان حکایت شده است مردی منافق زن مؤمنی داشت که درتمام امورخودبه اسم باری تعالی مددمی جست ودرهرکاربسم الله رحمن رحیم می گفت وشوهرش توسل واعتقاداورابه بسم الله بسیارخشمناک می شدوازمنع اوچاره نداشت تاآنکه روزی کیسه کوچکی از زر رابه آن زن دادوگفت اورانگاه بدارد!زن کیسه راگرفت وگفت بسم الله الرحمن الرحیم آن رادر پارچه ای پیچیدوگفت بسم الله الرحمن الرحیم وآن رادرمکانی پنهان نمودوبسم الله ...

ادامه مطلب

چرا به خانه امام علی(ع) حمله کردند وچرا امام علی سکوت کرد؟

<?php the_title(); ?>
خلاصه داستان :

سلام دوستان برای من همیشه سوال بودچرابه خونه ی امام علی حمله کردندوامام ازخوددفاعی نکردتحقیق کردم معلوم شدچون امام علی باابوبکربیعت نکرده بودبدنبالش امدندتااورابرای بیعت ببرندچون بی بی همیشه صورتش رامی پوشاندوان موقع صورتش حجاب نداشت پشت درخودراپنهان کردوانهابه عمددر رابه اتش کشیدندوهنگامی که در راهل میدهندمیخ دربه پهلوی ایشان میرودومحسن راازدست میدهنداماسوال دوم چراامام کاری نکرد؟هنگام مرگ رسول اکرم به امام علی میفرمایدعلی جان وصیتی به ...

ادامه مطلب

معامله باخدا

<?php the_title(); ?>
خلاصه داستان :

زارعی تصمیم گرفت خدارادرکار زراعتش شریک کندتاخداباران کافی وبه موقع بفرستدوبه کشت وزرعش برکت بدهدومتقابلا اوهم سرخرمن سهم خداراجداکندوبپردازدسال اول زراعتش خیلی پرمحصول شدووقتی خرمن هارادرو کردوخواست سهم هاراتفکیک کندبه خداعرض کرد: شماکه الحمدلله بی نیازیدولی من خانه وزندگی حسابی ندارم امسال بااجازه شمامن همه ی محصول راخودم برمیدارم وسال آینده سهم شماراحساب خواهم کرد.سال دوم هم زراعتش خیلی پربرکت شدولی بازموقع تقسیم کردن سهمش باخدا،گفت:خدایامن یک ...

ادامه مطلب