نگاه دانلود | دانلود رمان

دریای عجیبی که در قرآن آمده + عکس

<?php the_title(); ?>
خلاصه داستان :

آخرین نیوز: در شهر توریستی اسکاگن این زیبایی را می توانید در سجیه دید، این شمالی ترین شهر دانمارکیهاست، جایی که دریای بالتیک و دریای شمال بهم میپیوندند. دو دریای مختلف با هم یکی نمی شوند و بنابرین این راستا بوجود می آید. و این همان چیزی است که در قرآن آمده است. سورة مبارکه الرحمن مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ (۱۹) بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ (۲۰) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۲۱) یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ (۲۲) ۱۹٫ دو دریا ...

ادامه مطلب

دانلودرمان ناشناخته برای موبایل/کامپیوتر/اندروید/تبلت

دانلودرمان ناشناخته - www.negahdl.com
خلاصه داستان :

دانلودرمان ناشناخته برای موبایل/کامپیوتر/اندروید/تبلت خلاصه:رمانی که کاملاً تخیلی و بر گرفته از خاطرات خون آشام و خون واقعی و توایلایت و...کلاً شیرتوشیریه واسه خودش....توی این رمانم همه چی از قبل ِ گرگینه و خون آشام و پری و...هس...موضوع:تخیلی،عاشقانه   خلاصه:راجع به دختری ِ که از مادر ِ پری و پدری خون آشام به دنیا می آد و..باپیداکردن دفترخاطرامادرش پی به گذشته اش میبره و.........پایان خوش

ادامه مطلب

اهدای خون

<?php the_title(); ?>
خلاصه داستان :

اهدای خون سالها پیش زمانی كه به عنوان داوطلب در بیمارستان استانفورد مشغول كار بودم با دختری به نام لیزا آشنا شدم كه از بیماری جدی و نادری رنج می برد. ظاهرا تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از برادر پنج ساله خود بود كه او نیز قبلا مبتلا به این بیماری بود و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بود و هنوز نیاز به مراقبت پزشكی داشت . پزشك  معالج وضعیت بیماری خواهرش را توضیح داد و ...

ادامه مطلب

پیرمردوپرنده

<?php the_title(); ?>
خلاصه داستان :

دریک دهکده پیرمردخردمندی زندگی میکرد.افرادی که به مشکلی برمی خوردندیاسوالی داشتند،به اومراجعه می کردندیک روزیک بچه ی باهوش وزبل که میخواست سربه سرپیرمردبگذاردپرنده ی کوچکی گرفت وان راطوری دردستش گرفت که دیده نشود.بعدپیش پیرمردرفت وبه اوگفت:پدربزرگ من شنیده ام شماباهوش ترین مرددهکده هستیدامامن باورنمی کنم.اگرراست است  می توانیدبگوییدکه این پرنده ای که دردست من است زنده است یامرده؟ پیرمردنگاهی به پسرانداختوفکرکرداگربگویدپرنده زنده است پسربایک حرکت کوچک دستش پرنده رامی کشدواگربگویدمرده است اوپرندهه را ازادمی کندتابه خیال ...

ادامه مطلب

پند عابدپند عابد

<?php the_title(); ?>
خلاصه داستان :

پند عابد گویند صاحب دلی ، برای اقامه نماز به مسجدی رفت . نماز گزاران، همه او را شناختند؛ پس، از او خواستند كه پس از نماز، بر منبر رود و پند گوید. پذیرفت . نماز جماعت تمام شد . چشم ها همه به سوی او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست. بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آنگاه خطاب به جماعت گفت: مردم ! هر كس از شما كه ...

ادامه مطلب

تکه ای که دوست نداری!؟

<?php the_title(); ?>
خلاصه داستان :

شیوانا صبح زود از مقابل مغازه نانوایی عبور می کرد. دید نانوا عمدا مقداری آرد ارزان جو را با آرد مرغوب گندم مخلوط می کند تا در طول روز به مردم به اسم نان مرغوب گندم بفروشد و سود بیشتری به دست آورد. شیوانا از مرد نانوا پرسید:" آیا دوست داری با آن بخش از وجودت که به تو دستور این کار را داد و الآن مشغول انجام این کار است تمام عمر همنشین باشی!؟" مرد ...

ادامه مطلب

آب شور

<?php the_title(); ?>
خلاصه داستان :

مردی از دست روزگار سخت می نالید. پیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواست . استاد لیوان آب نمكی را به خورد او داد و از مزه اش پرسید؟ آن مرد آب را به بیرون از دهان ریخت و گفت: خیلی شور و غیر قابل تحمل است. استاد وی را به كنار دریا برده و به وی گفت همان مقدار آب بنوشد و بعد از مزه اش پرسید؟ مرد گفت: خوب است و می توان ...

ادامه مطلب

شیوانا و زن

<?php the_title(); ?>
خلاصه داستان :

شیوانا و زن بچه ای نزد شیوانا رفت (در تاریخ مشرق زمین شیوانا كشاورزی بود كه او را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانستند) و گفت: "مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی كه به كاهن معبد دارد، خواهر كوچكم را قربانی كند، لطفا خواهر بی گناهم  را نجات دهید". شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید كه زن دست و پای دختر خردسالش را بسته و ...

ادامه مطلب

که هرکس کاربرای خداکند،ابلیس رابراوغلبه نباشد….

<?php the_title(); ?>
خلاصه داستان :

درمیان بنی اسرائیل عابدی بود.وی را گفتند: فلان جادرختی است وقومی ان را می پرستند! عابدخشمگین شد،برخاست وتبربردوش نهاد تاآن درخت رابرکند.... ابلیس به صورت پیری ظاهرالصلاح ،برمسیراومجسم شد،وگفت:ای عابد،برگردوبه عبادت خودمشغول باش! عابدگفت:نه،بریدن درخت اولویت دارد....مشاجره بالا گرفت ودرگیرشدندعابدبرابلیس غالب امد ووی رابرزمین  کوفت وبرسینه اش نشست.ابلیس دراین میان گفت:دست بدارتاسخنی  بگویم،توکه پیامبرخدانیستی وخدابراین کارتورا مامورننموده است،به خانه برگردتاهرروز دودینارزیربالش تونهم،بایکی معاش کن ودیگری را انفاق نماواین بهتروصوابترازکندن ان درخت است...عابدباخودگفت:راست می وید،یکی رابه صدقه می دهم ...

ادامه مطلب

عیدتون مبارک

<?php the_title(); ?>
خلاصه داستان :

درود بر تو ای دوازدهمین ستاره تابناك آسمان ولایت! سلام بر تو ای روشنی كائنات! ای آفتاب تابیده از آسمان های دور دست! ای خوش بوترین عطر جهان! آن هنگام كه نسیم، رایحه دل نوازت را در دشت ها می پراكند، كدام گل از عطر ناب تو سر مست نمی شود وكدام رود در جستجوی تو، ترانه انتظار سر نمی دهد؟ گنجشك ها چسبیده به شاخه سیاه روزگار، سرود نام تو را می خوانند، زمین ...

ادامه مطلب

خدا با ماست

<?php the_title(); ?>
خلاصه داستان :

خدا با ماست نویسنده : ج.حسینی بعضی ستاره ها در آسمان پهناور می درخشیدند وچشمک زنان خود نمایی میکردند. هوا گرم بود و من که بعد از مدتها به شهر خودم برگشته بودم با لباس سربازی وپوتینهای برق انداخته از خیابانها و کوچه ها یکی پس از دیگری رد میشدم واز این گرما لذت می بردم...

ادامه مطلب