داستان کوتاه Archives - نگاه دانلود

صفحه اصلی نقشه سایت درباره ما تبلیغات تماس با ما
رمان توصیه شده توسط مدیر
موضوعات
آرشیو
آمار

    بهلول شکستن سر استاد

    نویسنده : REZA
    ۳۰ آبان ۱۳۹۴
    بازدید : 850

     بهلول شکستن سر استاد

    روزی بهلول در حالی که داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردانش می گوید :من امام صادق (ع) را قبول دارم اما در سه مورد با او کاملا مخالفم !یک اینکه می گوید :خداوند دیده نمی شودپس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد
    دوم می گوید :خدا شیطان را در آتش جهنم می سوزانددر حالی که شیطان خود از جنس آتش است و آتش تاثیری در او ندارد
    سوم هم می گوید :انسان کارهایش را از روی اختیار انجام می دهددر حالی که چنین نیست و از روی اجبار انجام می دهد
    بهلول تا این سخنان را از استاد شنید فورا کلوخ بزرگی به دست گرفت و به طرف او پرتاب کرد
    اتفاقا کلوخ به وسط پیشانی استاد خورد و آنرا شکافت !استاد و شاگردان در پی او افتادند و او را به نزد خلیفه آوردند
    خلیفه گفت : ماجرا چیست؟
    استاد گفت : داشتم به دانش آموزان درس می دادم که بهلول با کلوخ به سرم زد و آنرا شکست !
    بهلول پرسید : آیا تو درد را می بینی؟گفت : نهبهلول گفت : پس دردی وجود نداردثانیا مگر تو از جنس خاک نیستی و این کلوخ هم از جنس خاک پس در تو تاثیری نداردثالثا : مگر نمی گویی انسانها از خود اختیار ندارند ؟پس من مجبور بودم و سزاوار مجازات نیستم
    استاد دلایل بهلول دیوانه را شنید و خجل شد و از جای برخاست و رفت !!!

    چشمها را باید شست جور دیگر باید دید

    نویسنده : REZA
    ۲۶ آبان ۱۳۹۴
    بازدید : 652

    چشمها را باید شست
    جور دیگر باید دید

    this-buddhist-monk-is-the-worlds-happiest-man

    میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده میبیند.

    وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد کرد ….

    که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند . همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.

    بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته ؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :” بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته.”

    مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر چشم اندازت(نگرش) میتوانی دنیا را به کام خود درآوری. تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان(نگرش) ارزانترین و موثرترین روش میباشد.

    کتاب مکر زنان

    نویسنده : REZA
    ۲۵ آبان ۱۳۹۴
    بازدید : 1,602

    کتاب مکر زنان

    0000

    وزی نزدیک غروب کتاب فروش دوره گردی در کریاس (ایوان) خانه ای چشمش به زن خوشروئی میخورد و برای فریفتن وی شروع به داد زدن کتاب مکر زنان میکند.
    زن که مقصود کتاب فروش را در می یابد اظهار علاقه به کتاب کرده به این شرط که به خانه آمده برایش بخواند و پس از پسند بخرد.
    کتاب فروش از خدا خواسته داخل خانه شده زن به اطاقش کشیده در خانه را بسته کنارش به گوش دادن مطالب کتاب می نشیند و در این موقع صدای در خانه بلند میشود.
    زن به کتاب فروش میگوید که صدای در زدن شوهرش میباشد و او را داخل صندوق کرده درش را قفل زده و در خانه را باز میکند.
    شوهرش که چاروادار و مست و بد آمده بود زن را به مواخذه کشیده که چرا او را پشت در گذاشته است و زن میگوید مهمان داشته است و برایش ماجرا را از اول تا آخر تعریف میکند و اینکه اکنون در صندوق میباشد.
    مرد چاقویش را کشیده و نعره زنان از زن میخواهد که در صندوق را باز کند و زن کلید را تسلیمش میکند و همچی که کلید را در مشت شوهر میگذارد میگوید مرا یاد و تو را فراموش.
    و ماجرا را لوث میکند. مرد هم تصور میکند که این حیله ای بوده که زن بدان واسطه شرطی را که با هم سر شکستن جناقی کرده بودند ببرد.
    پس خندیده و کلید را به طرف زن پرت میکند و شام و چای و چپق و غیره برگذار میشود و به خواب میرود.
    زن هم به سراغ کتابفروش رفته درب صندوق را باز میکند و از خانه بیرونش انداخته و میگوید این فصل را هم به کتابت اضافه کن….

    داستان عشق دختر و پسر

    نویسنده : REZA
    ۲۱ آبان ۱۳۹۴
    بازدید : 8,127

    داستان عشق دختر و پسر

    Copy of Recovered_JPEG Digital Camera_445

    بعد  از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به
    وضوح حس می کردیم…
    می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از
    ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه
    زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…
    هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…
    تا اینکه یه روز علی نشست رو به رومو
    گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که
    دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…
    گفتم:تو چی؟گفت:من؟
    گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟
    برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو
    گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…
    با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون
    هنوزم منو دوس داره…
    گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…


    (بیشتر…)

    یک داستان کوتاه!!!

    نویسنده : Love Only
    ۱۵ آبان ۱۳۹۲
    بازدید : 469
    یک داستان کوتاه!!!

    یک داستان کوتاه!!!

    داستان ما اینگونه آغاز میشود که :
    در یک دزدی بانک یکی از ایالات آمریکا دزد فریاد کشید :
    “همه افراد حاظر در بانک ، حرکت نکنید ، پول مال دولت  است و زندگی به شما تعلق دارد”
    همه در بانک به آرامی روی زمین دراز کشیدند
    این «شیوه تغییر تفکر» نام دارد، تغییر شیوه معمولی فکر کردن .
    هنگامیکه دزدان بانک به خانه رسیدند، جوانی که (مدرک لیسانس اداره کردن تجارت داشت)
    به دزد پیرتر(که تنها شش کلاس سواد داشت) گفت «برادر بزرگتر، بیا تا بشماریم چقدر بدست آورده ایم»
    دزد پیرتر با تعجب گفت؛ «تو چقدر احمق هستی، اینهمه پول شمردن زمان بسیار زیادی خواهد برد.
    امشب تلویزیون ها در خبرها خواهند گفت ما چقدر از بانک دزدیده ایم»
    این را میگویند: «تجربه» اینروز ها، تجربه مهمتر از ورقه کاغذ هایی است که به رخ کشیده میشود!
    پس از آنکه دزدان بانک را ترک کردند ، مدیر بانک به رییس خودش گفت، فوری به پلیس خبر بدهید.
    اما رییس اش پاسخ داد: «تامل کن! بگذار ما خودان هم ۱۰ میلیون از بانک برای خودمان برداریم
    و به آن ۷۰ میلیون میلیون که از بانک ناپدید کرده بودیم بیافزاییم»
    اینرا میگویند «با موج شنا کردن» پرده پوشی به وضعیت غیرقابل باوری به نفع خودت !
    رییس کل می گوید: «بسیار خوب خواهد بود که هرماه در بانک دزدی بشود»
    اینرا میگویند «کشتن کسالت» شادی شخصی از انجام وظیفه مهمتر می شود.
    روز بعد، تلویزیون اعلام میکند ۱۰۰ میلیون دلار از بانک دزدیده شده است.
    دزد ها پولها را شمردند و دوباره شمردند اما نتوانستند ۲۰ میلیون بیشتر بدست آورند.
    دزدان بسیار عصبانی و شاکی بودند:
    «ما زندگی و جان خودرا گذاشتیم و تنها ۲۰ میلیون گیرمان آمد.
    اما روسای بانک ۸۰ میلیون را در یک بشکن  بدست آوردند.
    انگار بهتر است انسان درس خوانده باشد تا اینکه دزد بشود.»
    اینرا میگویند؛ «دانش به اندازه طلا ارزش دارد»
    رییس بانک با خوشحالی میخندید زیرا او در ضرر خودش در سهام را در این بانک دزدی پوشش داده بود.
    اینرا میگویند؛ «موقعیت شناسی» جسارت را به خطر ترجیح دادن.
    در اینجا کدامیک دزد راستین هستند؟

    داستان سرودن «باز این چه شورش است که در خلق عالم است»

    نویسنده : نگاه
    ۱۴ آبان ۱۳۹۲
    بازدید : 3,157

     داستان سرودن «باز این چه شورش است که در خلق عالم است»

    فرارسیدن محرم ،ماه خون وشهادت اباعبدالله حسین(ع) را پیشاپیش به عاشقان ودوست داران ایشان تسلیت عرض میکنم

     داستان سرودن «باز این چه شورش است که در خلق عالم است»

    باز این چه شورش است که در خلق عالم است
    باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
    باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
    بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
    این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
    کار جهان و خلق جهان جمله درهم است

    روند شکل گیری ترکیب‌بند محتشم کاشانی به دو روایت است:

    1.محتشم، برادری داشت که در جوانی از دست می‌دهد و مرثیه هایی برای وی سروده بود. شبی در عالم رویا حضرت علی(ع) را می بیند و حضرت از وی گله می کند که چرا فقط برای برادرش مرثیه گفته و برای حسین(ع) شعر نمی گوید! محتشم ادب کرده و عرض می کند که خود را شایسته مقام شاعری آن حضرت نمی داند٬ ضمن این که اگر بخواهد شعری بگوید واقعا نمی داند از کجا باید شروع کند. حضرت مصرع اول را برای محتشم خوانده و می فرماید این گونه شروع کن: «باز این چه شورش است که در خلق عالم است» و محتشم می گوید: یک مرتبه از خواب پریدم در حالی که زیر لب زمزمه می کردم: «باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است»
    محتشم شعر را بی وقفه ادامه می دهد تا به این مصرع می رسد که: «هست از ملال گر چه بری ذات ذوالجلال» او اما برای ادامه این بیت تردید می کند. چون قاعدتا مصرع دوم باید به گونه ای عنوان می شد که خداوند را از این واقعه ملول و ناراحت نشان دهد٬ در حالی که ناراحتی و غم از صفات سلبیه الهی است و در خداوند راهی ندارد. به همین دلیل از ادامه باز مانده و به ائمه متوسل می شود. در عالم رویا یا بیداری ادامه این مصرع را به او می‌گویند:

    هست از ملال گر چه بری ذات ذوالجلال

    او در دل است و هیچ دلی نیست بی ملال

    2. محتشم در عالم رویا،حضرت زهرا(س) را می‌بیند که می‌فرمایند چرا برای پسر ما شعر نمی‌گویی؟ و…
    برای مشاهده ترکیب بند بطول کامل به ادامه مطلب مراجعه کنید

    باز این چه شورش است که در خلق عالم است
    باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
    باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
    بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
    این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
    کار جهان و خلق جهان جمله درهم است
    گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
    کاشوب در تمامی ذرات عالم است
    گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست
    این رستخیز عام که نامش محرم است
    در بارگاه قدس که جای ملال نیست
    سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
    جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
    گویا عزای اشرف اولاد آدم است
    خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین
    پرورده ی کنار رسول خدا، حسین
    کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا
    در خاک و خون طپیده میدان کربلا
    گر چشم روزگار به رو زار می گریست
    خون می گذشت از سر ایوان کربلا
    نگرفت دست دهر گلابیبه غیر اشک
    زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
    از آب هم مضایقه کردندکوفیان
    خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
    بودند دیو و دد همه سیراب ومی مکند
    خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
    زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد
    فریاد العطش ز بیابان کربلا
    آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم
    کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا
    آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
    کز خوف خصم در حرم افغان بلندشد
    کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
    وین خرگه بلند ستون  بیستون شدی
    کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
    سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی
    کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
    یک شعله ی برق خرمن گردون دون شدی
    کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
    سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی
    کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
    جان جهانیان همه از تن برون شدی
    کاش آن زمانکه کشتی آل نبی شکست
    عالم تمام غرقه دریای خون شدی
    آن انتقام گر نفتادی به روزحشر
    با این عمل معامله ی دهر چون شدی
    آل نبی چو دست تظلم  برآورند
    ارکان عرش را به تلاطم درآورند
    بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند
    اول صلا به سلسله ی انبیا زدند
    نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید
    زان ضربتی که بر سر شیرخدا زدند
    آن در که جبرئیل امین بود خادمش
    اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند
    بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها
    افروختند و در حسن مجتبی زدند
    وآنگه سرادقی که ملک مجرمش نبود
    کندند از مدینه و در کربلا زدند
    وز تیشه ی ستیزه درآن دشت کوفیان
    بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند
    پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید
    بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند
    اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو
    فریاد بر در ِ  حرم کبریا زدند
    روح الامین نهاده به زانو سر حجاب
    تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب
    چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید
    جوش از زمین به ذروه عرش برین رسید
    نزدیک شد که خانه ی ایمان شود بد
    از بس شکست ها که به ارکان دین رسید
    نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند
    طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید
    باد آن غبار چون به مزار نبی رساند
    گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید
    یکباره جامه در خم گردون به نیل زد
    چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید
    پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
    از انبیا به حضرت روح الامین رسید
    کرد این خیال وهم غلط کار کان غبار
    تا دامن جلال جهان آفرین رسید
    هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
    او در دلست و هیچ دلی نیست بی ملال
    ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
    یک باره بر جریده ی رحمت قلم زنند
    ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر
    دارند شرم  کز گنه خلق دم زنند
    دست عتاب حق به در آید ز آستین
    چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند
    آه از دمی که باکفن خون چکان ز خاک
    آل علی چو شعله ی آتش علم زنند
    فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت
    گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند
    جمعی که زد به هم صفشان شور کربلا
    در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند
    از صاحب حرم چه توقع کنند باز
    آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند
    پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
    شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل
    روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
    خورشید سربرهنه برآمد ز کوهسار
    موجی به جنبش آمد و برخاست کوه
    ابری به بارش آمد وبگریست زار زار
    گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن
    گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار
    عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر
    افتاد در گمان که قیامت شدآشکار
    آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود
    شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
    جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
    گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار
    با آنکه سر زد آن عمل از امت نبی
    روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار
    وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد
    نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد
    بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
    شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
    هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند
    هم گریه بر ملائک هفت آسمان فتاد
    هرجا که بود آهویی از دشت پا کشید
    هرجا که بود طایری از آشیان فتاد
    شد وحشتی که شور قیامت به باد رفت
    چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد
    هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
    بر زخم های کاری تیغ و سنان فتاد
    ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
    بر پیکر شریف امام زمان فتاد
    بی اختیار نعره ی هذا حسین زود
    سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد
    پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول
    رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول
    این کشته ی فتاده به هامون حسین توست
    وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
    این نخل تر کز آتش جانسوز تشنگی
    دود از زمین رسانده به گردون حسین توست
    این ماهی فتاده به دریای خون که هست
    زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست
    این غرقه محیط شهادت که روی دشت
    از موج خون او شده گلگون حسین توست
    این خشک لب فتاده دور از لب فرات
    کز خون او زمین شده جیحون حسین توست
    این شاه کم سپاه که باخیل اشگ و آه
    خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست
    این قالب طپان که چنین مانده بر زمین
    شاه شهید ناشده مدفون حسین توست
    چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد
    وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد
    کای مونس شکسته دلان حال ماببین
    ما را غریب و بی کس و بی آشنا ببین
    اولاد خویش را که شفیعان محشرند
    در ورطه ی عقوبت اهل جفا ببین
    در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان
    واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین
    نی ورا چو ابر خروشان به کربلا
    طغیان سیل فتنه و موج بلاببین
    تن های کشتگان همه در خاک و خون نگر
    سرهای سروران همه بر نیزه هاببین
    آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام
    یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین
    آن تن که بود پرورشش در کنار تو
    غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین
    یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد
    کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد
    خاموش محتشم که دلسنگ آب شد
    بنیاد صبر و خانه ی طاقت بد شد
    خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک
    مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد
    خاموش محتشم که ازین شعر خون چکان
    در دیده ی اشگ مستمعان خوناب شد
    خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز
    روی زمین به اشک جگرگون کباب شد
    خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست
    دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد
    خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب
    از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد
    خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
    جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد
    تا چرخ سفله بود خطایی چنین نکرد
    بر هیچ آفریده جفایی چنین نکرد
    ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای
    وز کین چه ها درین ستم آباد کرده ای
    بر طعنت این بس است که با عترت رسول
    بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای
    ای زاده زیاد نکرده است هیچگه
    نمرود این عمل که تو شداد کرده ای
    کام یزید داده ای از کشتن حسین
    بنگر که را به قتل که دلشاد کرده ای
    بهر خسی که بار درخت شقاوتست
    درباغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای
    با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو
    با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای
    حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
    آزرده اش به خنجر بیداد کرده ای
    ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
    از آتش تو دود به محشردرآورند
    .::: محتشم کاشانی :::.

    دانلودرمان مدیسا برای موبایل(جاوا،اندروید،ایفون)،pdf،ایپد،تبلت

    نویسنده : نگاه
    ۶ مهر ۱۳۹۲
    بازدید : 16,702

    دانلودرمان مدیسا برای موبایل(جاوا،اندروید،ایفون)،pdf،ایپد،تبلت

    دانلودرمان مدیسا برای موبایل(جاوا،اندروید،ایفون)،pdf،ایپد،تبلت

    دانلود رمان مِدیسا برای موبایل(جاوا،اندروید،ایفون)،پی دی اف،ایپد،تبلت

    نوشته *Nazan!n* کاربر انجمن نودهشتیا

    خلاصه : داستان درباره ی پسری به اسمِ سیاوشِ که آدمی ه /و/س بازیِ که هیچی شبی تختش خالی از معشوقه هاش نیست اما دنیا همیشه به کامِ آدم نیست، بالاخره یه روزی، یه جایی وجدانِ خاموشِ آدم شعله ور میشه … .اما کدوم وجدان؟ اصن وجدان وجود داره؟

    همین جا، همین اولِ رمان اعلام میکنم که ممکنه بعضی از صحنه های این رمان، مناسبِ هر سنی نباشه، ولی من تا اونجایی که بتونم و تشخیص بدم که به اصلِ داستان لطمه نمیخوره سعی میکنم هرموضوعی رو مطرح نکنم اما خب، از خلاصه ی رمان معلومه که قضیه از چه قراره…!

    و اما نکته ی آخر، این رمان تقریبا براساسِ واقعیت نوشته شده و دو شخصیت اولِ کتاب، سیاوش و مدیسا واقعی هستن!

    این رمان سبک هم خونه ای نیست .

    اما موضوعِ کلی رمان : 

    ×رمانتیک (خودم عاشق هستم و تا جایی که شده خواستم حسِ عشقو به خواننده القا کنم.)
    ×تا حدودی 18+
    ×تا جایی که اطلاعات و مطالعاتم اجازه داده، خواستم بیماریِ “فوبیای آب” یا “آب هراسی” رو معرفی کنم.
    ×تو این رمان خبری از دختر و پسرای خوشگل (جز شخصیت سیاوش و معشوقه هاش بخاطر یه سری دلایل) نیست!
    ×هیچ کدوم از اتفاقات الکی نیست و تماما حساب شده است.
    ×خودم میدونم که موضوعِ کتاب تکراریه، موادِ اولیه یکیه اما قالب ها متفاوته!
    ×کل کل و دعوا و حسِ تنفر و عشق و ترحم و حتی طنز، همه ی همه رو داریم و بهتون قول میدم که لحظه به لحظه با شخصیت ها حس هاتون عوض میشه.
    ×رمان از زبانِ دو شخصیت گفته میشه و لحنی محاوره داره

    مقدمه :

    زندگی است دیگر! نباید ازش دلگیر شد! گاهی همپای دلت قدم برمیدارد اما گاهی توی قعرِ تنهایی، تنهایت میگذارد!

    با این اوصاف، چه همپایت باشد، چه نباشد، با بی رحمی میگذرد!

    سیاوش:مردی که دارای اسب سیاه اسب است.

    شایلین:بی همتا.

    مدیسا:پاک و مقدس.

    رادین:بخشنده.

    مهرسام:پسر خونگرم و مهربان.

    کوهیار:کوه نشین.

    مِهروش:مانند خورشید.

    آتریسا:زیبا_مانند آتش.

    هنگامه : آشوب. (بیشتر…)

    تفاوت عشق و خشم (داستانی با شرح کوتاه)

    نویسنده : Love Only
    ۳۰ مرداد ۱۳۹۲
    بازدید : 1,272

    تفاوت عشق و خشم (داستانی با شرح کوتاه)

    استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟

    تفاوت عشق و خشم (داستانی با شرح کوتاه)

    تفاوت عشق و خشم (داستانی با شرح کوتاه)

    (بیشتر…)

    سوالی كه همه عالم راحيرت زده كرد

    نویسنده : نگاه
    ۱۷ مرداد ۱۳۹۲
    بازدید : 480

    سوال كه همه عالم راحيرت زده كرد

    . پسر كوچكي بعدازبازگشت به خانواده ي خود ازآنهاخواست كه يك عالم دين براي او حاضركنند تا به 3سوالي كه داشت جواب بدهد

    ، بالاخره يك عالم دين براي ايشان پیدا كردندوبين دونفر صحبتهاي زير رد وبدل شد، پسربچه :شما كي هستي؟وآيا مي تواني به سه سوال بنده باسخ دهي؟

    معلم:من عبدالله، بنده اي ازبندگان خدا وبه سوالات شما جواب خواهم داد به اميدخدا، پسربچه:آيا شمامطمئني جواب خواهي داد؟

    چون اكثرعلما نتوانستند به سه سوال من پاسخ بدهند!!

    معلم :تمام تلاشم را ميكنم وباكمك خدا جواب ميدهم. پسر بچه: 3سوال دارم: س1:آيا درحال حاضر خداوندي وجود دارد ؟

    اگر وجود دارد شكل و قيافه ي آن را به من نشان بده؟؟ س2:قضاوقدرجيست؟؟ س3؟اگرشيطان از آتش خلقت شده است، پس براي چی او دراخرت در آتش انداخته خواهد شد چون بر ايشان تأثيري نخواهد گذاشت؟

    معلم كشيده ي محكمي را به صورت پسربچه زد ، پسربچه گفت براي چي به من زدي وچه چيزي باعث شد كه ازمن ناراحت وعصباني شوي؟ معلم جواب داد كه من ازدست شماعصباني نشدم و اين ضربه اي كه به شمازدم جواب هر 3سوال شماست. پسربچه: ولي من هيچي را نفهميدم، معلم:بعد از اينكه شمارا زدم چه چيزي حس كردي؟؟

    پسربچه: حس درد بر صورتم دارم، معلم: پس ايا اعتقاد داري كه درد وألم موجود است؟

    پسربچه :بله، معلم: پس آن رابه من نشان بده. پسربچه: نميتوانم. معلم:اين جواب اول من بود.همگي به وجود خداوند اعتقاد داريم ولي نميتوانيم او راببينيم

    .سپس اضاف كرد كه ايا ديشب خواب ديدي كه من تو را خواهم زد؟ پسربچه: نه، معلم:آيا گاهي به ذهنت اومد كه من تو را روزي خواهم زد؟ پسربچه :نه. معلم :اين قضا وقدربود.

    سپس اضاف كرد :دستي كه با آن تو را زدم از چه چيزي خلقت شده است؟ پسربچه: أز گل. معلم :وصورت تو ازچي ؟

    پسربچه:باز از گل. معلم :چه چيزي حس كردي بعد ازينكه بهت زدم؟ پسربچه :حس درد وألم داشتم.

    معلم :آفرين،پس ديدي چطور گل بر گل درد واردميكند اين بااراده خداانجام ميشود، پس با اينكه شيطان از آتش خلقت شده ،أما اگرخدا خواست،

    اين آتش مكان دردناكي براي شيطان خواهد بود، أرزش خواندن و نشر را دارد… اين چنين معلمي ميتواند نسلها را تربيت كند… .

    نامه یک دختر به همسر آینده خود

    نویسنده : روژینا
    ۲ فروردین ۱۳۹۲
    بازدید : 752

    عزیزم!

    می توانی خوشحال باشی، چون من دختر كم توقعی هستم. اگر می گویم باید تحصیلكرده باشی، فقط به خاطر این است كه بتوانی خیال كنی بیشتر از من می فهمی! اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است كه همه با دیدن ما بگویند”داماد سر است!” و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود!

    اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات كامل داشته باشی، فقط به این خاطر است كه وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم!اگر از تو خانه می خواهم، به خاطر این است كه خود را در خانه ای به تو بسپارم كه تا آخر عمر در و دیوارآن، خاطره اش را برایم حفظ كنند و هرگوشه اش یادآور تو و آن شب باشد!

    اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است كه فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بوده ای!اگر دوست دارم ویلای اختصاصی كنار دریا داشته باشی، فقط به خاطر این است كه از عشق بازی كنار دریا خوشم می آید… جلوی چشم همه هم كه نمی‌شود!

    مابقی در ادامه مطلب

    (بیشتر…)

    صفحه 1 از 3123
نصب تولبارنگاه دانلود
با نصب تولبار همیشه به سایت نگاه دانلود دسترسی خواهید داشت وتازه ترین رمانها برای شما نمایش داده خواهد شد . تولبار نگاه دانلود

آخرين مطالب ارسالي سايت
توصیه شده توسط کاربران
Alexa Traffic Rank
انجمن نگاه دانلود
انجمني براي همه سليقه ها
خرید پاپ آپ
خرید پاپ آپ
دانلود اهنگ
دانلود اهنگ
الوند موزيک
مرجع موزيکهاي ايروني
تبليغات متني ارزان
براي سفارش کليک کنيد