نگاه دانلود داستان کوتاه Archives » نگاه دانلود



بهترین هدیه برای خانم ها ! ارزان و شیک ! ساعت بند چرم الیزابت
ساعت بند چرم الیزابت سایر محصولات
فرم خرید پستی را پر نمایید و این محصول را از مامور اداره پست تحویل بگیرید سپس مبلغ ۲۸۰۰۰ تومان + هزینه ارسال پستی رابه مامور پست پرداخت نمایید
آخرین ارسالی های انجمن نگاه دانلود
عنوان پاسخ بازديد آخرين ارسال
»  ❤ ♡ ❥ ♥ دلـــــ♡ـــــم ميخـــــــواد .. ❤ ♡ ❥ ♥ 3 0 BAD GIRL
»  ܓ✿مولای سبز پوش جمعه ها ................ بیاܓ✿ 170 726 shinee
»  ✮ ☆ ★ هایکو ★ ☆ ✮ به کتاب هایتان بال دهید ✮ ☆ ★ 1 0 *پارامیس*
»  اسمی که نفر قبلی گفته تو فامیلاتون هست؟ 695 4149 Raha m
»  عـــکـس نــوشتــــــــــ 4694 16906 shinee
»  گالری تصاویر مجموعه شگفت انگیز لباس عروس و مجلسی ۲۰۱۴ 3 0 BAD CAT-1
»  گالری تصاویر لباس عروس های سبک سلطنتی ۲۰۱۵ از کمپانی زهیر مراد 1 0 BAD CAT-1
»  طراحی لباس های زیبا و رویایی توسط گلبرگ های گل 0 0 BAD CAT-1
»  اخبارمربوط به سی و سومین جشنواره تئاتر فجر 1 5 ☂Baran
»  داروهای خانگی برای تقویت مو های بلند 0 0 BAD CAT-1
»  پیشنهاد خانگی برای مو های تار و کدر شده 0 0 BAD CAT-1
»  چگونه قسمت های خالی ابرو را به حالت اول برگردانیم؟ 0 0 BAD CAT-1
»  عکس های نایاب قدیمی از بازیگران و چهره های مشهور 3 0 Raha m
»  گالری تصاویر آرایش لب نارنجی 1 0 BAD CAT-1
»  یک ویرایشگر قدرتمند فایلهای PDF + دانلود 0 0 Autumn Girl
........................................... 

یک داستان کوتاه!!!

یک داستان کوتاه!!!

یک داستان کوتاه!!!

داستان ما اینگونه آغاز میشود که :
در یک دزدی بانک یکی از ایالات آمریکا دزد فریاد کشید :
“همه افراد حاظر در بانک ، حرکت نکنید ، پول مال دولت  است و زندگی به شما تعلق دارد”
همه در بانک به آرامی روی زمین دراز کشیدند
این «شیوه تغییر تفکر» نام دارد، تغییر شیوه معمولی فکر کردن .
هنگامیکه دزدان بانک به خانه رسیدند، جوانی که (مدرک لیسانس اداره کردن تجارت داشت)
به دزد پیرتر(که تنها شش کلاس سواد داشت) گفت «برادر بزرگتر، بیا تا بشماریم چقدر بدست آورده ایم»
دزد پیرتر با تعجب گفت؛ «تو چقدر احمق هستی، اینهمه پول شمردن زمان بسیار زیادی خواهد برد.
امشب تلویزیون ها در خبرها خواهند گفت ما چقدر از بانک دزدیده ایم»
این را میگویند: «تجربه» اینروز ها، تجربه مهمتر از ورقه کاغذ هایی است که به رخ کشیده میشود!
پس از آنکه دزدان بانک را ترک کردند ، مدیر بانک به رییس خودش گفت، فوری به پلیس خبر بدهید.
اما رییس اش پاسخ داد: «تامل کن! بگذار ما خودان هم ۱۰ میلیون از بانک برای خودمان برداریم
و به آن ۷۰ میلیون میلیون که از بانک ناپدید کرده بودیم بیافزاییم»
اینرا میگویند «با موج شنا کردن» پرده پوشی به وضعیت غیرقابل باوری به نفع خودت !
رییس کل می گوید: «بسیار خوب خواهد بود که هرماه در بانک دزدی بشود»
اینرا میگویند «کشتن کسالت» شادی شخصی از انجام وظیفه مهمتر می شود.
روز بعد، تلویزیون اعلام میکند ۱۰۰ میلیون دلار از بانک دزدیده شده است.
دزد ها پولها را شمردند و دوباره شمردند اما نتوانستند ۲۰ میلیون بیشتر بدست آورند.
دزدان بسیار عصبانی و شاکی بودند:
«ما زندگی و جان خودرا گذاشتیم و تنها ۲۰ میلیون گیرمان آمد.
اما روسای بانک ۸۰ میلیون را در یک بشکن  بدست آوردند.
انگار بهتر است انسان درس خوانده باشد تا اینکه دزد بشود.»
اینرا میگویند؛ «دانش به اندازه طلا ارزش دارد»
رییس بانک با خوشحالی میخندید زیرا او در ضرر خودش در سهام را در این بانک دزدی پوشش داده بود.
اینرا میگویند؛ «موقعیت شناسی» جسارت را به خطر ترجیح دادن.
در اینجا کدامیک دزد راستین هستند؟

 

==>> ادامه مطلب یک داستان کوتاه!!! . . .

 

برچسب ها :


  • نوشته: Love Only
  • تاریخ: ۱۵ آبان ۱۳۹۲
  • بدون نظر

  • داستان سرودن «باز این چه شورش است که در خلق عالم است»

     داستان سرودن «باز این چه شورش است که در خلق عالم است»

    فرارسیدن محرم ،ماه خون وشهادت اباعبدالله حسین(ع) را پیشاپیش به عاشقان ودوست داران ایشان تسلیت عرض میکنم

     داستان سرودن «باز این چه شورش است که در خلق عالم است»

    باز این چه شورش است که در خلق عالم است
    باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
    باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
    بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
    این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
    کار جهان و خلق جهان جمله درهم است

    روند شکل گیری ترکیب‌بند محتشم کاشانی به دو روایت است:

    ۱٫محتشم، برادری داشت که در جوانی از دست می‌دهد و مرثیه هایی برای وی سروده بود. شبی در عالم رویا حضرت علی(ع) را می بیند و حضرت از وی گله می کند که چرا فقط برای برادرش مرثیه گفته و برای حسین(ع) شعر نمی گوید! محتشم ادب کرده و عرض می کند که خود را شایسته مقام شاعری آن حضرت نمی داند٬ ضمن این که اگر بخواهد شعری بگوید واقعا نمی داند از کجا باید شروع کند. حضرت مصرع اول را برای محتشم خوانده و می فرماید این گونه شروع کن: «باز این چه شورش است که در خلق عالم است» و محتشم می گوید: یک مرتبه از خواب پریدم در حالی که زیر لب زمزمه می کردم: «باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است»
    محتشم شعر را بی وقفه ادامه می دهد تا به این مصرع می رسد که: «هست از ملال گر چه بری ذات ذوالجلال» او اما برای ادامه این بیت تردید می کند. چون قاعدتا مصرع دوم باید به گونه ای عنوان می شد که خداوند را از این واقعه ملول و ناراحت نشان دهد٬ در حالی که ناراحتی و غم از صفات سلبیه الهی است و در خداوند راهی ندارد. به همین دلیل از ادامه باز مانده و به ائمه متوسل می شود. در عالم رویا یا بیداری ادامه این مصرع را به او می‌گویند:

    هست از ملال گر چه بری ذات ذوالجلال

    او در دل است و هیچ دلی نیست بی ملال

    ۲٫ محتشم در عالم رویا،حضرت زهرا(س) را می‌بیند که می‌فرمایند چرا برای پسر ما شعر نمی‌گویی؟ و…
    برای مشاهده ترکیب بند بطول کامل به ادامه مطلب مراجعه کنید

    باز این چه شورش است که در خلق عالم است
    باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
    باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
    بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
    این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
    کار جهان و خلق جهان جمله درهم است
    گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
    کاشوب در تمامی ذرات عالم است
    گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست
    این رستخیز عام که نامش محرم است
    در بارگاه قدس که جای ملال نیست
    سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
    جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
    گویا عزای اشرف اولاد آدم است
    خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین
    پرورده ی کنار رسول خدا، حسین
    کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا
    در خاک و خون طپیده میدان کربلا
    گر چشم روزگار به رو زار می گریست
    خون می گذشت از سر ایوان کربلا
    نگرفت دست دهر گلابیبه غیر اشک
    زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
    از آب هم مضایقه کردندکوفیان
    خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
    بودند دیو و دد همه سیراب ومی مکند
    خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
    زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد
    فریاد العطش ز بیابان کربلا
    آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم
    کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا
    آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
    کز خوف خصم در حرم افغان بلندشد
    کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
    وین خرگه بلند ستون  بیستون شدی
    کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
    سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی
    کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
    یک شعله ی برق خرمن گردون دون شدی
    کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
    سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی
    کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
    جان جهانیان همه از تن برون شدی
    کاش آن زمانکه کشتی آل نبی شکست
    عالم تمام غرقه دریای خون شدی
    آن انتقام گر نفتادی به روزحشر
    با این عمل معامله ی دهر چون شدی
    آل نبی چو دست تظلم  برآورند
    ارکان عرش را به تلاطم درآورند
    بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند
    اول صلا به سلسله ی انبیا زدند
    نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید
    زان ضربتی که بر سر شیرخدا زدند
    آن در که جبرئیل امین بود خادمش
    اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند
    بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها
    افروختند و در حسن مجتبی زدند
    وآنگه سرادقی که ملک مجرمش نبود
    کندند از مدینه و در کربلا زدند
    وز تیشه ی ستیزه درآن دشت کوفیان
    بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند
    پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید
    بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند
    اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو
    فریاد بر در ِ  حرم کبریا زدند
    روح الامین نهاده به زانو سر حجاب
    تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب
    چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید
    جوش از زمین به ذروه عرش برین رسید
    نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب
    از بس شکست ها که به ارکان دین رسید
    نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند
    طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید
    باد آن غبار چون به مزار نبی رساند
    گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید
    یکباره جامه در خم گردون به نیل زد
    چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید
    پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
    از انبیا به حضرت روح الامین رسید
    کرد این خیال وهم غلط کار کان غبار
    تا دامن جلال جهان آفرین رسید
    هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
    او در دلست و هیچ دلی نیست بی ملال
    ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
    یک باره بر جریده ی رحمت قلم زنند
    ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر
    دارند شرم  کز گنه خلق دم زنند
    دست عتاب حق به در آید ز آستین
    چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند
    آه از دمی که باکفن خون چکان ز خاک
    آل علی چو شعله ی آتش علم زنند
    فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت
    گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند
    جمعی که زد به هم صفشان شور کربلا
    در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند
    از صاحب حرم چه توقع کنند باز
    آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند
    پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
    شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل
    روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
    خورشید سربرهنه برآمد ز کوهسار
    موجی به جنبش آمد و برخاست کوه
    ابری به بارش آمد وبگریست زار زار
    گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن
    گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار
    عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر
    افتاد در گمان که قیامت شدآشکار
    آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود
    شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
    جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
    گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار
    با آنکه سر زد آن عمل از امت نبی
    روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار
    وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد
    نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد
    بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
    شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
    هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند
    هم گریه بر ملائک هفت آسمان فتاد
    هرجا که بود آهویی از دشت پا کشید
    هرجا که بود طایری از آشیان فتاد
    شد وحشتی که شور قیامت به باد رفت
    چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد
    هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
    بر زخم های کاری تیغ و سنان فتاد
    ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
    بر پیکر شریف امام زمان فتاد
    بی اختیار نعره ی هذا حسین زود
    سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد
    پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول
    رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول
    این کشته ی فتاده به هامون حسین توست
    وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
    این نخل تر کز آتش جانسوز تشنگی
    دود از زمین رسانده به گردون حسین توست
    این ماهی فتاده به دریای خون که هست
    زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست
    این غرقه محیط شهادت که روی دشت
    از موج خون او شده گلگون حسین توست
    این خشک لب فتاده دور از لب فرات
    کز خون او زمین شده جیحون حسین توست
    این شاه کم سپاه که باخیل اشگ و آه
    خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست
    این قالب طپان که چنین مانده بر زمین
    شاه شهید ناشده مدفون حسین توست
    چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد
    وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد
    کای مونس شکسته دلان حال ماببین
    ما را غریب و بی کس و بی آشنا ببین
    اولاد خویش را که شفیعان محشرند
    در ورطه ی عقوبت اهل جفا ببین
    در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان
    واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین
    نی ورا چو ابر خروشان به کربلا
    طغیان سیل فتنه و موج بلاببین
    تن های کشتگان همه در خاک و خون نگر
    سرهای سروران همه بر نیزه هاببین
    آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام
    یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین
    آن تن که بود پرورشش در کنار تو
    غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین
    یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد
    کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد
    خاموش محتشم که دلسنگ آب شد
    بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد
    خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک
    مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد
    خاموش محتشم که ازین شعر خون چکان
    در دیده ی اشگ مستمعان خوناب شد
    خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز
    روی زمین به اشک جگرگون کباب شد
    خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست
    دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد
    خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب
    از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد
    خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
    جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد
    تا چرخ سفله بود خطایی چنین نکرد
    بر هیچ آفریده جفایی چنین نکرد
    ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای
    وز کین چه ها درین ستم آباد کرده ای
    بر طعنت این بس است که با عترت رسول
    بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای
    ای زاده زیاد نکرده است هیچگه
    نمرود این عمل که تو شداد کرده ای
    کام یزید داده ای از کشتن حسین
    بنگر که را به قتل که دلشاد کرده ای
    بهر خسی که بار درخت شقاوتست
    درباغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای
    با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو
    با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای
    حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
    آزرده اش به خنجر بیداد کرده ای
    ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
    از آتش تو دود به محشردرآورند
    .::: محتشم کاشانی :::.

     

    ==>> ادامه مطلب داستان سرودن «باز این چه شورش است که در خلق عالم است» . . .

     

    برچسب ها :


  • نوشته: نگاه(مدیرکل)
  • تاریخ: ۱۴ آبان ۱۳۹۲
  • يك نظر

  • دانلودرمان مدیسا برای موبایل(جاوا،اندروید،ایفون)،pdf،ایپد،تبلت

    دانلودرمان مدیسا برای موبایل(جاوا،اندروید،ایفون)،pdf،ایپد،تبلت

    دانلودرمان مدیسا برای موبایل(جاوا،اندروید،ایفون)،pdf،ایپد،تبلت

    دانلود رمان مِدیسا برای موبایل(جاوا،اندروید،ایفون)،پی دی اف،ایپد،تبلت

    نوشته *Nazan!n* کاربر انجمن نودهشتیا

    خلاصه : داستان درباره ی پسری به اسمِ سیاوشِ که آدمی ه /و/س بازیِ که هیچی شبی تختش خالی از معشوقه هاش نیست اما دنیا همیشه به کامِ آدم نیست، بالاخره یه روزی، یه جایی وجدانِ خاموشِ آدم شعله ور میشه … .اما کدوم وجدان؟ اصن وجدان وجود داره؟

    همین جا، همین اولِ رمان اعلام میکنم که ممکنه بعضی از صحنه های این رمان، مناسبِ هر سنی نباشه، ولی من تا اونجایی که بتونم و تشخیص بدم که به اصلِ داستان لطمه نمیخوره سعی میکنم هرموضوعی رو مطرح نکنم اما خب، از خلاصه ی رمان معلومه که قضیه از چه قراره…!

    و اما نکته ی آخر، این رمان تقریبا براساسِ واقعیت نوشته شده و دو شخصیت اولِ کتاب، سیاوش و مدیسا واقعی هستن!

    این رمان سبک هم خونه ای نیست .

    اما موضوعِ کلی رمان : 

    ×رمانتیک (خودم عاشق هستم و تا جایی که شده خواستم حسِ عشقو به خواننده القا کنم.)
    ×تا حدودی ۱۸+
    ×تا جایی که اطلاعات و مطالعاتم اجازه داده، خواستم بیماریِ “فوبیای آب” یا “آب هراسی” رو معرفی کنم.
    ×تو این رمان خبری از دختر و پسرای خوشگل (جز شخصیت سیاوش و معشوقه هاش بخاطر یه سری دلایل) نیست!
    ×هیچ کدوم از اتفاقات الکی نیست و تماما حساب شده است.
    ×خودم میدونم که موضوعِ کتاب تکراریه، موادِ اولیه یکیه اما قالب ها متفاوته!
    ×کل کل و دعوا و حسِ تنفر و عشق و ترحم و حتی طنز، همه ی همه رو داریم و بهتون قول میدم که لحظه به لحظه با شخصیت ها حس هاتون عوض میشه.
    ×رمان از زبانِ دو شخصیت گفته میشه و لحنی محاوره داره

    مقدمه :

    زندگی است دیگر! نباید ازش دلگیر شد! گاهی همپای دلت قدم برمیدارد اما گاهی توی قعرِ تنهایی، تنهایت میگذارد!

    با این اوصاف، چه همپایت باشد، چه نباشد، با بی رحمی میگذرد!

    سیاوش:مردی که دارای اسب سیاه اسب است.

    شایلین:بی همتا.

    مدیسا:پاک و مقدس.

    رادین:بخشنده.

    مهرسام:پسر خونگرم و مهربان.

    کوهیار:کوه نشین.

    مِهروش:مانند خورشید.

    آتریسا:زیبا_مانند آتش.

    هنگامه : آشوب.

     

    ==>> ادامه مطلب دانلودرمان مدیسا برای موبایل(جاوا،اندروید،ایفون)،pdf،ایپد،تبلت . . .

     

    برچسب ها :


  • نوشته: نگاه(مدیرکل)
  • تاریخ: ۶ مهر ۱۳۹۲
  • ۴۶ نظر

  • 

    تفاوت عشق و خشم (داستانی با شرح کوتاه)

    تفاوت عشق و خشم (داستانی با شرح کوتاه)

    استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟

    تفاوت عشق و خشم (داستانی با شرح کوتاه)

    تفاوت عشق و خشم (داستانی با شرح کوتاه)

     

    ==>> ادامه مطلب تفاوت عشق و خشم (داستانی با شرح کوتاه) . . .

     

    برچسب ها :


  • نوشته: Love Only
  • تاریخ: ۳۰ مرداد ۱۳۹۲
  • ۲ نظر

  • 

    سوالی که همه عالم راحیرت زده کرد

    سوال که همه عالم راحیرت زده کرد

    . پسر کوچکی بعدازبازگشت به خانواده ی خود ازآنهاخواست که یک عالم دین برای او حاضرکنند تا به ۳سوالی که داشت جواب بدهد

    ، بالاخره یک عالم دین برای ایشان پیدا کردندوبین دونفر صحبتهای زیر رد وبدل شد، پسربچه :شما کی هستی؟وآیا می توانی به سه سوال بنده باسخ دهی؟

    معلم:من عبدالله، بنده ای ازبندگان خدا وبه سوالات شما جواب خواهم داد به امیدخدا، پسربچه:آیا شمامطمئنی جواب خواهی داد؟

    چون اکثرعلما نتوانستند به سه سوال من پاسخ بدهند!!

    معلم :تمام تلاشم را میکنم وباکمک خدا جواب میدهم. پسر بچه: ۳سوال دارم: س۱:آیا درحال حاضر خداوندی وجود دارد ؟

    اگر وجود دارد شکل و قیافه ی آن را به من نشان بده؟؟ س۲:قضاوقدرجیست؟؟ س۳؟اگرشیطان از آتش خلقت شده است، پس برای چی او دراخرت در آتش انداخته خواهد شد چون بر ایشان تأثیری نخواهد گذاشت؟

    معلم کشیده ی محکمی را به صورت پسربچه زد ، پسربچه گفت برای چی به من زدی وچه چیزی باعث شد که ازمن ناراحت وعصبانی شوی؟ معلم جواب داد که من ازدست شماعصبانی نشدم و این ضربه ای که به شمازدم جواب هر ۳سوال شماست. پسربچه: ولی من هیچی را نفهمیدم، معلم:بعد از اینکه شمارا زدم چه چیزی حس کردی؟؟

    پسربچه: حس درد بر صورتم دارم، معلم: پس ایا اعتقاد داری که درد وألم موجود است؟

    پسربچه :بله، معلم: پس آن رابه من نشان بده. پسربچه: نمیتوانم. معلم:این جواب اول من بود.همگی به وجود خداوند اعتقاد داریم ولی نمیتوانیم او راببینیم

    .سپس اضاف کرد که ایا دیشب خواب دیدی که من تو را خواهم زد؟ پسربچه: نه، معلم:آیا گاهی به ذهنت اومد که من تو را روزی خواهم زد؟ پسربچه :نه. معلم :این قضا وقدربود.

    سپس اضاف کرد :دستی که با آن تو را زدم از چه چیزی خلقت شده است؟ پسربچه: أز گل. معلم :وصورت تو ازچی ؟

    پسربچه:باز از گل. معلم :چه چیزی حس کردی بعد ازینکه بهت زدم؟ پسربچه :حس درد وألم داشتم.

    معلم :آفرین،پس دیدی چطور گل بر گل درد واردمیکند این بااراده خداانجام میشود، پس با اینکه شیطان از آتش خلقت شده ،أما اگرخدا خواست،

    این آتش مکان دردناکی برای شیطان خواهد بود، أرزش خواندن و نشر را دارد… این چنین معلمی میتواند نسلها را تربیت کند… .

     

    ==>> ادامه مطلب سوالی که همه عالم راحیرت زده کرد . . .

     

    برچسب ها :


  • نوشته: نگاه(مدیرکل)
  • تاریخ: ۱۷ مرداد ۱۳۹۲
  • ۸ نظر

  • نامه یک دختر به همسر آینده خود

    عزیزم!

    می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم. اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من می فهمی! اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند”داماد سر است!” و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود!

    اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این خاطر است که وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم!اگر از تو خانه می خواهم، به خاطر این است که خود را در خانه ای به تو بسپارم که تا آخر عمر در و دیوارآن، خاطره اش را برایم حفظ کنند و هرگوشه اش یادآور تو و آن شب باشد!

    اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بوده ای!اگر دوست دارم ویلای اختصاصی کنار دریا داشته باشی، فقط به خاطر این است که از عشق بازی کنار دریا خوشم می آید… جلوی چشم همه هم که نمی‌شود!

    مابقی در ادامه مطلب

     

    ==>> ادامه مطلب نامه یک دختر به همسر آینده خود . . .

     

    برچسب ها :


  • نوشته: روژینا
  • تاریخ: ۲ فروردین ۱۳۹۲
  • ۵ نظر

  • مراسم عروسی

    بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا
    در چنین روز خجسته و میمون و شامپانزه ای همه دارن خودشونو هلاک می کنن ، مادر زن و مادر شوهر که معلوم الحال هستند ،هر دو تو فکر اینن که چه جوری پوز همدیگرو بزنن و بین فک و فامیل همدیگرو ضایع کنن . پدر زن و پدر شوهر هم که آخر مرام ، اند رفاقت ، تیریپ صفا ، مشغول لاف زدن در مورد کسب و کارشونن . گاهی این میزنه پشت اون و اون تو دلش می گه : مردیکه الاغ … و گاهی اون می زنه رو

     

    شونه این و این تو دلش می گه : مردیکه یابو …… عروس و داماد عاشقانه زل زدن تو چشم هم و دست همدیگرو محکم گرفتند و بین جمعیت که دارن خودشونو هلاک می کنن ، آروم آروم تکون می خورن ( انگاررو ویبرن) گاهی داماد یک آه حسرت بار می کشه و عروس از خجالت مثل لبو می شه و گاهی عروس چشماشو خمار می کنه و داماد قلبش تاپ تاپ می کنه و می افته کف پاش . خاله شهین و عمه مهین و زن دایی پری و زن عمو زری و اره و اوره و شمسی کوره ، دارن در مورد آخرین مد لباس و کفش مخ همدیگرو می زنن و گاهی اوقات هم واسه خالی نبودن عریضه طلاهاشونو به رخ هم می کشن ، عمه مهین

    : وای چه گرمه ، این گردنبند الماس هم که ۱ کیلو وزنشه ، گردنم داره می شکنه ، هی به این اسفندیاری گور به گور شده می گم انقدر واسه تولدم جواهر نگیرا ولی این مرد حرف حالیش نیست که !!!!! و خاله شهین که حسابی لجش در اومده و حسادتش گل کرده می گه : وا مهین جون چه جوری با این شوهر بی سلیقه سر می کنی تو ، این که دیگه گردنبند نیست ، قلادس عزیز دلم ….

     

    ==>> ادامه مطلب مراسم عروسی . . .

     

    برچسب ها :


  • نوشته: Love Only
  • تاریخ: ۱۱ اسفند ۱۳۹۱
  • يك نظر

  • مصاحبه با خدا

    خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟

    پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.

    خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟

    من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟

    خدا جواب داد:

    - اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.

    - اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند.

    -اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.

    - اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند.

    دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت…

    سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟

    • به ادامه مطلب مراجعه کنید:

     

    ==>> ادامه مطلب مصاحبه با خدا . . .

     

    برچسب ها :


  • نوشته: Love Only
  • تاریخ: ۶ اسفند ۱۳۹۱
  • ۱۰ نظر

  • داستان خیلی زیبا..

     

     

     

    پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک

    درمورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر

    صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر

    گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها

    باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های

    عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد

     

    ==>> ادامه مطلب داستان خیلی زیبا.. . . .

     

    برچسب ها :


  • نوشته: نگاه(مدیرکل)
  • تاریخ: ۱۲ آذر ۱۳۹۱
  • بدون نظر

  • داستان کوتاه عاشقانه وگریه دار

    سر: ضعیفه!دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم!
    دختر: توباز گفتی ضعیفه؟
    پسر: خب… منزل بگم چطوره؟
    دختر: وااااای… از دست تو!
    پسر: باشه… باشه ببخشید ویکتوریا خوبه؟
    دختر:اه…اصلاباهات قهرم.
    پسر: باشه بابا… توعزیز منی، خوب شد؟… آشتی؟
    دختر:آشتی… راستی گفتی دلت چی شده بود؟
    پسر: دلم! آها یه کم می پیچه…! ازدیشب تاحالا.
    دختر: … واقعا که!
    پسر: خب چیه؟ نمیگم مریضم اصلا… خوبه؟
    دختر: لوووس!
    پسر: ای بابا… ضعیفه! این نوبه اگه قهرکنی دیگه نازکش نداری ها!
    دختر: بازم گفت این کلمه رو…!
    پسر: خب تقصرخودته! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت میکنم… هی نقطه ضعف میدی دست من!
    دختر: من ازدست توچی کارکنم؟
    پسر: شکرخدا…! دلم هم پیچ میخوره چون تو تب وتاب ملاقات توبودم… لیلی قرن بیست ویکم من!
    دختر: چه دل قشنگی داری تو! چقدر به سادگی دلت حسودیم میشه!
    پسر: صفای وجودت خانوم!
    دختر: می دونی! دلم… برای پیاده روی هامون… برای سرک کشیدن تومغازه های کتاب فروشی ورق زدن کتابها… برای بوی کاغذ نو… برای شونه به شونه ات را رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه… آخه هیچ زنی که مردی مثل مرد من نداره!
    پسر: می دونم… می دونم… دل منم تنگه… برای دیدن آسمون چشمای تو… برای بستنی شاتوتی هایی که باهم میخوردیم… برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم ومن مردش بودم….!
    دختر: یادته همیشه میگفتی به من میگفتی “خاتون”
    پسر: آره… آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!
    دختر: ولی من که بور بودم!
    پسر: باشه… فرقی نمی کنه!
    دختر: آخ چه روزهایی بودن… چقدردلم هوای دستای مردونه ات رو کرده… وقتی توی دستام گره می خوردن… مجنون من…
    پسر: …
    دختر: چت شد چرا چیزی نمیگی؟
    پسر: …
    دختر: نگاه کن ببینم! منو نگاه کن…
    پسر: …
    دختر: الهی من بمیرم… چشات چرا نمناکه… فدای توبشم…
    پسر: خدا… نه… (گریه)
    دختر: چراگریه میکنی؟
    پسر: چرا نکنم… ها؟
    دختر: گریه نکن … من دوست ندارم مرد گریه کنه… جلو این همه آدم… بخند دیگه… بخند… زودباش…
    پسر: وقتی دستاتو کم دارم چطوری بخندم؟ کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم…
    دختر: بخند… و گرنه منم گریه میکنماا
    پسر: باشه… باشه… تسلیم… گریه نمی کنم… ولی نمی تونم بخندم
    دختر: آفرین! حالا بگو برای کادو ولنتاین چی خریدی؟پسر: توکه میدونی من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد… ولی امسال برات یه کادو خوب آوردم…
    دختر: چی…؟ زودباش بگو… آب از لب و لوچه ام آویزون شد …
    پسر: …
    دختر: دوباره ساکت شدی؟
    پسر: برات… کادو… (هق هق گریه)… برات یه دسته گل گلایل!… یه شیشه گلاب… ویه بغض طولانی آوردم…!
    تک عروس گورستان!
    پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره…!
    اینجاکناره خانه ی ابدیت مینشینم و فاتحه میخونم…
    نه… اشک و فاتحه
    نه… اشک و فاتحه و دلتنگی
    امان… خاتون من! توخیلی وقته که…
    آرام بخواب بای کوچ کرده ی من…
    دیگر نگران قرصهای نخورده ام… لباس اتو نکشیده ام…. و صورت پف کرده از بی خوابیم نباش…!
    نگران خیره شدن مردم به اشک های من هم نباش..۰!
    بعد از تودیگر مرد نیستم اگر بخندم…
    اما… تـوآرام بخواب…

     

    ==>> ادامه مطلب داستان کوتاه عاشقانه وگریه دار . . .

     

    برچسب ها :


  • نوشته: نگاه(مدیرکل)
  • تاریخ: ۹ آذر ۱۳۹۱
  • ۵ نظر

  • داستان کوتاه

                                 تو عاشق نبودی !

    پریا آنقدر گرم صحبت کردن با شاهین بود که اصلاً به موتور سیکلتی که ایستاده بود و به آنها خیره شده بود، توجه ای نکرد و به راه خود ادامه داد صاحب موتور با استفاده از کلاه ایمنی چهره اش را مخفی کرده بود، پریا تا مقصدی را با شاهین همقدم شده بود وقتی با هم خداحافظی کردند پریا شاد و خندان بطرف منزلش گام برداشت، او به خوبی می دانست برادرش چقدر بدبین و شکاک است و اگر از موضوع دوستی خواهرش با شاهین با خبر شود بی نهایت عصبانی و خشمگین می شود و چقدر به اینگونه مسائل خواهرش حساس است، بعد از دقایقی پریا زنگ خانه را فشرد و مادرش خیلی زود در را برای دخترش گشود، پریا پا به داخل اتاقش گذاشت و بعد از تعویض لباسش روی تختخواب دراز کشید تا شاید خواب به چشمهایش راه پیدا کند، طولی نکشید که در اتاقش با صدای عجیبی از هم گشوده شد و پریا چهرۀ غضباک برادرش (پژمان) را که چشمهایش به دو کاسه خون تبدیل شده بود و از سر عصبانیت دندانهایش را به هم می فشرد، از دید گذراند، اتفاقی که نباید می افتاد بلاخره رخ داده بود پژمان به دوستی پریا و شاهین پی برده بود، صاحب موتور سیکلت که رفیق پژمان بود به او خبر داد خواهرش با شاهین در حال صحبت با هم بودند ! پژمان مهلت هیچ صحبتی را به پریا نداد سیلی محکمی را به گونه اش نواخت که باعث شد از گوشۀ لبش خون جاری شود، پریا که هنوز به علت رفتار خشونت آمیز برادرش پی نبرده بود هاج و واج به او خیره شد، پژمان خیلی زود لب گشود: « دختر بی شعور… حالا کارت به جایی رسیده که با شاهین آشغال همکلام میشی… حالا بلایی به سرت میارم که جواب سلام هیچ سگی رو نتونی بدی… » پژمان بار دیگر دستش را در هوا رها کرد و بر روی صورت خواهرش فرود آورد سیلی دوم آنقدر سوزناک بود که آثار دست پنجۀ پژمان بر روی گونۀ پریا نمایان شد، پژمان با مشت و لگد تا قدرت داشت خواهرش را کتک زد شاید اگر مادرش مانعش نمی شد از کتک زدن به خواهرش امتناع نمی کرد، پژمان نفس نفس زنان به خواهرش خیره شد، پریا گوشه ای از اتاق کز کرده بود و آرام و بی صدا اشک می ریخت، پژمان صبر کردن را جایز ندید و یکراست به سراغ شاهین رفت تا حقش را کف دستش بگذارد، او از عصبانیت با تمام قدرت دست خود را مشت کرده بود و بدون مکث به راه خودش ادامه داد، تا اینکه یکی از پسرهای ولگرد اطراف آن کوچه سراسیمه به سراغ شاهین رفت و به او خبر داد:  « قضیه لو رفته… پژمان فهمیده تو با خواهرش دوست بودی و همین الان با عصبانیت داره به سراغت میاد… بهتره بزنی به چاک… » شاهین به شدت ترسیده بود او به خوبی می دانست اگر پژمان او را ببیند ممکن است خونش را بریزد، ترجیح داد هر چه زودتر از تهران خارج شود او توانست با کلک و حیلۀ فراوان با اتوبوسی به مقصد شیراز حرکت کند، آن شب و شبهای دیگر هم گذشت بدون اینکه پریا هیچ خبری از شاهین داشته باشد، برایش مهم نبود که برادرش تا حد مرگ او را کتک زد و باعث شد تا مدتها او را در اتاقش حبس کند، مهم نبود، پدر و مادرش دیگر مثل گذشته به او اعتماد نداشتند، مهم نبود که دوست و آشنا با کنایه و طعنه با او صحبت می کردند و به حماقتش می خندیدند، بلکه مهم این بود که دوستی با شاهین باعث شد خیلی راحت غرور و احساساتش در برابرش لگدمال شود او قلبش شکسته شده بود…

     

    ==>> ادامه مطلب داستان کوتاه . . .

     

    برچسب ها :


  • نوشته: نگاه(مدیرکل)
  • تاریخ: ۸ آذر ۱۳۹۱
  • يك نظر

  • داستان کوتاه ( مذهبی )

                                       اولین شهید صحرای کربلا

    روایت است در زمان قدیم، حر بن ریاحی و لشکریانش به دستور یزید اولین کسی بودند که راه را بر کاروان سالار شهیدان ابا عبدالله الحسین بسته بودند

    و مانع شدند تا آنها وارد کوفه شوند، شب در صحرای کربلا فرا رسید، حر بن ریاحی در عالم خواب مادرش را دید که با عصبانیت به او گفت:

    « حر، لعنت بر تو باد، تو راه را بر پسر پیغمبر بستی، خدا تو را نبخشد… » با ترس و وحشت از خواب برخواست و با چهره ای که نگرانی در آن مشهود بود

    پسرش را فراخواند و از او خواست دستهایش را با طناب ببندد و چشم هایش را هم با دستمال بپوشاند و با همان سر و وضع او را به خیمۀ حضرت ببرد،

    وقتی حر بن ریاحی را نزد ابا عبدالله الحسین بردند او در یکی از دستش قرآن و در دست دیگرش شمشیر نهاد،

    گفت: « ای پسر پیغمبر، یا مرا بخاطر این قرآن کریم ببخش و یا مرا با این شمشیر بکش… »

    لبخند رضایت بخشی بر سیمای نورانی مولا نقش بست، گفت: « خوش آمدی حر… تو آزاد مرد هستی… ” 

     

    ==>> ادامه مطلب داستان کوتاه ( مذهبی ) . . .

     

    برچسب ها :


  • نوشته: نگاه(مدیرکل)
  • تاریخ: ۳۰ آبان ۱۳۹۱
  • بدون نظر

  • داستان کوتاه مرد افسرده !

                مرد افسرده !

    لیندا به سرعت پله های هواپیما را طی کرد، او مهماندار یکی از خطوط بین المللی بود و باید خود را برای پروازی طولانی مدت آماده می کرد،

    قرار بود هواپیما تا لحظاتی دیگر کالیفرنیا آمریکا را به مقصد هامبورگ آلمان ترک کند و پرواز حدود یازده ساعت طول می کشید،

    پس از لحظاتی مرد ۵۰ ساله ای که توماس نام داشت و ظاهراً خیلی هم ثروتمند بود از پلکان هواپیما عبور کرد و داخلش شد، لیندا به چشمهای درشت آبی او نگاه کرد

    و با لبخند او را به سمت کابین مخصوصش هدایت کرد، بعد از دقایقی هواپیما به حرکت درآمد و در آسمان به اوج گرفت، هوا ابری شده بود هواپیما اندکی تکان خورد

    انگار در یک چالۀ هوایی افتاده بود، با تکان بعدی، توماس جیغ خفیفی کشید: « وای خدای من، کمکم کن… »

    لیندا شتابان به سوی او رفت، رنگ صورت توماس سفید شده و دندان هایش از ترس به هم می خورد، پیشانی اش خیس از عرق بود،

    لیندا با دستپاچگی لیوان آبی به دستش داد، توماس به شدت ترسیده بود با دستهای لرزان جرعه ای از آب را نوشید، بعد از اینکه کمی از ترسش کاسته شد با صدای لرزان گفت:

    « من از هواپیما وحشت دارم از کودکی از ارتفاع و پرواز می ترسیدم و از شدت وحشت به حال مرگ می افتادم،

    راستش از تنها ماندن هم می ترسم چون مرا به یاد دوران تلخ کودکی ام می اندازد که همیشه تنها بودم، امروز تنها سوار هواپیما شدم

    تا شاید بتوانم به این دوتا ترس غلبه کنم و راحت شوم، اما حالا فهمیدم این ترس ها در وجودم ریشه دارند و

    هرگز دست از سرم برنمی دارند، ترس های کودکی قدرت شان از هر مال و ثروتی بالاتر است. » لیندا با دلسوزی به او خیره شد و در عمق چشمهای آبی اش توانست افسردگی را ببیند…

     

    ==>> ادامه مطلب داستان کوتاه مرد افسرده ! . . .

     

    برچسب ها :


  • نوشته: نگاه(مدیرکل)
  • تاریخ: ۹ آبان ۱۳۹۱
  • بدون نظر

  • داستان کوتاه

    تقد به آنکه پیش من نیست…  

    یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید

    چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟ 
    دلیلشو نمیدونم …اما واقعا”دوست دارم 
    تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی… پس چطور دوستم داری؟ 
    چطور میتونی بگی عاشقمی؟ 
    من جدا”دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم 
    ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی 
    باشه.. باشه!!! میگم… چون تو خوشگلی، 
    صدات گرم و خواستنیه، 
    همیشه بهم اهمیت میدی، 
    دوست داشتنی هستی، 
    با ملاحظه هستی، 
    بخاطر لبخندت، 
    دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد 
    متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت 
    پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون 
    عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟ 
    نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم 
    گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم 
    گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم 
    اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم 
    اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره 
    عشق دلیل میخواد؟ 
    نه!معلومه که نه!! 
    پس من هنوز هم عاشقتم 
    عشق واقعی هیچوقت نمی میره 
    این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره 
    “عشق خام و ناقص میگه:”من دوست دارم چون بهت نیاز دارم 
    “ولی عشق کامل و پخته میگه:”بهت نیاز دارم چون دوست دارم 
    سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب 
    حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه 

     

    ==>> ادامه مطلب داستان کوتاه . . .

     

    برچسب ها :


  • نوشته: نگاه(مدیرکل)
  • تاریخ: ۷ آبان ۱۳۹۱
  • ۲ نظر

  • حکایت دختر زیبا وخواستگار پیرمرد

    سلام به همگی

    یه مطلب جالب خوندم تو یکی از صفحات دلم نیومد تو این وب نذارم .بخونین ونظر بدین شما بجای دختر بودین چه می کردین ؟؟

     


     بولتن نیوز؛ روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

    کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه
    سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما
    اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

    این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت !
    سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.
    تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟  

     

    ==>> ادامه مطلب حکایت دختر زیبا وخواستگار پیرمرد . . .

     

    برچسب ها :


  • نوشته: نگاه(مدیرکل)
  • تاریخ: ۱۱ مهر ۱۳۹۱
  • ۳ نظر

  • 
    صفحه 1 از 212