• با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد.
  • نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد).  
  • اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد.
  • نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید.  
  • از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد.
  • اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است از طریق نظرات گزارش دهید.
  • تمامی رمان های غیر اخلاقی از سایت حذف شده اند لطفا درمورد دادن لینک یا فایل رمان سوال نفرمایید
  • بسیاری از دوستان  رمانهایی در ذهن دارند که نام ان را به خاطر ندارن برای راهنمایی این موارد روی اینجا کلیک کنید    در نظرات به درخواست نام کتاب پاسخ داده نخواد شد
  • اگر به سایت نگاه دانلود علاقه دارید در انجمن نگاه دانلود ثبت نام کنید برای ثبت نام روی اینجا کلیک کنید

داستان عشق دختر و پسر

داستان عشق دختر و پسر

Copy of Recovered_JPEG Digital Camera_445

بعد  از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به
وضوح حس می کردیم…
می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از
ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه
زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…
هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…
تا اینکه یه روز علی نشست رو به رومو
گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که
دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…
گفتم:تو چی؟گفت:من؟
گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟
برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو
گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…
با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون
هنوزم منو دوس داره…
گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…


گفت:موافقم…فردا می ریم…
و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من
بود چی؟…سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…
طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم

 

بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…
یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو
چهره هردومون دید…با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش
واسه هیچ کدوممون مهم نیس…
بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب
ازمایشو می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم…
علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش
از ناراحتی بود…یا از خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد…
تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش گفتم:علی…تو
چته؟چرا این جوری می کنی…؟
اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من
نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…
دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو
دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟
گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم…
نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…واتاقو انتخاب کردم…
من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت میخوام
طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه
خودت…منم واسه خودم…
دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم…حالا به همه چی پا زده…
دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز
توی جیب مانتوام بود… درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو
کنار گلدون گذاشتم…احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…
توی نامه نوشت بودم:
علی جان…سلام…
امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم…
می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار
نمیشه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…باور کن
اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم…
اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…
توی دادگاه منتظرتم…
امضا…مهناز

رمز فايل : www.negahdl.com

درباره REZA

سلام رضا هستم ادمین انجمن نگاه دانلود و سعی میکنم مطالب جالب برای دوستان بزارم

برچسب ها

نظرات


(۱۶) دیدگاه برای “داستان عشق دختر و پسر” ثبت شده است.
  • Ayda گفت:

    عالی بود
    حرف نداشت
    حقیقته.پسرا اینجورین.توقعه خیلی چیزارو دارن
    هموشون عین همن

    [پاسخ به این نظر]

  • دلارا گفت:

    خوشم اومد ایول به مهناز ولی دلم خیلی براش سوخت حقش بود پسره
    مرسی نگاه جون.

    [پاسخ به این نظر]

    نگاه پاسخ در تاريخ آبان ۲۵ام, ۱۳۹۴ ۱۲:۳۷ ب.ظ:

    خواهش میکنم

    [پاسخ به این نظر]

  • نسیبه گفت:

    سلام
    ببخشید اگه داستانش دانلودی نیست پس از کجا باید بخونیمش

    [پاسخ به این نظر]

    REZA پاسخ در تاريخ آبان ۲۴ام, ۱۳۹۴ ۴:۳۲ ب.ظ:

    سلام
    کل داستان همین هست که در پست قرار داده شده است

    [پاسخ به این نظر]

  • zeinab گفت:

    خیلی قشنگ بود ،،،ممنووووووون

    [پاسخ به این نظر]

  • Mis-iL گفت:

    عالیییییییییی بود:)همه ی مردا نامردن!ایشششش اعصابم بهم ریخت…چرا ما وفاداریم و اونا بی وفا؟!یه ذره بی انصافی کردم…اما بالاخره بیشترشون شبیه هم هستن…خعلی بده که از وفاداری زنانه مون سوء استفاده بشه…

    [پاسخ به این نظر]

  • ارمغان گفت:

    چرا هیچ لینکی برای دانلود نیس پس؟؟؟

    [پاسخ به این نظر]

    نگاه پاسخ در تاريخ آبان ۲۲ام, ۱۳۹۴ ۱۰:۰۰ ب.ظ:

    عزیزم این داستان برای دانلود نیست

    [پاسخ به این نظر]

  • Amir86 گفت:

    سلام،چرالینکهای دانلودنمیان.

    [پاسخ به این نظر]

    نگاه پاسخ در تاريخ آبان ۲۲ام, ۱۳۹۴ ۱۰:۰۷ ب.ظ:

    سلام این داستانه دانلود نیست

    [پاسخ به این نظر]

  • mahsa گفت:

    سلام.لینکای دانلودش کو؟

    [پاسخ به این نظر]

    نگاه پاسخ در تاريخ آبان ۲۲ام, ۱۳۹۴ ۱۰:۰۸ ب.ظ:

    سلام..این داستانه..دانلودی نیست

    [پاسخ به این نظر]

  • yaldadm گفت:

    سلام نگارجون من نمی تونم این رمان دانلود کنم لطفا اگه ممکن لینکاشو درست کنی ممنون

    [پاسخ به این نظر]

    نگاه پاسخ در تاريخ آبان ۲۲ام, ۱۳۹۴ ۱۰:۰۸ ب.ظ:

    سلام..این داستانه..دانلودی نیست

    [پاسخ به این نظر]