دانلود رمان یک بغل تنهایی جاوا،اندروید،ایفون،pdf،تبلت

دانلود رمان یک بغل تنهایی جاوا،اندروید،ایفون،pdf،تبلت

دانلود رمان یک بغل تنهایی - www.negahdl.com

دانلود رمان یک بغل تنهایی – www.negahdl.com

دانلود رمان یک بغل تنهایی جاوا،اندروید،ایفون،pdf،تبلت

نوشته ص.مرادی کاربر انجمن نودهشتیا

یک بغل تنهایی حکایت گر داستانی است هر چند خیالی! اما حقیقی در جایی که زندگی میکنیم…زندگی کسانی که ممکن است در نزدیکی ما باشند اما برای ما تنها یک زیستن ساده باشد!
حکایت زندگی است که از دور همه چیز خوب و کامل دیده می شود، اما…نزدیک که می شوی…پا به حریم زندگیشان که میگذاری متوجه می شوی که تنها همه چیز به ظاهر خوب بوده!…مرد خودساخته ی داستان من که حالا شهرتی جهانی پیدا کرده، زندگیش تنها از دور جلوه گر آرامش و خوشیست و نزدیک که بشوی می بینی همه چیز تنها از دور خوب بوده است!
و دختر شاد و سر زنده ی داستانم که سرنوشت برایش فصل جدید و تلخی از زندگیش را باز میکند…
این داستان میخواهد قدرت عشق را به تصویر بکشد…همان حس نابی که مدتهاست بی حرمتش کرده اند…به راستی نسل ما را چه شده! ماها همنوعان همانهایی هستیم که اسطوره شدند در این راه…همان کوه کن بیستونی که تجلی گر حس پاک عاشقی است…یا مجنون تر از فرهادی که در این راه سر از بیابان در آورد… اینها در راه عاشقی و برای دلشان سنگ تمام گذاشتند … کاری که امروز من و تو هرگز انجامش نخواهیم داد!…چرا ؟! مگر من و تو را چه شده که قصه ی دلدادگی را از یاد برده ایم!
در داستان من صحبت از عشق و غرور است…همان غروری که وقتی پای عشق به میان بیاید دیگر معنایی ندارد…و چقدر حس تلخی است که یک روز عشقت را تنها بخاطر غرورت از دست بدهی!
من از عشق حرف می زنم همان حسی که برای ورودش به حریم دلت هیچ اجازه ای نمیگیرد…مطمئن باش یک روز فردی وارد زندگیت می شود که قلبت برایش تندتر میزند! … پایان خوش

….مقدمه….

یه شبایی اصن نگذشت اما ما ازش گذشتیم…!
یه شبایی هم بد گذشت…سخت گذشت…
یه شبایی داد زدیم اما جز دلمون هیچ کس صدامونو نشنید…!
یه شبایی همه چیز بود به جز اونی که باید می بود…
یه شبایی هوا عجیب دونفره بود اما همون شبا ما بودیمو تنهاییمون…
یه شبایی نفسمون برید از این همه بغض…
یه شبایی نفس کم آوردیم اما دوم آوردیم!…
یه شبایی فقط زنده بودیم…زندگی نکردیم!
یه شبایی زنده هم نبودیم…فقط بودیم!….همین…
حالا یک دقیقه سکوت بخاطر همه این شب هایی که با اندوه سپری کردیم…شبهایی که شاید بارها و بارها توی تنهاییهامون شکستیم و هیچکس نفهمید جز دلمون…دلی که بازی خورده بود و بوی سوختگی می داد!

تعداد صفحات: 452 صفحه پی دی اف؛ 2523 صفحه پرنیان

رمز فایل: www.negahdl.com

منبع تایپ : رمان یک بغل تنهایی | ص.مرادی کاربر انجمن نودهشتیا

ارتباط با نویسنده:  http://www.forum.98ia.com/member294302.html

 

 

 

رمز فايل : www.negahdl.com

این مطالب را به شما پیشنهاد میکنم

درباره shadan

شادان پوریانفر ، دوست نگاه جان هستم و در تهیه ی رمان به ایشون کمک میکنم . روانشناسی خوندم و به ورزش و مطالعه ی کتاب و رمان علاقمندم .

برچسب ها

نظرات


(۳۲) دیدگاه برای “دانلود رمان یک بغل تنهایی جاوا،اندروید،ایفون،pdf،تبلت” ثبت شده است.
  • خورشيد3137 گفت:

    کاش نیلی نمیمرد ولی در کل رمان قشنگی بود

    [پاسخ به این نظر]

  • mahsa50 گفت:

    تقریبا قلم خوبی داشت. اما نویسنده محترم شاید برای بیان بعضی از عکس العمل ها بهتر ه از چند نفر تو اون شرایط تحقیق کنی.در مورد رفتار والدین بعدازاینکه فرزندشون را از دست میدن. من به شخصه موارد زیادی دیده ام که والدین حتی با اینکه در از دست رفتن فرزندشون هیچکدام مقصر (عمد یا غیر عمدی حادثه را کار ندارم) نبوده اند باز والدین از هم فاصله گرفتن. اما اینجا عکس العمل برسام تو دهمین روز از دست رفتن کودکش را آتریسا محکوم میکنه و جالبه که قلم نویسنده هم به صرف اینکه آتریسا نقش اول رمان محسوب میشه دائما کارهاش تایید میکنه.ما خواننده ها هیچ عذاب وجدانی از جانب آتریسا نمیبینم حال انکه مقصر بوده مگه وقتی تو یه تصادف کسی کشته میشه به صرف غیر عمد بودن هیچ مجازاتی نیست؟؟ حال انکه میدانیم عذاب وجدان طرف را تا مدتها دیوانه میکنه و از نظر حکم جامعه هم زندان داره و دیه داره و… یه نظر اجمالی کافی که ببینم زندان پر است از رانندگانی که به غیر عمد باعث مرگ کسی شده اند یا تو یه دعوا که غیر عمد که کسی کشته میشه ……ما اینجا احساس بدی داریم که نیلی انگار نه انگار که کودکی بیگناه بوده که خشم و جنون یک آدم بزرگ نابودش کرده هر چند غیر عمد. تازه انتظار داره همه هواش داشته باشند اونی که می خواسته خونه را ترک کنه و کولی بازی در آورده حالا بعد مرگ نیلی چسبیده به خونه اون. اون موقع سر یه چرند می خواسته ترک کنه و چنین مصیبتی را به بار اورده حق داشته اما برسام وقتی می خواد اونو ترک کنه ادم گناه کار و…. دوم در مورد سقط جنین نیز رامین مقصر اصلی هست که تنش استرس ایجاد کرده باز اینجا برسام مقصر جلوه داده میشه .در آخر اینکه آتریسا دوباره دیوانه بازی درمیاره و دیوانه بار وارد مسابقه رانندگی میشه و اون بلا سرش میاد وقتی زنده بمونه این آدم محتاج ترحم و بی توجهی ست نه اینکه عشق . والله با این روشی که شما بیان کردید حالا هر نوجوان و جوان که همسرش از بریده به دست به خودکشی بزنه تا همسرش عاشقش بهش برگرده. مطمئن باشید حتی اگر عشقی بود مدتها میکشه که داغ کودک بیگناه دوباره فرصت جولون بده انهم با ان کار احمقانه که برای جلب توجه یا رسیدن به مرگ طرف انجام میده به کلی از چشم میافته و سردی میاره.

    [پاسخ به این نظر]

    ص.مرادی پاسخ در تاريخ مهر ۶ام, ۱۳۹۵ ۱۲:۲۸ ق.ظ:

    @mahsa50,

    سلام دوست عزیز.
    ضمن تشکر از خواندن داستان لازم به ذکر است که داستان از زبان سوم شخص یا همان دانای کل نوشته نشده که نویسنده محکوم به مظلوم جلوه دادن یا ظالم جلوه دادن هر یک از شخصیت ها بشه.
    این داستان از زبان اول شخص و آتریسا بیان می شد و خب طبیعی است که خواننده با عواطف و احساسات و همه ی آنچه که از دید آتریسا در طول داستان بیان می شود رو به رو است.
    اگر در قسمتی برسام مقصر شناخته می شد چون آن لحظه آتریسا و یا اطرافیانش چنین نظری داشتند.
    یک جورهایی من طوری نوشتم که خود خواننده خارج از گود متوجه تمامی اشتباهات آتریسا در زندگی باشد چرا که ما زمانی که داخل گود قرار می گیریم و مشکلی برایمان پیش می آید اشتباهاتمان را درست ترین می دانیم!
    همین که شما همه ی این ایرادات را از رفتار آتریسا گرفته اید واقعا من خوشحالم چرا که توانسته ام به خواننده رفتارها و تصمیمات اشتباهی که گاهی می توانند منجر به حوادثی ناگوار و جبران ناپذیر مانند مرگ نیلی شوند را نشان دهم و از این بابت خرسندم.
    از طرفی آتریسا قصد خودکشی داشت؟! کدام قسمت داستان تصمیم به خودکشی گرفت و عملی اش کرد؟
    او تنها با بی فکری در شرایط بد روحی که داشت پشت فرمان نشست و رانندگی کرد…در آن زمان بد روحی سر از جاده ای در آورد که فقط می خواست بلکه از آن همه تنش فرار کند برای لحظه ای و این باز هم یکی از رفتارهای بچگانه و اشتباه آتریسا بود.
    تصادف آتریسا که خودکشی نبود برسام را به خود آورد و متوجه شد تا چه اندازه حضور آتریسا در زندگی اش ضروری است! متاسفانه همه ی ما آدما تا چیزی رو از دست ندیم و ترس از دست دادن نداشته باشیم قدرش را نمیدانیم!
    برای برسام هم اتفاقا همین موضوع رخ داد.
    عزیزم ممنونم که برای خواندن داستان وقت گذاشتی و خواننده ای زیرک و حرفه ای هستی و با وسواس به چهارچوب یک داستان نگاه می کنی…چنین خوانندگانی افتخار برانگیز هستند و نقدهاشون کمک فراوانی به نویسنده می کند.
    یک اثر تا دیده نشود نقد هم نمی شود و من خوشحالم که این اتفاق برای داستانی افتاده است که چند سالی از نوشتن آن می گذرد و من خود میدانم داستان بی نقضی نیست چرا که جز اولین نوشته ی بلند چهارصد صفحه ای من است که به پایان رسید!
    تشکر از تمامی دوستان دیگری که لطف داشتند به من؛ ممنونم از نگاهتون.

    [پاسخ به این نظر]

  • نگین گفت:

    سلام این نویسنده رمان دیگه ای نداره؟

    [پاسخ به این نظر]

  • عسل گفت:

    عالیییییییییییییییییییییییییییییییی

    [پاسخ به این نظر]

  • ati گفت:

    قشنگ بود مرسی.
    ولی بعضی قسمتهاش خیلی بی منطق بود.
    من قسمت پایانیش رو خیلی بیشتر دوست داشتم.

    [پاسخ به این نظر]

    shadan پاسخ در تاريخ مرداد ۴ام, ۱۳۹۴ ۲:۱۳ ب.ظ:

    خوآهشـ .

    [پاسخ به این نظر]

  • سعید گفت:

    فوق العاده بود. خدارو شکر کلیشه ای کامل نبود.

    [پاسخ به این نظر]

  • ص.مرادی گفت:

    سلام عزیزای دل…
    یک دنیا ممنون بخاطر محبت و مهربونیاتون…از تک به تک دوستانی که برای داستان وقت گذاشتن و اون رو خوندن تشکر میکنم.
    از نگاه جان هم بخاطر سایت خوبش و زحماتش تشکر میکنم.
    نماز و روزهاتون قبول؛ التماس دعا.

    [پاسخ به این نظر]

  • مریم گفت:

    موضوع جالبی داشت ولی بعضی چیزا بدجور رو اعصاب بود اینکه برسام شهرتش؛دخترش و زن مردشو همیشه ی خدا به اتریسا ترجیح داد واینکه در مواقعی که واقعا حق با دختره بود برسام قهر میکرد و تازه به این اسونیا هم اشتی نمیکرد البته باید اینو هم در نظر داشت که اون عاشق زن سابقش بوده و شرایط بدی داشته … ولی من با ایناش حال نکردم… در هر حال موضوع جدیدی بود وتا حدودیم انگار زندگی بنیامین بهادری بود..قصد توهین نداشتم
    مرسی از نویسنده و قلم قشنگش…

    [پاسخ به این نظر]

  • رها گفت:

    رمان خیلی قشنگی بود مرسی نگاه جان

    [پاسخ به این نظر]

    sh.Admin پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳۰ام, ۱۳۹۴ ۱۱:۰۰ ب.ظ:

    خوآهشـ .

    [پاسخ به این نظر]

  • لیلا گفت:

    اقا عالی محشر نخونید از دستون رفته

    [پاسخ به این نظر]

  • شبنم گفت:

    با اینکه غم انگیز بود ولی خیلی قشنگ بود و پایان خوشی داشت دستت درد نکنه

    [پاسخ به این نظر]

  • شیدا گفت:

    دوستش نداشتم ممنون

    [پاسخ به این نظر]

    sh.Admin پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۱ام, ۱۳۹۴ ۸:۵۱ ب.ظ:

    خوآهشـ .

    [پاسخ به این نظر]

  • سیاسی گفت:

    سلام میشه بگید که پایانش چیه :خوش ؟ غم انگیز؟

    [پاسخ به این نظر]

    sh.Admin پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۰ام, ۱۳۹۴ ۶:۳۷ ق.ظ:

    پایان خوشه .

    [پاسخ به این نظر]

  • دختر صدفی گفت:

    رمان زیبایی بود من که خیلی دوسش داشتم… ممنون شادان جون

    [پاسخ به این نظر]

    sh.Admin پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۰ام, ۱۳۹۴ ۶:۳۹ ق.ظ:

    خوآهشـ .

    [پاسخ به این نظر]

  • بهناز گفت:

    باروم کن،به سبزیه دست های تو ،تقلب،اسمان دیشب اسمان امشب،بغض ترانه ام مشو،توسکا…
    فعلا اینا رو بخون بازم خواستی بیا تا معرفی کنیم

    [پاسخ به این نظر]

  • MITRA گفت:

    رمان خیلی خوب و جذابی بود،کشش بالایی داشت و روند داستان خسته کننده نمی شد.از نویسنده عزیز و شادان جان بابت این رمان زیبا ممنونم.

    [پاسخ به این نظر]

    sh.Admin پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۸ام, ۱۳۹۴ ۱۲:۲۳ ب.ظ:

    خوآهشـ .

    [پاسخ به این نظر]

  • مـــ. گفت:

    رمان خوبی بود، من لذت بردم از خوندنش. نثر قشنگی هم داشت. فقط خطاب به نویسنده ی عزیز بگم که اگه تونستید یه بار داستان رو از نظر زمان فعل ها ویرایش کنین، وسطای داستان زمان بعضی فعل ها مضارع و نثر داستان یکم متفاوت می شد. اما در کل کارشون رو بسیار دوست داشتم و امیدوارم تو کار های بعدیشون پیشرفت کنن.
    ممنونم بابت کتاب و زحمتایی که می کشین:):*

    [پاسخ به این نظر]

    sh.Admin پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۸ام, ۱۳۹۴ ۱۲:۳۰ ب.ظ:

    خوآهشـ .

    [پاسخ به این نظر]

    ص.مرادی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۲ام, ۱۳۹۴ ۱۰:۵۸ ب.ظ:

    سلام دوست عزیز ممنون بابت لطفی که نسبت به رمان داشتی ولی لازم دونستم یه توضیح در خصوص تغییر کردن نثر داستان و فعل ها در قسمت هایی که با اونها مواجه شدید داده باشم…عزیزم من در سایت نودهشتیا و قبل از ارسال اون پست ها به خواننده ها گفته بودم که دلیل تغییر نثر توی بعضی قسمت ها اینه که حس و حال اون پست با این نوع تغییر خیلی بهتر منتقل میشه و خب خواننده ها هم اعتراضی نکردند و من در هر پستی که حس می کردم با اون نثر خواننده بهتر میتونه باهاش ارتباط برقرار کنه از اون تغییر جزئی استفاده کردم…شرمنده اگه راضی نبودی از این تغییر و مرسی بابت وقتی که برای خوندن داستان گذاشتی.

    [پاسخ به این نظر]

  • واقعا واقعا دمتون گرم

    [پاسخ به این نظر]

    sh.Admin پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۸ام, ۱۳۹۴ ۱۲:۲۸ ب.ظ:

    خوآهشـ .

    [پاسخ به این نظر]

  • رزا گفت:

    سلام.میشه خواهش کنم چند رمان قشنگ مثل زیتون یا قرارنبود یاجدال پرتمنا یاتواین مایه هابهم معرفی کنی؟ممنون قربونت.

    [پاسخ به این نظر]

    غزال پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۱ام, ۱۳۹۴ ۱۱:۱۹ ق.ظ:

    @رزا,
    بانوی قصه،همه هستی من،من تو او دیگری

    [پاسخ به این نظر]

    عسل پاسخ در تاريخ تیر ۲۰ام, ۱۳۹۵ ۶:۵۵ ب.ظ:

    خانم مرادی واقعا دستتون درد نکنه خیلی خوب بود من که عاشق این داستان و شخصیت برسام شدم یه کار تک بود افرین تکراری هم نبود منطقانه و زیبا من که ۴ بار خوندمش برای ۵ بار هم می خوام بخونمش،❤

    [پاسخ به این نظر]


  • web tracker انواع شمارشگرها وابزار تحلیل ترافیک وب سایت