• با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد.
  • نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد).  
  • اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد.
  • نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید.  
  • از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد.
  • اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است از طریق نظرات گزارش دهید.
  • تمامی رمان های غیر اخلاقی از سایت حذف شده اند لطفا درمورد دادن لینک یا فایل رمان سوال نفرمایید
  • بسیاری از دوستان  رمانهایی در ذهن دارند که نام ان را به خاطر ندارن برای راهنمایی این موارد روی اینجا کلیک کنید    در نظرات به درخواست نام کتاب پاسخ داده نخواد شد
  • اگر به سایت نگاه دانلود علاقه دارید در انجمن نگاه دانلود ثبت نام کنید برای ثبت نام روی اینجا کلیک کنید

دانلودرمان نجوای شیطان برای جاوا،اندروید،ایفون،pdf،تبلت

دانلودرمان نجوای شیطان برای جاوا،اندروید،ایفون،pdf،تبلت

دانلودرمان نجوای شیطان برای جاوا،اندروید،ایفون،pdf،تبلت

دانلودرمان نجوای شیطان برای جاوا،اندروید،ایفون،pdf،تبلت

دانلودرمان نجوای شیطان برای جاوا،اندروید،ایفون،pdf،تبلت

نوشته سپیده فرهادی (~Sepideh_farhadi~) کاربر انجمن نودهشتیا

سلآم دوستان . متاسفانه تو ساخت جار این رمان یه مشکلی وجود داشت . به محض برطرف شدنش جار رو هم میذارم .

نمایی از داستان :
با عصبانیت صندلی چرخدارش رو چرخوندم سمت خودم. دو بار پشت سر هم چرخید و بالاخره درست روبروم ایستاد. چشماش می خندید. همون چشمایی که یه روز دیوانه وار دوسش داشتم. چشمام پر از اشک شد. همون چشمایی که یه زمانی وحشی شرقی خطابش می کرد چونه م از بغض لرزید وقتی نگاهم به چال زنخدان چونه ش افتاد. چشمامو کشیدم پایین درست همون جایی که دستاشو صاف گذاشته بود روی صندلیش. خیلی بی مقدمه از جاش بلند شد. یه قدم از ترس عقب رفتم. انگشت اشاره شو گرفت سمت صورتم. ابروهاشو کشید توی هم و انگشتشو تکون داد.
-چرا؟ چرا به من از این رسم مذخرف چیزی نگفتی؟ چطوری تونستی؟
خودشو بیشتر کشید سمتم. دلم پیچ خورد. دستشو نوازش وار کشید روی صورتم و زمزمه کرد:
-به بهنام وفا نکردی چطوری میخوای به من وفا کنی؟
همه وجودم یکباره تیر کشید.چشمام سیاهی می رفت.
-تو… تو چطور میتونی این حرفو بزنی؟
با یه چرخ روی پاشنه پا عقب گرد کرد و کنار شیشه سر تا سری اتاقش وایساد. اتاقش که نه. بهنام… سرمو محکم فشار دادم و گفتم:
-من به خاطر تو این کارو کردم. از اولشم به خاطر تو بود. چطوری یادت رفته؟ چطوری لعنتی؟
-بیخود برای من پاپوش درست نکن.
چرخید سمتم. از چشماش شرارت می بارید. درست مثل همون روزی که پیشنهاد اینکارو بهم داد.
-بهتره فکر بهم زدن زندگی پدر و مادر منو از سرت بیرون کنی وگرنه خودم می کشمت…
دیگه نمی تونستم بیشتر از اون خودمو کنترل کنم. سرم گیج رفت و افتادم.زانوهام محکم خورد به پارکت کف اتاق. درد تو همه وجودم نشست. حتی میلیمتری از جاش تکون نخورد. چقدر عوض شده بود. چقدر تغییر موضع داده بود. همه وجودم درد می کرد. از درد خنجری که خورده بودم نمی تونستم قد راست کنم.چقدر عوض شده بود. چقد عوضی شده بودم. اون روزا اینجوری نبود. اون روزا این جوری نبودم.
-قرار ما این نبود.
-پاشو گم شو از اینجا بیرون. ضمنا یادت نره چی بهت گفتم. فکر پدر منو از سرت بیرون کن.
مشت شد دستایی که روی زانوهای دردناکم بود. دوست داشتم درست با همین دستایی که بارها نوازششون کرده بود خفه ش کنم. این حق من نبود.
-شنیدی چی گفتــــــم؟ کاری نکن با پلیس تماس بگیرم.
تیره پشتم از شنیدن جمله ش لرزید. خودمو از روی زمین بلند کردم. مثل دو تا گوی شیشه ای بی احساس شده بودن. چشماش… مثل سرنوشتم سیاه سیاه شده بودن. چشمام…
قرار ما این نبود. قبولش خیلی دردناک بود. این وسط فقط من بودم که باختم. من حوا… باز هم فریب شیطان را خوردم.

هر کی خوند لطفا پایان رو بگه .

مقدمه

مي گويند مرا آفريدند از استخوان دنده چپ مردي به نام آدم
حوايم ناميدند يعني زندگي
تا در کنار آدم يعني انسان همراه و هصدا باشم
میگویند میوه سیب را من خوردم
شايد هم گندم را
و مرا به نزول انسان از بهشت محکوم مي نمايند
بعد از خوردن گندم و يا شايد سيب
چشمان شان باز گرديد مرا ديدند
مرا در برگ ها پيچيدند مرا پيچيدند در برگ ها
تا شايد راه نجاتي را از معصيتم پيدا کنند
نسل انسان زاده منست
من
حوا
فريب خورده شيطان

برای دانلود رمان نجوای شیطان به ادامه مطلب بروید .

pdf مستقیم 117 صفحه

pdf مستقیم زیپ

apkمستقیم»اندروید،تبلت

epubمستقیم»ایپد،ایفون،تبلت

منبع دانلود : نگاه دانلود

نودهشتیا

نجوای شیطان | شپیده فرهادی (~Sepideh_farhadi~) کاربر انجمن نودهشتیا

رمز فايل : www.negahdl.com

درباره shadan

شادان پوریانفر ، دوست نگاه جان هستم و در تهیه ی رمان به ایشون کمک میکنم . روانشناسی خوندم و به ورزش و مطالعه ی کتاب و رمان علاقمندم .

برچسب ها

نظرات


(۳۱) دیدگاه برای “دانلودرمان نجوای شیطان برای جاوا،اندروید،ایفون،pdf،تبلت” ثبت شده است.
  • رها گفت:

    پایانش تلخ توصیه نمی کنم

    [پاسخ به این نظر]

  • ساراجیگر25 گفت:

    ازاول تااخراین رمان خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ تلللللخ بود ونمیشه براش پایان تلخ یاخوش گذاش چون کلش تلخ و غم انگیزبود بااینک حوامقصربود ولبازم خخخخخخخخخخ دلم براش سوخت.ازنویسنده ی سوالدارم اینکه چرا امین ک مسبب همه ی اینابودبلایی چیزی مثه حواسرش نیومد وانقدبدبخ نشد؟؟؟؟؟واینک بنظرم حواخخخخ بدبخ شدودراین حدلایق بدبختی نبود وادم باخوندن این رمان اعصابش خخخخخخ خوردمیشد درهرصورت مرسی ازنویسنده این رمان

    [پاسخ به این نظر]

  • asi گفت:

    پایان رمان منطقی و تلخه…

    [پاسخ به این نظر]

  • Anahid گفت:

    وا

    [پاسخ به این نظر]

    نگاه(مدیرکل) پاسخ در تاريخ دی ۲۵ام, ۱۳۹۲ ۱:۲۹ ق.ظ:

    چی؟

    [پاسخ به این نظر]

  • Anahid گفت:

    Chera vase man old blemishes. Roman?

    [پاسخ به این نظر]

    نگاه(مدیرکل) پاسخ در تاريخ دی ۲۵ام, ۱۳۹۲ ۱:۳۲ ق.ظ:

    چی؟

    [پاسخ به این نظر]

  • Anahid گفت:

    Salam

    [پاسخ به این نظر]

    نگاه(مدیرکل) پاسخ در تاريخ دی ۲۵ام, ۱۳۹۲ ۱:۳۳ ق.ظ:

    سلام عزیزم..

    [پاسخ به این نظر]

  • maryam گفت:

    ببخشید اما چرا من هر چی میام نگاه میکنم هنوزم فایل جار نیست

    [پاسخ به این نظر]

    نگاه(مدیرکل) پاسخ در تاريخ دی ۲۴ام, ۱۳۹۲ ۳:۰۹ ق.ظ:

    من این رمان رو نگذاشتم شادان جون گذاشته ازش میپرسم

    [پاسخ به این نظر]

  • فاطمه گفت:

    این رمان خیلی منو یاد رمان “زن نبود، شعله بود، سوزاند” انداخت…
    یه سری آدم که کارای بد و نابخشودنی میکنن و بعد هم سزاش رو میبینن….
    تم داستان به طور کلی خیلی غمگین بود…یعنی نمیشد واسش پایان بد یا خوب در نظر گرفت…
    ممنون از نویسنده و نگاه جان…

    [پاسخ به این نظر]

    نگاه(مدیرکل) پاسخ در تاريخ دی ۲۴ام, ۱۳۹۲ ۳:۱۱ ق.ظ:

    والانمیدونم من نخوندمش…خواهش میکنم

    [پاسخ به این نظر]

  • پرستو گفت:

    سلام میشه لطفا رمان ایران من حراج را هم بزارید

    [پاسخ به این نظر]

    نگاه(مدیرکل) پاسخ در تاريخ دی ۲۴ام, ۱۳۹۲ ۳:۱۱ ق.ظ:

    سلام عزیزم..باشه

    [پاسخ به این نظر]

  • سولماز گفت:

    پس کو فایل جارش چرا من نمیبینم

    [پاسخ به این نظر]

    نگاه(مدیرکل) پاسخ در تاريخ دی ۲۷ام, ۱۳۹۲ ۹:۴۱ ب.ظ:

    گذاشته نشده

    [پاسخ به این نظر]

  • ترانه گفت:

    میشه لطفا رمان تازیانه وعشق ورمان عشق من رو بگزارید.با تشکر از رمان های خوبتون.

    [پاسخ به این نظر]

    نگاه(مدیرکل) پاسخ در تاريخ دی ۲۲ام, ۱۳۹۲ ۳:۰۶ ق.ظ:

    باشه اگه نویسنده اجازه دادمیگذارم…خواهش میکنم

    [پاسخ به این نظر]

    maryam پاسخ در تاريخ دی ۲۲ام, ۱۳۹۲ ۳:۲۳ ق.ظ:

    @نگاه(مدیرکل), ببیخشید اما برا من نیست 🙁

    [پاسخ به این نظر]

    نگاه(مدیرکل) پاسخ در تاريخ دی ۲۷ام, ۱۳۹۲ ۹:۴۵ ب.ظ:

    چی؟

    [پاسخ به این نظر]

  • marjan110 گفت:

    پایانش غم انگیز و تلخ

    [پاسخ به این نظر]

  • نیلوفر گفت:

    سلام نگاه جان چرا دیگه آخراش نمینویسی پایانش خوشه یا نه؟؟؟؟ الان من نمیدونم این رمان پایانش خوشه یا نه. یا رمان کبریت خطرناک من پایانش چطوره. میشه از این به بعد بازم بنویسی پایان رمانا خوشه یا نه.ممنون

    [پاسخ به این نظر]

    نگاه(مدیرکل) پاسخ در تاريخ دی ۲۲ام, ۱۳۹۲ ۳:۱۶ ق.ظ:

    سلام عزیزم..وقتی پایانشو نمیدونم چطوری بنویسم؟؟؟کبریت خطرناک پایانش خوشه…خواهش

    [پاسخ به این نظر]

  • malihe گفت:

    سلام خسته نباشی این که دانلود واسه جاوا نداره گلم حالا چی کار کنبم

    [پاسخ به این نظر]

    نگاه(مدیرکل) پاسخ در تاريخ دی ۲۲ام, ۱۳۹۲ ۳:۱۷ ق.ظ:

    سلام عزیزم..گذاشته شد

    [پاسخ به این نظر]

    maryam پاسخ در تاريخ دی ۲۲ام, ۱۳۹۲ ۳:۲۲ ق.ظ:

    @نگاه(مدیرکل),
    چیزی نیومده که 🙁

    [پاسخ به این نظر]

    نگاه(مدیرکل) پاسخ در تاريخ دی ۲۷ام, ۱۳۹۲ ۹:۴۶ ب.ظ:

    من فایل نوت پدو ندارم که بسازم خودتم میبینی شادان گذاشته نه من عزیزم

    [پاسخ به این نظر]

  • maryam گفت:

    پس فایل جار کو ؟ 🙁

    [پاسخ به این نظر]

    نگاه(مدیرکل) پاسخ در تاريخ دی ۲۲ام, ۱۳۹۲ ۳:۱۸ ق.ظ:

    گذاشته شد

    [پاسخ به این نظر]