• با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد.
  • نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد).
  • اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد.
  • نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید.
  • از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد.
  • اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است از طریق نظرات گزارش دهید.
  • تمامی رمان های غیر اخلاقی از سایت حذف شده اند لطفا درمورد دادن لینک یا فایل رمان سوال نفرمایید
  • بسیاری از دوستان رمانهایی در ذهن دارند که نام ان را به خاطر ندارن برای راهنمایی این موارد روی اینجا کلیک کنید در نظرات به درخواست نام کتاب پاسخ داده نخواد شد
  • اگر به سایت نگاه دانلود علاقه دارید در انجمن نگاه دانلود ثبت نام کنید برای ثبت نام روی اینجا کلیک کنید

دانلودرمان مادموزل برای موبایل(جاوا،اندروید،ایفون)،pdf،تبلت،ایپد

دانلودرمان مادموزل برای موبایل(جاوا،اندروید،ایفون)،pdf،تبلت،ایپد

دانلودرمان مادموزل برای موبایل(جاوا،اندروید،ایفون)،pdf،تبلت،ایپد

دانلودرمان مادموزل برای موبایل(جاوا،اندروید،ایفون)،pdf،تبلت،ایپد

دانلودرمان مادموزل برای موبایل(جاوا،اندروید،ایفون)،pdf،تبلت،ایپد

نوشته باروونی کاربر انجمن نودهشتیا

بر اساس واقعیت

خلاصه از زبان نویسنده :

داستان من داستان زندگی مریمه…دختری که فقیر زاده شده و فقیر هم بزرگ
شده.

تنها زاده شده و تنها زندگی میکنه.دست سرنوشت اونو میبره به دنیایی جدید…خیلی جدید…

عاشق میشه و عشقش با همه عشقا فرق داره…کهنه میشه و مثل شراب کهنه

ارضا کننده تر و مثل اشیا عتیقه قیمتی تر…بامن و مریم همراه باشید…مریم از

جنس من و شما دور نیست…از احساساتش دور نباشید…

موضوع داستان و حتی برخی دیالوگ ها کاملا واقعی اند.چهره ها هم همینطور.اما

اسامی گاه غیر واقعی و گاها حقیقی اند. …. پایان خوش

…………..

مادموزل
شده ای مثل ژولی پلدی. لب هایت سرخ شده و موهایت طلایی. توی فیلم “سفید” نه. شده ای مثل ژولی پلدی توی ” قبل از طلوع”. مدام دوست داری حرف بزنی و دیوانه بازی در بیاوری. صدای سوتی مدام توی گوشت است و از اینکه نمی توانی حدس بزنی این صدا، آهنگ کدام فیلم بوده، اذیت می شوی.
دستت را تکیه گاه کرده ای، صدایت می زنم:”ژولی” اما حواست نیست. فرانسه ی لعنتی! اگر فرانسه می دانستم. آن وقت بهتر صدایم را می شنیدی. ولی تو ژولی پلدی هستی که توی ایران متولد شده. چطور نمی شنوی ام؟
سارافون قهوه ای توی فیلم را هم همین جا پوشیده ای. این همه سال؟ چطور این همه بدون تغییر مانده ای. باید تمام تغییرات احتمالی ظاهرت توی ذهنت رخ داده باشد. چه معمای سختی. چطور می شود با تو حرف زد. هی! ژولی! مادموزل پلدی!
برگشته ای سمت صدا. انگار دیگر دوست نداری به اسم کوچک صدایت کنند! یعنی یک کلمه ی سه هجایی بی ارزش این همه ارزش دارد قبل از نام فامیلت که بعد از چند روزی که صدایت می کنم حالا برگشته ای؟
گونه هایت چه سرخند مادموزل! موهایت هم طی این چند سال همانقدر بلندند. نه کمتر و نه بیشتر.تو کپی برابر اصل ژولی نیستی. تو اصل برابر کپی ژولی هستی.آخر چطور می شود که کسی این همه واقعی بشود؟ من با هنرپیشه های زیادی بوده ام. هم قطار، هم مسیر. اما ندیده ام کسی مثل تو را که این همه واقعی تر از خود هنرپیشه باشد.
باز هم کتاب. بگذار کنار آن لعنتی را! چه قدر مسخره است که من باید توی این وضعیت با تو حرف بزنم.
می گردی دنبال صدا که پیدایم می کنی. نشسته ام روی میز درست روبروی تو. نترسیده ای. اصولا چهره ی ژولی پلدی زیاد نمی ترسد. خیلی وقت ها ساکن توی یک حالت می ماند. خونسردی اروپایی! چه حرف ها!

هوی! دختره! هوی خانوم! کجا میری؟ من چند روز اینجا بس نشسته ام که نگاهی به برگه ی من بیندازی! هوی!
ببخشید استاد! میشه یک نگاهی به برگه ی من بیندازید؟ نه! جسارت نباشد. من خیلی وقت است نشسته ام روی این میز! یعنی ایستاده بودم. شما گرم خواندن بودید، گفتم بنشینم. آخر من آرتروز دارم. چند سال؟ من…من بیست و چهار سالم است. خب شما “جوانمرگ” را دیده اید؟ مال “پیتر ویر” است؟ ندیده اید؟ پسرک توی فیلم سنی نداشت. سرطان داشت. اما مسئله این است که ” جولیا رابرتز” بود که تسکینش بدهد. اصلا شما؟ شما چند سالتان است استاد؟ اوه! خدای من می دانستید که شما هم سن ژولی هم هستید؟ متولد 69!

خوابت گرفته ژولی. بیا! بیا همین جا بخواب کنار من. روی زمین. کنار در بسته. قهوه ای پوش گیسو طلای ….

……………..

برای دانلود رمان مادموزل به ادامه مطلب بروید .

jar مستقیم

jar مستقیم آپلود بهترین

jar غیر مستقیم

pdf مستقیم 410 صفحه

pdf مستقیم زیپ

apk مستقیم » اندروید ، تبلت

epub مستقیم » ایفون ، ایپد ، تبلت

منبع دانلود : نگاه دانلود

منبع : مادموزل | باروونی کاربر انجمن نودهشتیا

رمز فايل : www.negahdl.com

درباره shadan

شادان پوریانفر ، دوست نگاه جان هستم و در تهیه ی رمان به ایشون کمک میکنم . روانشناسی خوندم و به ورزش و مطالعه ی کتاب و رمان علاقمندم .

برچسب ها

نظرات


(۱۸) دیدگاه برای “دانلودرمان مادموزل برای موبایل(جاوا،اندروید،ایفون)،pdf،تبلت،ایپد” ثبت شده است.
  • sokot007 گفت:

    سلام اول از همه دست نویسنده درد نکنه ولی من خوشم نیومد
    از شخصیت مریم خوشم نیومد یعنی چی ک هم دلش برای علی میلرزید هم کاوه اگه عشق بود پای دلش لنگ نمیزد ب نظرم مریم کمبود محبت داشت ک با هر نگاه یا محبتی جذب میشد ب قول خودش دیگه مریم و دفن کرده بود و مادموزل شده بود و خب من از این مریم جدید خوشم نیومد و با نظر دوستان موافقم ک ب مسایل ج ن س ی پرداخته بود درکل خواننده رو جذب نمیکرد

    [پاسخ به این نظر]

  • shirin گفت:

    این رمان فوق العاده جذاب بود من واقعا نمی دونم چرا دوستان بالایی اینجوری نظر دادن من رمان به جذابی این رمان نخوندم خسته نباشید

    [پاسخ به این نظر]

    نگاه پاسخ در تاريخ آبان ۹ام, ۱۳۹۴ ۱۰:۰۹ ب.ظ:

    سلامت باشید

    [پاسخ به این نظر]

  • عاطفه گفت:

    سلام ممنون بابت رمان هایی که میزارید
    اگه میشه رمان های دیگه ای از بارونی معرفی کنید؟؟؟؟؟

    [پاسخ به این نظر]

    رها پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۲ام, ۱۳۹۳ ۱۰:۲۵ ق.ظ:

    سلآم.خواهش میکنم.رمانای این نویسنده:رمان نَفَر کُشی و رمان عَــلَف هردو درحال تایپ هستند.

    [پاسخ به این نظر]

  • مینا گفت:

    خیلی به مسایل ج ن س ی پرداخته شده اگر کمی به احساسات و عواطف توجه میکرد بهتر بود ودیگر اینکه نویسنده قلم تلخی داشت

    [پاسخ به این نظر]

  • ana گفت:

    aliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii bod vaghean zahmat keshidan man ashegheshammmmmmmm.

    [پاسخ به این نظر]

  • آرشین گفت:

    سلام
    اولا ای متنی که بعد خلاصه نوشتین در داستان بود؟
    دوما بی دلیل طولانی بود
    سوما با این ایرادایی که گرفتم به یه با خوندن می ارزید
    با تشکر از سایت نگاه و نویسنده محترم

    [پاسخ به این نظر]

    sh.Admin پاسخ در تاريخ آذر ۱۹ام, ۱۳۹۲ ۱۱:۴۱ ب.ظ:

    سلآم . نه مرتبط با داستان نبود . خوآهشـ .

    [پاسخ به این نظر]

  • سارا گفت:

    اصلا خوب نبود. تکرار واژه ها به حدی که آدم رو از خوندن منصرف میکنه… به هیچ وجه ارزش خوندن نداره

    [پاسخ به این نظر]

  • پردیس گفت:

    داستان قشنگی بود، دل مشغول هاشو خیلی خوب نشون داد، ولی آخرش خوب تموم نمیشه
    مرسی از نویسندش و نگاه جون

    [پاسخ به این نظر]

    رها پاسخ در تاريخ فروردین ۱۰ام, ۱۳۹۳ ۱۰:۵۶ ب.ظ:

    خواهش میکنم

    [پاسخ به این نظر]

  • sahar گفت:

    dastane ghashangi bud.chon az del bud be del mishest

    [پاسخ به این نظر]

  • مهدیس گفت:

    افتضاح بود یکی از اعصاب خوردکن ترین رمانهایی بود که خوندم من واقعا هدف نویسنده رو نفهمیدم میخواست ترویج خیانت بکنه یا ترویج ازدواج با یکی همسن بابای آدم!

    [پاسخ به این نظر]

    نگاه(مدیرکل) پاسخ در تاريخ آذر ۱۴ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۵۳ ق.ظ:

    اااااا…این رمان براساس واقعیته ..نویسنده زحمت کشیده بالاخره اینطوری نگو

    [پاسخ به این نظر]

    ناهید پاسخ در تاريخ دی ۲۸ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۰۸ ب.ظ:

    عزیزم نظر هر کی محترمه ولی شما نویسنده رو هدف شو درک نکردی پس ایراد بیخود نگیر

    [پاسخ به این نظر]

  • مونا** گفت:

    قشنگ بود و چون داستان واقعی بود جذابش میکرد. به هر حال خوندنش خالی از لطف نیست.. و من یه درس از خوندنش گرفتم. ادم از اشتباهات دیگران تجربه کسب میکنه. اخرش هم خوش تموم میشه.

    [پاسخ به این نظر]

  • masome گفت:

    خوشم نیومد از داستانش

    [پاسخ به این نظر]