• با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد.
  • نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد).  
  • اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد.
  • نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید.  
  • از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد.
  • اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است از طریق نظرات گزارش دهید.
  • تمامی رمان های غیر اخلاقی از سایت حذف شده اند لطفا درمورد دادن لینک یا فایل رمان سوال نفرمایید
  • بسیاری از دوستان  رمانهایی در ذهن دارند که نام ان را به خاطر ندارن برای راهنمایی این موارد روی اینجا کلیک کنید    در نظرات به درخواست نام کتاب پاسخ داده نخواد شد
  • اگر به سایت نگاه دانلود علاقه دارید در انجمن نگاه دانلود ثبت نام کنید برای ثبت نام روی اینجا کلیک کنید

داستان ديوانگی و عشق

زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!

ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ … دو٬ … سه٬ … !

همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابر ها رفت.

هوس به مرکز زمين راه افتاد.

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

به ادامه مطلب مراجعه کنید…

زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!

ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ … دو٬ … سه٬ … !

همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابر ها رفت.

هوس به مرکز زمين راه افتاد.

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ …

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت.

ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام …

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.

بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.

صدای ناله ای بلند شد.

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت

حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند …

رمز فايل : www.negahdl.com

درباره Love Only

برچسب ها

نظرات


(۵) دیدگاه برای “داستان ديوانگی و عشق” ثبت شده است.
  • آرمیلا.آ گفت:

    جز بهترین رمانا بود من که از شخصیت روناک خوشم ومد بازم ممنون نگاه جون

    امیدوارم موفق باشی

    [پاسخ به این نظر]

    رها پاسخ در تاريخ فروردین ۲۵ام, ۱۳۹۳ ۲:۳۳ ب.ظ:

    ممنون دوست عزیز. شماهم موفق باشید

    [پاسخ به این نظر]

  • MEMOL گفت:

    سلام گلم من چند وقته پیش یک رمان خونده بودم که الان اسمش یادم رفته لطفن اگر اسمشو میدونید بهم بگید ..
    خلاصه داستان این بود: ی دختره بود که تو مدرسه عاشق معلمش میشه اوایل معلم رو اذیت میکرده باز کم کم عاشقش میشه یک روز که داداشش دم مدرسه دنبالش میاد معلم خواهرشو میبینه به خواهرش میگه که که این معلمه دوستش است و از اینجاست که دختره و معلمه یا همون دوست داداشش زیاد همو میبینن بعد هم میخوان با هم ازدواج کنن که با ی ماشین تصادف میکنن تو اون ماشین هم ی زن و شوهری که تازه ازدواج کردن هستن از کجا که خانومه کشته میشه و شوهرش هم از پسره (معلمه ) شکایت میکنه و اونو زندون میندازه و واسطه آزادیش ی شرط میزاره اینکه دختره باید با اون ازدواج کنه و دختره هم که مجبور میشه این شرط رو میپذیره
    و باهاش ازدواج میکنه و مشهد میره اوایل رفتار شوهرش زیاد باهاش خوب نیست تا آهسته آهسته باهاش خوب میشه … لطفن اگر اسمه این رومانو میدونید بهم بگید

    پاسخ نگاه:سلام عزیزم ..نه متاسفانه حضورذهن ندارم …ازبچه ها تواتاق چت سایت بپرس

    [پاسخ به این نظر]

    دلبر شیطون پاسخ در تاريخ مهر ۱۳ام, ۱۳۹۲ ۱:۲۰ ق.ظ:

    رمان “شقایق”هست رمانی که میگید

    [پاسخ به این نظر]

  • tarlan گفت:

    عالی بود عزیزم.مرسی

    پاسخ نگاه:خواهش میکنم عزیزم

    [پاسخ به این نظر]