داستان کوتاه

                             تو عاشق نبودی !

پریا آنقدر گرم صحبت کردن با شاهین بود که اصلاً به موتور سیکلتی که ایستاده بود و به آنها خیره شده بود، توجه ای نکرد و به راه خود ادامه داد صاحب موتور با استفاده از کلاه ایمنی چهره اش را مخفی کرده بود، پریا تا مقصدی را با شاهین همقدم شده بود وقتی با هم خداحافظی کردند پریا شاد و خندان بطرف منزلش گام برداشت، او به خوبی می دانست برادرش چقدر بدبین و شکاک است و اگر از موضوع دوستی خواهرش با شاهین با خبر شود بی نهایت عصبانی و خشمگین می شود و چقدر به اینگونه مسائل خواهرش حساس است، بعد از دقایقی پریا زنگ خانه را فشرد و مادرش خیلی زود در را برای دخترش گشود، پریا پا به داخل اتاقش گذاشت و بعد از تعویض لباسش روی تختخواب دراز کشید تا شاید خواب به چشمهایش راه پیدا کند، طولی نکشید که در اتاقش با صدای عجیبی از هم گشوده شد و پریا چهرۀ غضباک برادرش (پژمان) را که چشمهایش به دو کاسه خون تبدیل شده بود و از سر عصبانیت دندانهایش را به هم می فشرد، از دید گذراند، اتفاقی که نباید می افتاد بلاخره رخ داده بود پژمان به دوستی پریا و شاهین پی برده بود، صاحب موتور سیکلت که رفیق پژمان بود به او خبر داد خواهرش با شاهین در حال صحبت با هم بودند ! پژمان مهلت هیچ صحبتی را به پریا نداد سیلی محکمی را به گونه اش نواخت که باعث شد از گوشۀ لبش خون جاری شود، پریا که هنوز به علت رفتار خشونت آمیز برادرش پی نبرده بود هاج و واج به او خیره شد، پژمان خیلی زود لب گشود: « دختر بی شعور… حالا کارت به جایی رسیده که با شاهین آشغال همکلام میشی… حالا بلایی به سرت میارم که جواب سلام هیچ سگی رو نتونی بدی… » پژمان بار دیگر دستش را در هوا رها کرد و بر روی صورت خواهرش فرود آورد سیلی دوم آنقدر سوزناک بود که آثار دست پنجۀ پژمان بر روی گونۀ پریا نمایان شد، پژمان با مشت و لگد تا قدرت داشت خواهرش را کتک زد شاید اگر مادرش مانعش نمی شد از کتک زدن به خواهرش امتناع نمی کرد، پژمان نفس نفس زنان به خواهرش خیره شد، پریا گوشه ای از اتاق کز کرده بود و آرام و بی صدا اشک می ریخت، پژمان صبر کردن را جایز ندید و یکراست به سراغ شاهین رفت تا حقش را کف دستش بگذارد، او از عصبانیت با تمام قدرت دست خود را مشت کرده بود و بدون مکث به راه خودش ادامه داد، تا اینکه یکی از پسرهای ولگرد اطراف آن کوچه سراسیمه به سراغ شاهین رفت و به او خبر داد:  « قضیه لو رفته… پژمان فهمیده تو با خواهرش دوست بودی و همین الان با عصبانیت داره به سراغت میاد… بهتره بزنی به چاک… » شاهین به شدت ترسیده بود او به خوبی می دانست اگر پژمان او را ببیند ممکن است خونش را بریزد، ترجیح داد هر چه زودتر از تهران خارج شود او توانست با کلک و حیلۀ فراوان با اتوبوسی به مقصد شیراز حرکت کند، آن شب و شبهای دیگر هم گذشت بدون اینکه پریا هیچ خبری از شاهین داشته باشد، برایش مهم نبود که برادرش تا حد مرگ او را کتک زد و باعث شد تا مدتها او را در اتاقش حبس کند، مهم نبود، پدر و مادرش دیگر مثل گذشته به او اعتماد نداشتند، مهم نبود که دوست و آشنا با کنایه و طعنه با او صحبت می کردند و به حماقتش می خندیدند، بلکه مهم این بود که دوستی با شاهین باعث شد خیلی راحت غرور و احساساتش در برابرش لگدمال شود او قلبش شکسته شده بود…

رمز فايل : www.negahdl.com

این مطالب را به شما پیشنهاد میکنم

درباره نگاه

نگاه حسینی هستم ...کارشناس شیمی کاربردی علاقه مند به..کتاب..والیبال..شطرنج...شعر..شیمی..علم انجمن نگاه دانلود http://forum.negahdl.com

برچسب ها

نظرات


۱ دیدگاه برای “داستان کوتاه” ثبت شده است.