• با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد.
  • نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد).  
  • اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد.
  • نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید.  
  • از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد.
  • اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است از طریق نظرات گزارش دهید.
  • تمامی رمان های غیر اخلاقی از سایت حذف شده اند لطفا درمورد دادن لینک یا فایل رمان سوال نفرمایید
  • بسیاری از دوستان  رمانهایی در ذهن دارند که نام ان را به خاطر ندارن برای راهنمایی این موارد روی اینجا کلیک کنید    در نظرات به درخواست نام کتاب پاسخ داده نخواد شد
  • اگر به سایت نگاه دانلود علاقه دارید در انجمن نگاه دانلود ثبت نام کنید برای ثبت نام روی اینجا کلیک کنید

جهنم و بهشت

مردی در خواب با خدا مكالمه ای داشت:”خداوندا ! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شكلی است،”؟

خدا او را به سمت دو در هدایت كرد و یكی از آنها را باز كرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یك میز گرد بزرگ وجود داشت كه روی آن یك ظرف خورش بود، كه آنقدر بوی خوبی داشت كه دهانش آب افتاد. افرادی كه دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند كه این دسته ها به بالای بازوانشان وصل شده بود و هر كدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آنجایی كه این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بود ، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد با دیدن بدبختی و عذاب آنها غمگین شد ، خداوند گفت:” تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است” آنها به سمت اتاق بعدی رفتند وخدا در را باز كرد آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یك میز گرد با یك ظرف خورش روی آن وافراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند ولی به اندازه كافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد گفت: خداوندا نمی فهمم!؟ خدا پاسخ داد:” ساده است فقط احتیاج به یك مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند كه به یكدیگر غذا بدهند، در حالی كه آدمهای طمع كار اتاق قبل تنها به خودشان فكر می كردند…

رمز فايل : www.negahdl.com

درباره elahe

برچسب ها

نظرات