<

بهلول و آشپز (داستان کوتاه)

یک روز عربی ازبازار عبور میکرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاداز بخاری که از سر دیگ بلند میشدخوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد !
هنگام رفتن صاحب دکان گفت تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی !!!

مردم جمع شدن مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دیدکه از آنجا میگذشت از بهلول تقاضای قضاوت کرد …

بهلول به آشپز گفت آیا این مرد از غذای تو خورده است؟

آشپز گفت نه ولی از بوی آن استفاده کرده است.

بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به آشپز نشان داد وبه زمینریخت وگفت : ای آشپز صدای پول را تحویل بگیر.

آشپز با کمال تحیر گفت :این چه قسم پول دادن است؟

بهلول گفت مطابق عدالت است : کسی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول دریافت کند! 

رمز فايل : www.negahdl.com

این مطالب را به شما پیشنهاد میکنم

درباره elahe

برچسب ها

نظرات


(۲) دیدگاه برای “بهلول و آشپز (داستان کوتاه)” ثبت شده است.
  • سمانه گفت:

    سلام داستان کوتاه بهلول و آشپزو خوندم ممنون جالب بود.

    [پاسخ به این نظر]