<

داستان کوتاه (درس زندگی از دختر بچه ۷ ساله)

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

درس زندگی از دختر بچه 7 ساله.. پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و… خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین ...

ادامه مطلب

بهلول و آشپز (داستان کوتاه)

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

یک روز عربی ازبازار عبور میکرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاداز بخاری که از سر دیگ بلند میشدخوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد ! هنگام رفتن صاحب دکان گفت تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی !!! مردم جمع شدن مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دیدکه از آنجا میگذشت از بهلول ...

ادامه مطلب

دعا(داستان کوتاه)

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

فردی چند گردو به بهلول داد و گفت: بشکن و بخور و برای من دعا کن. بهلول گردوها را شکست ولی دعا نکرد. آن مرد گفت: گردوها را می خوری نوش جان، ولی من صدای دعای تورا نشنیدم! بهلول گفت: مطمئن باش اگر درراه خدا داده ای خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است…! التماس دعا یا علی مدد

ادامه مطلب