رمان میراث قسمت یازدهم
نگاه دانلود

elizabet rolex rolex     kol
........................................... 

رمان میراث قسمت یازدهم

به اشتراک بگذاريد :

قسمت یازدهم

نوشته کاربر نودهشتیا

وقتی صدای سوت زدن سامانو شنیدم یه لبخند شیطنت آمیز گوشه ی لبم بود
سامان با کیفش اومد تو آشپزخونه و وقتی منو دید با نیش باز گفت: به به بوی غذا میاد
قیافمو ناراحت نشون دادم وقتی سرمو بالا بردم دیدم سامان داره منو نگاه میکنه با دیدنم اخماش رفت تو همو گفت: چی شده توی زلزلرو ناراحت کرده؟
با صدایی که خودم موندم چه طوری اومد ناراحت گفتم: سامان امروز بهنوش اومده بود این جا
اخماش کامل رفت تو همو گفت: این جا چه کار داشت؟ چیزی گفت؟
گفتم: چیزی گفت؟ چیزی گفت؟ چی نگفت هر چی دلش خواست به من گفت تازه آخرش کلی هم بهم فهش داد
سامان با خشم گفت: غلط کرده دختره ی هرزه
موبایلشو در آورد و شروع کرد به شماره گیری لبخندی شیطنت آمیز اومد گوشه ی لبام خوب این نوبت نوشین خانم تا دیگه مثه ملخ تو کفش من نره
برای تو هم دارم سامان تا دیگه نشونی خونتو به کسی ندی
صدای داد سامان بلند شد:
- تو بی خود پاشودی اومدی خونه ی من با سمیراحرف زدی تو غلط کردی این طرفا پیدات شد مگه من چند صد دفه گفتم: دیگه من با تو کاری ندارم و از تو خوشم نمیاد این دفه اومدی پیش سمیرا
- ……….

- تو خفه شو لطفا اونموقع که با نوشین بودم هی از اون ور به من چراغ نشون میدای اونوقت داری نقش خواهر خوبو بازی میکنی؟
- ………
- آها شد دوستی خاله خرسه ؟ گوشی بده به خودش تا تو روهم مثل دوست جونت نشستم
-……….
- ببین دارم بهت چی میگم یه دفه دیگه نزدیک سمیرا بشی یا نزدیک محل کار من بشی یا نزدیک خونه من بشی با حتی اسم سمیرا رو بیاری میرم به مامان بابات میگم دخترشون چه کارست باشه؟ حالا برو با اون شیرین جونت هر غلطی خواستی بکن
- ……….
- آره طرفداریشو میکنم چون آدمه چون زنمه چون دوسش دارم
- ……….
- الکی آبغوره نگیر همین که شنیدی یه تار موی گندیدش می ارزه به صدتای تو و اون دوست هرزت
- ………..
- من ازین غلطا نکردم …..خیلی دختر پاکو خوبی هستی بیام بگیرمت نوشین حرفامو خوب به یادت بسپار این ورا پیدات شه میدمت دست ۱۱۰ تا آدمت کنن حالا برو هی واسه من آبغوره بگیر
و گوشی رو قطع کرد
صدای بالا رفتنشو از پله ها شنیدم قلبم داشت با سرعت نور میزد از ترش یخ کردم من که کاری نکردم و این جام ایین جوری شدم چه برشه به اون دخترهی بدبخت . بدبخت؟…….حقش بود
ولی سامان این طوری از من طرفداری کرد و اونوقت من میخوام این بلا رو سرش بیارم؟
با لبخندی خسته وارد آشپزخونه شد از اون تراوت اولیه خبری نبود انگار واسه دلخوشیه من لبخند میزد نشست پشت میز آشپزخونه گفت : سمیرا تو رو خدا زودتر غذا رو بیار دارم میمیرم
وای! بی چاره تازه روزه هم هست دیس را جلویش گذاشتم و برای خودم از تو قابلمه کشیدم
قلبم داشت از دهن در می امد سامان با خوشحالی مثه بچه ای که بهش یه کادو دادن ولی باید صبر کنه تا وقتش باز کنه داشت به غذا نگاه میکرد
تلویزیونو روشن کردمو صداشو بلند کردم تا صدای اذانو بشنوم میدونستم سامان دوست داره با شام افطار کنه صدای اذان به گوش رسید
داشتم از دلهره میمردم بشقابش را جلو برد و آن را پر کرد یک قاشق پر کرد و جلو دهانش برد تا خواست وارد دهانش بکن مثه وحشی ها به روی قاشق پریدمو از دستش قاپیدم
برنجا روی زمین ریخت و قاشق پرت شد روی زمین سامان خودشو کشید عقب و از جا پاشد و گفت: چته؟؟؟
سرمو بردم پایینو و گفتم: سامان؟
چیزی نگفت ادامه دادم : سامان اون غذا پر فلفله از اون فلفلایی که خالم از هند آورده از اونایی که تند تر از اون تو دنیا وجود نداره
سرمو آوردم بالا و تند گفتم: ولی خودت دیدی که نذاشتم بخوری
گفت: مگه من چی کار کردم که میخواستی این بلارو سرم بیاری؟
گفتم: میخواستم …..بهت یاد بدم تا ….تا دیگه آدرس خونتو به اینو اون ندی
تا اینو گفتم مثه بمب شروع کرد به خندیدن میان خنده هاش پراکنده گفت: بچه….تو ….چقدر…..شیطونو…..و….. شری
دوباره روی صندلی ولو شدو و ادامه داد: حالا یه غذای سالم داری به ما بدی چون در حال مرگم از گشنگی
زود بشقاب غذای خودمو جلوش گذاشتمو گفتم: سالم….سالمه
دوباره زد زیر خنده حالا نخند کی بخندشب های قدر از دردناک ترین شب های عمرم است برای تمام مشکلاتم در زندگی گریه میکنم
در این مدت یه بار خونه ی مادر پدر سامان برای افطار دعوت شدیم که نامزد آلما هم دعوت بود یه پسر هیز زشته نفرت انگیز از اون انگلای جامعه که چون باباش سهامدار بیمارستانه زورکی با هزا دوز و کلک ترفند و رشوه و زیر سیبیلی تونسته اینو تو دانشگاه راه بده
از همون اول حالم از قیافه و تیپش یهم خورد صد رحمت به بچه قرتی های محله خودمو حداقل یه ذره تیپ داشتم که این همون هم نداره
موهای وز بلند که با زور اتو و تافتو و موسو هزار جور دردومرض دیگه تونسته بود کمی اونو صاف کنه ریش بزی وزوزو که مثه بزغاله از صورتش بیرون زده بود یه بلوز زرد پررنگ که عکس پشت موشو نشون میدادو پوشیده بود که شکم زشتش معلوم بود و شلواری که اگه هر دفه اونو نگرفته بود جلو رومون می افتاد و نصف لباس زیرش معلوم بود یه کت مسخره هم روی بلوزش پوشیده بود یه عطر بد بو هم زده بود که بوی آشغالدونی میداد
نگاههیزشو که به خودم دیدم بی اختیار به سامان چسبیدم سامان نگاهی به من انداخت لبخند اطمینان بخشی زد و به خوش آمد گویی ادامه داد
آلما کلی ذوق کرده بود با این نامزدش با این که از آلما اصلا خوشم نمیومد ولی میتونم بگم که آلما از پسره کلی سرتر بود اسمش هوشنگ بود ولی با لحن لات خودش گفت: رفیقام بهم میگن هوشی
تو دلم گفتم: حتما تو کارت ویزیتش میخواد بنویسه آقای دکتر هوشی متین متخصص فوق احمق بودن
بدبخت کسی که مریضه و میاد پیش این برای معالجه
اونشب با هر دردی تموم شد
سامان عوض شده بود دیگه بیرون نمیرفت و بیشتر وقتش رو یا در شرکت سپری میکرد یا در خونه صدای موبایلش کمتر به گوش میرسید و دیگه مثله قبلنا با هم کل کل نمیکردیم کل کل میکردیم ولی به شدت قبل ها نه
نوزدهم ماه رمضان بود و شهر سیاه پوش ما هر سال به خونه ی خاله ی مامانم میرفتیم که نزری میدادن پیرزن مهربونی بود وهمیشه برای منو مانی و سپیده دارچین اضافی میریخت و ما عاشق شله زرد های خاله خانم بودیم
این اولین بار بود که سامان وارد همچین مجلسی میشد خانواده ما خانواده صمیمیو بی شیله پیله ای بودند ولی خانواده سامان یه خانواده بسیار اشرافی بودند که در کنار آن ها آدم باید برای هر چیزی مراقب رفتارش باشه
خونه ی خاله خانم از این خونه ی های قدیمی بود که یه حیاط بزرگ داشت و یه باغچه اون کنار و وسط حیاط یه حوض پر از ماهی که همیشه منو مانیا دستامونو تا آرنج میکردیم تو حوض تا یه ماهی فرضو بگیریم و از اون ور هی سپیده میگفت: اه…..بچه ها نکنید ….گناه دارن و از اون ور خاله خانم هی ماهارو فهش و لعن و نفرین میکرد : که دست از سر این زبون بسته ها بردارید
ولی کو گوش شنوا
با سامان که وارد شدیم بی اختیار لبخندی رو لبهام اومد گفت: چیه میخندی؟
گفتم: خندیدم ببینم فضولش کیه؟
سامان خندیدو گفت: آها …..نکنه هوس کردی تو این حوضه یه حموم بکنی؟
گفتم : بابا تهدید…….یاد دوران بچگی هام افتادم آخ……آخ نمیدونی این پیرزن چه حرصی از دست ما میخورد
گفت: ما؟؟؟
گفتم: منو مانیا و سپیده
گفت: خواهرت سپیدرو که میشناسم لنگه خودته ولی مانیا ……اونم اخلاقش مثله شماهاست؟
با یاد مانیا لبخندی رو لبهام اومد گفتم:آره …..ولی فرقش با ما اینه که اون یه دنیا مهربونه و قلبش قد آسمون
گفت: آدم جالبی شره و شیطونه ولی مهربونش
یه مشت به بازوش زدمو گفتم: این یعنی من مهربون نیستم نه؟
با لحن جدی گفت: صد درصد فکر کن تو مهربون باشی
با لحن ناراحتی گفتم: من به این مهربونی لنگه ندارم
پوزخندی زدو و با طعنه گفت: تا خودت بگی
حیاط خاله خانم مثله همیشه پر از آدم بود میگفتند اگه هر کس شله خاله خانم هم بزنه هر آرزویی داره اگه از ته دل باشه براورده میشه
سهند طبق معمول با پویا مشغول خراب کاری بود سهیل داشت کارهارو راست و ریست میکرد با دیدن داداش گلم تو لباس مشکی بی اختیار گفتم: الهی قربون اون قدو بالات
سامان نگاهمو دنبال کردو گفت: کیو میگی؟
گفتم: داداشمو دیگه
صدایی از پشت سرم گفت: منو میگی دیگه ؟؟؟
سرمو که برگردوندم یکی محکم منو تو بغلش گرفت ای خدا…..سعید بود

مطالب زیر هم میتونه براتون جالب باشه
  • رمان میراث قسمت آخر
  • رمان میراث قسمت بیستم
  • رمان میراث قسمت نوزدهم
  • رمان میراث قسمت هجدهم
  • رمان میراث قسمت هفدهم
  • Processing your request, Please wait....

  • نوشته: elahe
  • تاريخ: ۲۹ آذر ۱۳۹۰
  • بدون نظر

  • برچسب ها

    - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

    
    ارسال نظر





    4 + = ده