رمان میراث قسمت چهاردهم | نگاه دانلود

صفحه اصلی نقشه سایت درباره ما تبلیغات تماس با ما
تبلیغات
موضوعات
تولبار نگاه دانلود

با نصب تولبار همیسه به سایت نگاه دانلود دسترسی خواهید داشت.

دریافت تولبار
عضویت در خبرنامه سایت
در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين رمان ها به ايميلتان ارسال شود.

پس از اینکه ایمیل خود را وارد کردید (ایمیل را بدون www وارد کنید) بر روی عضویت کلیک کنید و در پنجره‌ی باز شده کلمه مورد نظر در تصویر را تایپ کنید و ارسال کنید سپس به ایمیل خود رفته و ایمیل را تایید کنید، پوشه اسپم را هم چک کنید.

آرشیو
آمار
همدلی پیامکی

رمان میراث قسمت چهاردهم

نويسنده : elahe
۲۹ آذر ۱۳۹۰
بازديد : 5
امتياز بدهيد :
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars
Loading...Loading...

قسمت چهاردهم

نوشته کاربر نودهشتیا

- حالا کی گفته
داد زدم بابا به اضافه ی پنجاه هزارتومن سپیده من هم پنجاه تومن میذارم تا شماها ساکت شید
یه دفه جفتشون ساکت شدند سعید گفت: خوب پولو بیا بالا که شم اقتصادیم گفته زدی تو خال
نامردا تا آخرین قطره پولو از منو سپیده گرفتند
با سپیده به اتاق مشترکمون رفتیم روی تختش نشستیمو که بی مقدمه گفت: مانیا یه چیزایی میگفت
زیر لبی گفتم: ای مانیای دهن لق
ادامه داد : سمی تو داری با زندگیت چی کار میکنی؟ خودت نفهمی یا خودتو زدی به نفهمی؟
گفتم: داری در مورد چی صحبت میکنی؟
گفت: یعنی تو نفهمیدی سامان که روزی شصت تا دوست دختر عوض میکنه تو رو دوست داره؟
بی فکر گفتم: غلط کرده ما شرط کردیم که اون به من دل نبنده
– خنگ خدا مگه عاشق شدن شرط بندیه؟ حرف دله
بی تفاوت خندیدمو گفتم: سپیده ما هرچی باشیم اخلاق همو خوب میدونیم سامان پسر پیغمبر هم باشه این اخلاقشو این عادتشو که کل عمرشو با اون سر کرده نمیتونه دور بندازه اون به دختره به عنوان یه وسیله سرگرمی نگاه میکنه مطمئن باش اون واسه این که گناه نکنه میخواد به من نشون بده که به من علاقه داره


سپیده با تعجب گفت: یعنی شما………؟؟؟
گفتم: معلومه ….هر شب در اتاقمو قفل میکنم میخوابم سامان جرات نداره نزدیک اتاقم بشه در ضمن اون حد خودشو میدونه اخلاق منو هم میدونه
سپیده خواست چیزی بگه که گفتم: ببین سپی تقصیر من نیست قصیر بانوست که منو مجبور کرده به خاطر ارث این کارو بکنم من میخوام بعد از گرفتن میراث از این کشور برم . من نمیتونم این جا بمونم و سامان ….
پوزخندی زدمو و ادامه دادم: ……و سامان میتونه بدون میتونه به داشتمن کلکلسیون دوست دختراش اضافه کنه هر چند الان هم فرقی با دوران مجردیش نکرده
سپیده گفت: یعنی هنوز هم با کسی دوسته؟
با پوزخند گفتم: اینو باش من میگم از صبح تا شب بیرونه داره ول میگرده تو میگی هنوز هم با کسی دوسته؟
– ببین سمی تو یه کاری کردی که سامان روزه بگیره
– به خاطر من نبود خودش دوست داشت
اونشب از بس سپیده نصیحتم کرد سردرد گرفتم دوروز خونمون موندم و بعد
صبح روز بعد در حالی که از همه خداحافظی میکردم به سمت خونه حرکت کردم

وقتی وارد خونه شدم از بوی سیگار داشت حالم بهم میخورد رفتم جلوتر دیدم روی میز پره از بطری های خالی مشروب ……پاکت های سیگار و جا سیگاری پره سیگار کشیده شده جلوی بینیم را گرفتم و داد زدم : سامان ….سامان کجایی؟
پرده ها کشیده شده بود و خونه تاریک آشپزخونه به گند کشیده شده بود دوباره داد زدم : سامان و به طرف اتاقش به راه افتادم
بوی دود سیگار میومد دیدم سامان بی هوش روی تختش افتاده و یه ته سیگار شله ور لای دستاشه
یه تاپ کرمی پوشیده بودو یه شلوار گرمکن که به هیکل قشنگش میمود و دستشو گذاشته بود روی چشماش و سیگار لای انگشتاش بود
آروم گفتم: سامان……
تند دستش رو از روی چشماش برداشت و منو نگاه کرد زسر چشماش تموم سیاه شده بود و داخل چشماش قرمز شده بود معلوم بود مسته یه لحظه ترسیدم اگه یه کاری میکرد چی؟
نزدیک شدم که با خنده ی تلخی گفت: چه عجب ….یادت اومد یه سر هم این جا بیای
موهای خوش حالتش عرق کرده بود و روی پیشونیش چسبیده بود زود پریدم کنارشو گفتم: سامان با خودت چی کار کردی؟
خندیدو گفت: دلم برات تنگ شده بود
گفتم: حرف مفت نزن
دستمو گذاشتم رو پیشونیش داغ بود هنوز داشت میخندید سیگارو از دستش گرفتمو و انداختم تو زیر سیگاری پر روی میز توالت و رو به سامان گفتم: من تو رو درست میکنم
خندیدو دستشو رو به من دراز کردو گفت: سمیرا ….بیا پیشم بخواب
دستاشو انداختمو گفتم: باشه …..باشه بعدا حالا نه …..الان پا شو برو حموم آب یخ
چماشو بست . تو دلم گفتم:سامان یه حالی ازت بگیرم یادت نره
مانتو و شالمو در آوردمو همون جا توی اتاق سامان گذاشتم و بعد زورکی زیر کمر سامانو گرفتمو چشماشو باز کردو با لبخند گفت: سمیرا…..
داد زدم : سمیرا و درد یه ذره کمکم کن
کمی خودشو تکون داد
با کمک من اتاقشو طی کرد یک دستش دور کمرم بود خم شده بود و من هم یه دستم دور کمر اون بود تا نیوفته
توی وان خوابوندمش چشماش بسته بود ولی خودش بیدار بود و به قدری خورده بود این شکلی شده بود
شیر آب یخو باز کردمو و رو سامان ریختم یه دفه چشماش باز شد و لبخند ضعیفی زد و دوباره چشماش رو بست
وقتی کامل خیسش کردم تا آثار مستی از سرش بپره شیر آب رو بستم کمکش کردم از جاش پاشه و دورش رو حوله پیچیدم و به سمت اتاقش راهنماییش کردم
بهش گفتم : میخوای لباستو عوض کنم؟
به زحمت لبخندی زدو گفت: خودم میتونم
داشتم میرفتم که یه دفه برگشتمو گفتم: سامان؟
– بله؟
با خنده گفتم: زحمتت از یه بچه دو ماهه هم بیشتره
اون هم با خنده گفت: خیلی ممنون
رفتم پایین و یه لیوان آب و یه قرص براش بردم بالا به اتاقش در زدم و سپس در را باز کردم دیدم روی تختش نشسته داشت نگاهم میکرد قرص و آب رو بهش دادمو با لحن سردی گفتم: اینو بخور و بخواب تا فردا صبح بیدار نمیشی تا آثار مشروب از سرت بپره
خواست چیزی بگه که تند گفتم: لازم نیست چیزی بگی بعدا در این مورد صحبت میکنیم
روی تختش دراز کشیدو چشماشو بست نزدیکش شدمو آروم پتو رو ور بدنش کشیدم درست مثل این مادرها که پتو رو بدن بچه هاشون درست میکنن
نگاهی به صورت جذاب و زیباش انداختم صورتش از سردی آب قرمز بود و موهای خیسش روی صورتش افتاده بود
بی اختیار دستم سمت صورتش رفت ولی وسط راه از حرکت ایستادم
نه……حالا نه…..حالا نه که این همه به هدفم نزدیک شدم ……..

*************************************
– سامان الهی بری زیر گل…….الهی خودم با همین دستهام بزارمت تو کفن …..الهی بری زیر تریلی صورتت خراب شه …….الهی دیگه اصلا نبینمت
– خوب دیگه چی؟
ماسک رو از روی صورتم برداشتمو و گفتم: الهی بمیری با لباس سفید بیام سر خاکت تو رو خدا نگاه کن چه گندی به بالا آوردی؟
نگاهی انداختو بی خیال گفت: کسی مجبورت نکرده بود جمعش کنی
نگاهش کردم بی خیال از این که من دارم کثافت کاری دیشبشو جمع میکنم
داد زدم : خیلی بی شعوری بدم میاد ازت ………اومدم گند کاری آقا رو جمع کنم
اصلا به من چه مگه کلفتتم؟ خودت برو جمع کن
با خنده دستاشو برد بالا سرشو گفت: باشه بابا مگه من چی گفتم؟
با عصبانیت گفتم: تو چی گفتی ؟ سامان یکی میزنم تا یه هفته یادت بره کی هستی
گفت: ای بابا….تو چرا مثه آسمون بهار هستی؟ یه لحظه آفتابی یه لحظه رعدو برق
اسکاجو جلوش گرفتمو با خشم گفتم:تو به این میگی رعدو برق به عصبانیتم چی میگی؟
تند گفت: من غلط بکنم به اون چیزی بگم
بی اختیار زدم زیر خنده . اون هم که دید من دارم میخندم خندید که یه دفه جدی شدمو گفتم: نیشتو ببند
با قهقهه گفت: نبندم چی؟
با طعنه جواب دادم: نه….مثله این که بساط دیشبت حسابی سر حال آوردتت …..حسابس خر کیف شدی
با پوزخند گفت: جای شما خالی بود
– دفعه آخرت باشه این جور کثافت کاری هارو میاری این جا ها تو این خونه من نماز میخونم
– سمیرا؟

 

این مطالب را به شما پیشنهاد میکنم

  • رمان میراث قسمت آخر
  • رمان میراث قسمت بیستم
  • رمان میراث قسمت نوزدهم
  • رمان میراث قسمت هجدهم
  • رمان میراث قسمت هفدهم
  • رمان میراث قسمت شانزدهم
  • رمان میراث قسمت پانزدهم
  • رمان میراث قسمت سیزدهم
  • رمان میراث قسمت دوازدهم
  • رمان میراث قسمت یازدهم
  • نر م افزار هاي مورد نياز کاربر

    نرم افزار هايي که دوستان براي خواندن رمان نياز دارند

    دانلود نرم افزارadobe reader براي اندرويد: براي اجراي pdf در اندرويد

    دانلود نرم افزارGobook براي اندرويد: براي خواندن فرمتepub در اندرويد

    دانلود نرم افزار winrar براي اندرويد: براي اکستراکت وباز کردن فايلzip و rar در اندرويد

    دانلود نرم افزار winrar براي ويندوز: براي اکستراکت وباز کردن فايلzip و rar در کامپيوتر

    اين پست 3 سال پيش توسط elahe ارسال شده:
    QR code
    دیدگاه کاربران

    تبلیغات
    آخرین مطالب ارسالی سایت
    بیشترین توصیه شده ها
    آخرین نظرات ارسالی
    bright گفته : خواهش می کنم ... ... bright گفته : سلام هدیه جان خواهش می کنم ... ... هدیه گفته : سلم عزیزم مرسی از اینکه زود به زود رمان خوب میزاری ... سهیلا گفته : سلام و خسته نباشید افرین به شما نویسنده عزیز کتاب ... غزال گفته : قشنگگگگگگگگگگگ بود...مخصوصا آخراش..دوسش داشتم ... سمانه گفته : به فاطمه ی عزیز به خاطر موضوعات خلاقانه ,استعداد ب ... لیلی گفته : وای مرسی خیلی منتظرش بودم ... شیدا گفته : داستانش قشنگ بود ولی خیلی از قسمتاش شبیه رمان "قرا ... لیلا گفته : سلام رمانتون قشنگ بود ممنون از زحمتی که کشیدین فقط ... الهام گفته : واقعا عالییییییییییییییی من واقعا دوسش داشتم از اس ...
    انجمن نگاه دانلود
    انجمنی برای همه سلیقه ها
    دانلود اهنگ جدید
    دانلود آهنگ جدید
    آهنگ جدید
    الوند موزیک
    دانلود فول آلبوم
    تبلیغات متنی ارزان
    برای سفارش کلیک کنید
    چسب اسلیم پچ
    div class=