<

پند عابدپند عابد

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

پند عابد گویند صاحب دلی ، برای اقامه نماز به مسجدی رفت . نماز گزاران، همه او را شناختند؛ پس، از او خواستند كه پس از نماز، بر منبر رود و پند گوید. پذیرفت . نماز جماعت تمام شد . چشم ها همه به سوی او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست. بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آنگاه خطاب به ...

ادامه مطلب

تکه ای که دوست نداری!؟

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

شیوانا صبح زود از مقابل مغازه نانوایی عبور می کرد. دید نانوا عمدا مقداری آرد ارزان جو را با آرد مرغوب گندم مخلوط می کند تا در طول روز به مردم به اسم نان مرغوب گندم بفروشد و سود بیشتری به دست آورد. شیوانا از مرد نانوا پرسید:" آیا دوست داری با آن بخش از وجودت که به تو دستور این کار را داد و الآن مشغول ...

ادامه مطلب

آب شور

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

مردی از دست روزگار سخت می نالید. پیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواست . استاد لیوان آب نمكی را به خورد او داد و از مزه اش پرسید؟ آن مرد آب را به بیرون از دهان ریخت و گفت: خیلی شور و غیر قابل تحمل است. استاد وی را به كنار دریا برده و به وی گفت همان مقدار آب بنوشد و بعد از ...

ادامه مطلب

شیوانا و زن

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

شیوانا و زن بچه ای نزد شیوانا رفت (در تاریخ مشرق زمین شیوانا كشاورزی بود كه او را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانستند) و گفت: "مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی كه به كاهن معبد دارد، خواهر كوچكم را قربانی كند، لطفا خواهر بی گناهم  را نجات دهید". شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید كه زن ...

ادامه مطلب