معامله باخدا

زارعی تصمیم گرفت خدارادرکار زراعتش شریک کندتاخداباران کافی وبه موقع بفرستدوبه کشت وزرعش برکت بدهدومتقابلا اوهم سرخرمن سهم خداراجداکندوبپردازدسال اول زراعتش خیلی پرمحصول شدووقتی خرمن هارادرو کردوخواست سهم هاراتفکیک کندبه خداعرض کرد: شماکه الحمدلله بی نیازیدولی من خانه وزندگی حسابی ندارم امسال بااجازه شمامن همه ی محصول راخودم برمیدارم وسال آینده سهم شماراحساب خواهم کرد.سال دوم هم زراعتش خیلی پربرکت شدولی بازموقع تقسیم کردن سهمش باخدا،گفت:خدایامن یک مقدارخرجهای ضروری دیگردارم،امسال هم بااجازه شماتمام محصول رابرمیدارم وسال آینده تمام طلب شمارایکجامیدهم.این داستان چندسال عیناتکرارشدوزارع هرسال به بهانه ای ازدادن سهم خداطفره رفت تااینکه یکسال بعدازدروکردن خرمن به ذهنش خطورکردکه بگویدخدایااصلاشماشریک نیستی،ناگهان دیددیواربزرگی ازدور داردنزدیک میشودخوب که دقت کرد دیدسیل عظیمی به سمت ده می آید.ازترس پابه فرارگذاشت وحتی کفشهایش هم ازپایش بیرون امدوجاماند.سیل آمدوهمه ی زمین کشاورزی وخانه وزندگی اوراباخودبرد.زارع که به یادعهدشکنی های خودش باشریکش یعنی خداافتاد،فهمیدکه لطمه را ازکجاخورده است لذادرحالی که پابرهنه بودوکفشهایش راهم سیل برده بودسربه آسمان بلندکردوبه خداعرض کردکه فهمیدم چه شد،ولی که میخواستیم باهم شریک شویم من کفش که پایم بوداماسیلی که فرستادی کفشهایم راهم برد

رمز فايل : www.negahdl.com

این مطالب را به شما پیشنهاد میکنم

درباره elahe

برچسب ها

نظرات