<

خدا با ماست

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

خدا با ماست نویسنده : ج.حسینی بعضی ستاره ها در آسمان پهناور می درخشیدند وچشمک زنان خود نمایی میکردند. هوا گرم بود و من که بعد از مدتها به شهر خودم برگشته بودم با لباس سربازی وپوتینهای برق انداخته از خیابانها و کوچه ها یکی پس از دیگری رد میشدم واز این گرما لذت می بردم...

ادامه مطلب

زنی که همیشه بسم الله رحمن الرحیم می گفت

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

درتحفة الاخوان حکایت شده است مردی منافق زن مؤمنی داشت که درتمام امورخودبه اسم باری تعالی مددمی جست ودرهرکاربسم الله رحمن رحیم می گفت وشوهرش توسل واعتقاداورابه بسم الله بسیارخشمناک می شدوازمنع اوچاره نداشت تاآنکه روزی کیسه کوچکی از زر رابه آن زن دادوگفت اورانگاه بدارد!زن کیسه راگرفت وگفت بسم الله الرحمن الرحیم آن رادر پارچه ای پیچیدوگفت بسم الله الرحمن الرحیم وآن رادرمکانی پنهان نمودوبسم الله ...

ادامه مطلب

چرا به خانه امام علی(ع) حمله کردند وچرا امام علی سکوت کرد؟

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

سلام دوستان برای من همیشه سوال بودچرابه خونه ی امام علی حمله کردندوامام ازخوددفاعی نکردتحقیق کردم معلوم شدچون امام علی باابوبکربیعت نکرده بودبدنبالش امدندتااورابرای بیعت ببرندچون بی بی همیشه صورتش رامی پوشاندوان موقع صورتش حجاب نداشت پشت درخودراپنهان کردوانهابه عمددر رابه اتش کشیدندوهنگامی که در راهل میدهندمیخ دربه پهلوی ایشان میرودومحسن راازدست میدهنداماسوال دوم چراامام کاری نکرد؟هنگام مرگ رسول اکرم به امام علی میفرمایدعلی جان وصیتی به ...

ادامه مطلب

معامله باخدا

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

زارعی تصمیم گرفت خدارادرکار زراعتش شریک کندتاخداباران کافی وبه موقع بفرستدوبه کشت وزرعش برکت بدهدومتقابلا اوهم سرخرمن سهم خداراجداکندوبپردازدسال اول زراعتش خیلی پرمحصول شدووقتی خرمن هارادرو کردوخواست سهم هاراتفکیک کندبه خداعرض کرد: شماکه الحمدلله بی نیازیدولی من خانه وزندگی حسابی ندارم امسال بااجازه شمامن همه ی محصول راخودم برمیدارم وسال آینده سهم شماراحساب خواهم کرد.سال دوم هم زراعتش خیلی پربرکت شدولی بازموقع تقسیم کردن سهمش باخدا،گفت:خدایامن یک ...

ادامه مطلب