داستان کوتاه فروش سیب

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

فروش سیب در تاریخ مشرق زمین شیوانا را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانند، اما او در عین حال کشاورز ماهری هم بود و باغ سیب بزرگی را اداره می کرد. درآمد حاصل از این باغ صرف مخارج مدرسه و هزینه زندگی شاگردان و مردم فقیر و درمانده می شد… درختان سیب باغ شیوانا هر سال نسبت به سال قبل بارور تر و شاداب تر می شدند و مردم برای خرید ...

ادامه مطلب

داستان کار خیر وشیطان

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

داستان:کارخیر وشیطانمردی صبح زودازخواب بیدارشدتانمازش رادرمسجدبخواند.لباس پوشیدوراهی مسجدشد.درراه مردبه زمین خوردولباسهایش کثیف شد.اوبلندشدوبه خانه برگشت.لباسهایش راعوض کردودوباره راهی مسجدشد.در راه باز درهمان نقطه مجددازمین خوردولباسهایش کثیف شد.باردیگربه خانه برگشت ولباسهایش راعوض کردوراهی مسجدشد.در راه بامردی چراغ به دست روبروشدونامش راپرسید.مردپاسخ داد((من دیدم شمادرراه مسجددوباربه زمین افتادید؛ازاین روچراغ اوردم تابتوانم راهتان راروشن کنم.مرداول تشکرفراوان کردوهردوباهم راهی مسجدشدندهمین که به مسجدرسیدندمرداول از مردچراغ بدست خواست تاواردمسجدشودوبااونمازبخوانداما مرداز رفتنن به ...

ادامه مطلب

دانلود رمان تمنای نگاهم راباورکن برای موبایل وکامپیوتر

دانلود رمان تمنای نگاهم راباورکن - www.negahdl.com
خلاصه رمان :

دانلود رمان تمنای نگاهم راباورکن خلاصه ی داستان: دانلود رمان تمنای نگاهم راباورکن ریرا دختریه که با شرایط سختی بزرگ شده...پدر سخت گیری داشته و از این بابت خیلی افسردست...بخاطر یه اتفاق یا بدشانسی یا هر چیزی که اسمش هست...عزیز ترین گوهر وجودیشو از دست میده و دیگه کاملا خودشو میبازه و اعتقادش به عشق رو هم از دست میده... آیا میتونه دوباره اعتقادش به عشق رو بدست بیاره....عاشق شدن ...

ادامه مطلب

انعکاس زندگی

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

پسر و پدری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و داد کشید:آآآی‏ی‏ی!! صدایی از دوردست آمد:آآآی‏ی‏ی!! پسربا کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟ پاسخ شنید: کی هستی؟ پسرک خشمگین شد و فریاد زد ترسو! باز پاسخ شنید: ترسو: پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟ پدر لبخندی زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با ...

ادامه مطلب

دریای عجیبی که در قرآن آمده + عکس

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

آخرین نیوز: در شهر توریستی اسکاگن این زیبایی را می توانید در سجیه دید، این شمالی ترین شهر دانمارکیهاست، جایی که دریای بالتیک و دریای شمال بهم میپیوندند. دو دریای مختلف با هم یکی نمی شوند و بنابرین این راستا بوجود می آید. و این همان چیزی است که در قرآن آمده است. سورة مبارکه الرحمن مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ (۱۹) بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ (۲۰) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۲۱) ...

ادامه مطلب

دانلودرمان ناشناخته برای موبایل/کامپیوتر/اندروید/تبلت

دانلودرمان ناشناخته - www.negahdl.com
خلاصه رمان :

دانلودرمان ناشناخته برای موبایل/کامپیوتر/اندروید/تبلت خلاصه:رمانی که کاملاً تخیلی و بر گرفته از خاطرات خون آشام و خون واقعی و توایلایت و...کلاً شیرتوشیریه واسه خودش....توی این رمانم همه چی از قبل ِ گرگینه و خون آشام و پری و...هس...موضوع:تخیلی،عاشقانه   خلاصه:راجع به دختری ِ که از مادر ِ پری و پدری خون آشام به دنیا می آد و..باپیداکردن دفترخاطرامادرش پی به گذشته اش میبره و.........پایان خوش

ادامه مطلب

اهدای خون

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

اهدای خون سالها پیش زمانی كه به عنوان داوطلب در بیمارستان استانفورد مشغول كار بودم با دختری به نام لیزا آشنا شدم كه از بیماری جدی و نادری رنج می برد. ظاهرا تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از برادر پنج ساله خود بود كه او نیز قبلا مبتلا به این بیماری بود و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بود و هنوز نیاز به مراقبت پزشكی داشت . پزشك  ...

ادامه مطلب

پیرمردوپرنده

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

دریک دهکده پیرمردخردمندی زندگی میکرد.افرادی که به مشکلی برمی خوردندیاسوالی داشتند،به اومراجعه می کردندیک روزیک بچه ی باهوش وزبل که میخواست سربه سرپیرمردبگذاردپرنده ی کوچکی گرفت وان راطوری دردستش گرفت که دیده نشود.بعدپیش پیرمردرفت وبه اوگفت:پدربزرگ من شنیده ام شماباهوش ترین مرددهکده هستیدامامن باورنمی کنم.اگرراست است  می توانیدبگوییدکه این پرنده ای که دردست من است زنده است یامرده؟ پیرمردنگاهی به پسرانداختوفکرکرداگربگویدپرنده زنده است پسربایک حرکت کوچک دستش پرنده ...

ادامه مطلب

پند عابدپند عابد

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

پند عابد گویند صاحب دلی ، برای اقامه نماز به مسجدی رفت . نماز گزاران، همه او را شناختند؛ پس، از او خواستند كه پس از نماز، بر منبر رود و پند گوید. پذیرفت . نماز جماعت تمام شد . چشم ها همه به سوی او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست. بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آنگاه خطاب به ...

ادامه مطلب

تکه ای که دوست نداری!؟

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

شیوانا صبح زود از مقابل مغازه نانوایی عبور می کرد. دید نانوا عمدا مقداری آرد ارزان جو را با آرد مرغوب گندم مخلوط می کند تا در طول روز به مردم به اسم نان مرغوب گندم بفروشد و سود بیشتری به دست آورد. شیوانا از مرد نانوا پرسید:" آیا دوست داری با آن بخش از وجودت که به تو دستور این کار را داد و الآن مشغول ...

ادامه مطلب

آب شور

<?php the_title(); ?>
خلاصه رمان :

مردی از دست روزگار سخت می نالید. پیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواست . استاد لیوان آب نمكی را به خورد او داد و از مزه اش پرسید؟ آن مرد آب را به بیرون از دهان ریخت و گفت: خیلی شور و غیر قابل تحمل است. استاد وی را به كنار دریا برده و به وی گفت همان مقدار آب بنوشد و بعد از ...

ادامه مطلب