دانلود رمان خنده های قشنگ جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان خنده های قشنگ جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان خنده های قشنگ

دانلود رمان خنده های قشنگ

نوشته طیبه سوری کاربر نود هشتیا

خلاصه: داستان زندگی زنی که بعد از سالها زندگی مشترک از همسرش جدا شده و فکر میکنه که شاید دنیا به آخر رسیده…دنیایی که آخرش اول یه دنیای دیگه س… یه دنیای متفاوت و پر ماجرا
مقدمه:
اردیبهشت امسال سی ساله میشم. تولد سی سالگی برای یه زن پر از نغمه های غم انگیزه… سی سالگی یعنی پایان یک دهه ی قشنگ… دهه ی دوم زندگی من با ازدواج شروع شد و با طلاق به پایان رسید.
حالا من دوباره برگشتم سر جای اولم، با این تفاوت که روزهای رفته از عمرم به هیچ قیمتی برنمیگرده سرجاش! و با هزار و یک تفاوت دیگه که من میخوام تک تکشون رو نادیده بگیرم و دوباره و بهتر از بار قبل به زندگی برگردم…

و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد…

قسمتی از داستان

چشمهایم روی لیوان آب خیره ماند. تمام حرکاتش از تحقیر لبریز بود. حتی آب تعارف کردنش!
-نمیخوام
لیوان را روی میز گذاشت و یک نیم دور چرخید. بی هیچ اصرار بیشتری…
چشم تیز کرده بودم روی خونسردی چشم هایی که هر لحظه غریبه تر می شدند با من. آرامش او وقتی حرفهای خیلی زشت را براحتی بر زبان می آورد چندش آور بود…
-من که دشمنت نیستم لیلی، هستم!؟
اگر نبود چشم هایش آنهمه گرد و براق نمیشدند. آنهمه دست هایش را پنهان نمیکرد که نبینم.
-میخوام سر و سامون بگیری. میدونم شاید به نظرت مسخره بیاد ولی الان بهترین فرصته…
دست هایم را بالا کشیدم و خودم را بغل کردم. به جای همه ی کسانی که جایشان خالی بود کنارم…
تحمل دردی که حرفهای مهرناز به جانم میریخت حقم بود…کمترین حقم…
-بسه هر چی سختی کشیدی، هر چی زدن تو سرت و صدات درنیومد. دیگه وقتشه یه تکونی به خودت بدی. وقتشه پا شی…

این مطالب را به شما پیشنهاد میکنم

درباره نگاه

نگاه (ف.حیاوی) هستم ...کارشناس شیمی کاربردی علاقه مند به..کتاب..والیبال..شطرنج...شعر..شیمی..علم انجمن نگاه دانلود http://forum.negahdl.com

برچسب ها

نظرات


(۱۸) دیدگاه برای “دانلود رمان خنده های قشنگ جاوا، اندروید،pdf،ایفون” ثبت شده است.
  • bahin1 گفت:

    باسلام وتشکر از سایت خوب شما ورمانهاای زیبا یتان .ممنون

    [پاسخ به این نظر]

  • الهام گفت:

    خانم طیبه سوری رمان خنده های قشنگ و رمان سایه ی هیچکس با قلم بسیار زیبا و وزین شما بسیار لذت بخش بود .
    امیدوارم آنها و رمان های زیبای دیگری را بیافرینید و به چاپ برسانید.
    موفق باشید

    [پاسخ به این نظر]

  • ونوس گفت:

    عاشق قلمت شدم و عاشق اینکه آدمای رمانت پرفکت نیستن و خیلی به حقیقت دنیای ما نزدیکن.

    [پاسخ به این نظر]

  • mohsene گفت:

    با تشکر از نویسنده این رمان.
    این رمان من رو به خاطر این جذب کرد چون فکر می کردم دختر عاقلی می تونه باشه ولی اشتباه فکر می کردم.
    اون طوری که انتظارشو داشتم نبود نمی گم همونطوری که من می خوام چون اصلا امکان نداره.
    این رمان یه جورهایی خیلی خسته کننده بود البته عذرمی خوام که اینو می گم
    دختره یه جورایی مثل مرده ها می موند و عشق ثابتی نداشت یه جورایی داستان به طور غیر واقعی کش پیدا می کرد و دختره از این مرد به اون مرد پرتاب می شد.
    مادره دختره هم باید اونو به حال خودش می ذاشت نکه بعد از عروسی که بهم زده بود سرش داد و بی داد می کرد به نظرم ناهید خانم بیشتر می خورد که مادر واقعیش باشه
    وقتی هم که رمان رو می خوندم متوجه شدم یه جورایی در هم بر هم نوشته شده به طوری که نمی فهمیدم کی به کیه
    یا اینکه دختره منظورش به چیه. اون قدر که من اصلا نفهمیدم هرمز چند سالست و فکر می کردم که ادم پیریه حتی به این فکر کردم که چشمش دنبال مامانه لیلیه تا موقعی که ازش خواستگاری کرد اون موقع می گفتم خدایا این چند سالشه و با خودم تصور کردم که اونقدر هام شاید پیر نبوده و البته مازیار یه دفعه به سرش می زد عاشقه یه دفعم بی خیال می شد به طوری که تکلیفش با خودش مشخص نبود و تا دختره بهش گفت نه پا پس کشید البته ذکر نکردین که شیوا چطوری مرد
    با این که خوب تموم شد ولی یه جورایی بی معنی تموم شد بدون هیچ تلاشی از هم دست کشیدن و اخرش خیلی بی معنی به هم رسیدن .
    خوبی این داستان این بود که یه جورایی عبرت می شه برای کسایی مثل این دختره که شبیهش نباشن حتی خودشم اعتراف می کرد که افکارش بچگانس از اون طرف می گه عاشق مازیار شده از یه طرف دیگه می گه با عطر پیمان دین و هوشش و از دست می ده. واقعا هم شبیه زنای هرز بوده و فقط بلد بوده شعار بده.
    و باز هم باتشکر بالاخره زحمت کشیدین و امیدوارم به دل نگیرین از انتقاد های من

    [پاسخ به این نظر]

  • Anna گفت:

    نسبت به بقیه رمان های آبکی و تکراری خوب بود ممنون از نویسنده

    [پاسخ به این نظر]

  • لیلا.ط گفت:

    سلام پگاه جونم مرسی بابت اسم کتاب هم ازشما هم ania و مهناز

    [پاسخ به این نظر]

  • ترانه گفت:

    سلام نگاه جون میشه لطفا رمان ز مین به شکل احمقانه ای گرد است رو بزارید.سایت ۹۸ia اونو برای فروش گزاشته .اینترنتی نتونستم بخرم.ایمیل هم زدم جواب ندادن.

    [پاسخ به این نظر]

    نگاه پاسخ در تاريخ دی ۱۱ام, ۱۳۹۴ ۶:۴۳ ب.ظ:

    سلام..خیر متاسفانه نویسنده اجازه نداد…

    [پاسخ به این نظر]

  • مهرداد گفت:

    سلام.
    اول بابت رمان هایی که زحمت میکشید و میزارید خیلی خیلی ممنونم ازتون .نمیدونم شاید باورتون نشه ولی من کتاب خوندن رو با سایت شما شروع کردم پس ۳پاس فراوان

    یه خواهشی داشتم اگه امکان داره تو مقدمه ای که زحمت میکشید و مینویسید .نوع پایان یافتنش هم نوشته شه (خوش یا تلخ)تو بعضی از موارد فراموش میکنید.
    ممنون میشم ازتون

    [پاسخ به این نظر]

  • sara گفت:

    سلام عشق یعنی تفاوت. وحشی اما دلبر به خودت باختمت میزارید لطفا. لطفا جوابم بدید ممنون

    [پاسخ به این نظر]

    نگاه پاسخ در تاريخ بهمن ۵ام, ۱۳۹۴ ۵:۳۲ ق.ظ:

    سلام اگرتموم بشن و نویسنده اجازه بده باشه

    [پاسخ به این نظر]

  • Bande khoda گفت:

    داستان غمگینی بود وأی بازم خوب تموم شد

    [پاسخ به این نظر]

  • ania گفت:

    سلام ببخشید نگاه جون من دوستم رمان مینویسه یک رمانم نوشته ک تو بانک رمان اقای غلامی ثبت شده خواستم بدونم اگه رمان بعدیشو بخواد بده شما تو ساین نگاه بزارین شرایطش چطوریه ؟ممنون میشم جوابمو بدین

    [پاسخ به این نظر]

    REZA پاسخ در تاريخ دی ۷ام, ۱۳۹۴ ۹:۳۶ ب.ظ:

    و جهت قرار گرفتن کتاب های شما در سایت ما فایل ورد یا نوت پد رمان خودودوعکس تم برای ساخت جلد را به جیمیل زیر ارسال کنید

    negahdl@gmail.com

    [پاسخ به این نظر]

  • لیلا.ط گفت:

    سلام پگاه جون دنبال بک رومانم که دختروپسرتودانشگاه آشنا میشن ازدواج میکنند پسرمشکل روانی داشته برادرش ازخارج میاد به دخترکمک میکنه تا جداشه ولی خودش عاشق دختره میشه ونامزدیش به هم میخوره برادر کوچیکه خودکشی میکنه وبرادربزرگه باایندختره ازدواج میکنه .لطفا اسمش رو بگین بهم ممنون از سایت خوبتون

    [پاسخ به این نظر]

    مهناز پاسخ در تاريخ دی ۷ام, ۱۳۹۴ ۵:۲۱ ب.ظ:

    @لیلا.ط, سلام لیلا جان اسم اون رمان دوئل دل هستش

    [پاسخ به این نظر]

    ania پاسخ در تاريخ دی ۷ام, ۱۳۹۴ ۶:۴۰ ب.ظ:

    @لیلا.ط, اسمش دوئل دل هست

    [پاسخ به این نظر]

  • شقایق گفت:

    نگاه جون خیلی رمانهای قشنگی میزارید ممنونم ……

    [پاسخ به این نظر]