داستان کوتاه ( مذهبی )

                                   اولین شهید صحرای کربلا

روایت است در زمان قدیم، حر بن ریاحی و لشکریانش به دستور یزید اولین کسی بودند که راه را بر کاروان سالار شهیدان ابا عبدالله الحسین بسته بودند

و مانع شدند تا آنها وارد کوفه شوند، شب در صحرای کربلا فرا رسید، حر بن ریاحی در عالم خواب مادرش را دید که با عصبانیت به او گفت:

« حر، لعنت بر تو باد، تو راه را بر پسر پیغمبر بستی، خدا تو را نبخشد… » با ترس و وحشت از خواب برخواست و با چهره ای که نگرانی در آن مشهود بود

پسرش را فراخواند و از او خواست دستهایش را با طناب ببندد و چشم هایش را هم با دستمال بپوشاند و با همان سر و وضع او را به خیمۀ حضرت ببرد،

وقتی حر بن ریاحی را نزد ابا عبدالله الحسین بردند او در یکی از دستش قرآن و در دست دیگرش شمشیر نهاد،

گفت: « ای پسر پیغمبر، یا مرا بخاطر این قرآن کریم ببخش و یا مرا با این شمشیر بکش… »

لبخند رضایت بخشی بر سیمای نورانی مولا نقش بست، گفت: « خوش آمدی حر… تو آزاد مرد هستی… ” 

رمز فايل : www.negahdl.com

این مطالب را به شما پیشنهاد میکنم

درباره نگاه

نگاه (ف.حیاوی) هستم ...کارشناس شیمی کاربردی علاقه مند به..کتاب..والیبال..شطرنج...شعر..شیمی..علم انجمن نگاه دانلود http://forum.negahdl.com

برچسب ها

نظرات



Histats.com © 2005-2014 Privacy Policy - Terms Of Use - Check/do opt-out - Powered By Histats