خدا با ماست

خدا با ماست

نویسنده : ج.حسینی

بعضی ستاره ها در آسمان پهناور می درخشیدند وچشمک زنان خود نمایی میکردند.

هوا گرم بود و من که بعد از مدتها به شهر خودم برگشته بودم با لباس سربازی وپوتینهای برق انداخته از خیابانها و کوچه ها یکی پس از دیگری رد میشدم واز این گرما لذت می بردم…

 کوله سربازی سنگین بود اما شوق رسیدن به خانه اجازه نمی داد که آن را زمین بگذارم و لحظه ای بایستم و استراحت کنم .

به خانه رسیدم خانه ای که تمام خاطرات ریز وبزگم درآن بود،آمدم در را باز کنم که یادم افتاد کلید را گم کرده ام، زنگ زدم ،صدای بلبلی آن طنین انداز شد به این فکر می کردم که چه کسی در را باز خواهد کرد زیر لب گفتم هرکی باشه حسابی غافل گیر میشه… چون که بی خبر آمده بودم. البته می دانستند سربازیم تمام شده .

خبری نشد دوباره کلید زنگ را فشردم در همین موقع کبری خانوم همسایه دیوار به دیوار ما از توی کوچه به من نزدیک شد و پرسید: جواد جان تویی… همین که مطمئن شد خودم هستم زد زیر گریه

به یکباره حس عجیبی سر تا سر  وجودم را فرا گرفت دلم شور افتاد و قلبم شروع کرد به تند تند زدن تمام بدنم به لرزه افتاد به سرعت رفتم طرف خانه دایی اینا که ته کوچه بودند اما آنجا هم کسی نبود روی پله جلوی در نشستم به یاد سکته مادرم افتادم- پدرم راننده تاکسی برون شهری بود که یک روز بعد از رساندن مسافردر راه برگشت با کامیونی تصادف کرد و جانش را از دست داد. مادرم نیز به علت ناراحتی قلبی یک بار سکته ناقص داشت خدا به من وخواهرم رحم کرد وگرنه ما نابود می شدیم اوهمیشه مثل یک کوه پشت ما بود و نمی گذاشت جای خالی پدر را احساس کنیم.

از دور دختر دایی را دیدم که به من نزدیک می شد چادرش را جمع کرد همین که متوجه من شد از تعجب ماتش زد و سپس اشک در چشمانش حلقه زد به آرامی گفت: باقی عمرش برای شما جواد جان…

دنیا در نظرم تیره وتار شد.

– جواد جان مادرت امروز صبح…

چشمانم سیاهی رفت ودیگر چیزی نشنیدم.

من و خواهرم تحت سر پرستی دایی درس خواندیم و بزرگ شدیم اواسط دانشگاه بودم که احساس کردم عاشق شدم عاشق دختری پاک و زیبا… این شد که دایی را به جانش انداختم چون دایی خوراکش امر خیر بود و سرش درد می کرد برای این جور کارها…

روزهای آخر دانشگاه با او ازدواج کردم نامش فرشته بود دختری خوب و متین که آرام بخش دردهایم بود به من قوت قلب میداد و در بسیاری از کارها حامی و پشتیبانم بود.

به راستی جای خالی مادرم را پر میکرد و به جرأت می توانم بگویم او واقعا یک فرشته بود و همه را مدیون خدا بودم که مرا تنها نگذاشت.

با کمک دایی دریک شرکت پخش  پوشاک مشغول به کار شدم و زندگی من و فرشته روز به روز رونق می گرفت و بهتر می شد. تا اینکه خبری تمام خوشبختی  ما را از بین برد و آن خبر ترخیصی من به علت ضرر وزیان شرکت وبرشکستگی کارخانه بود.

 فرشته مرا دلداری می داد و با آن لحن مهربانش می گفت برای جواد من همیشه کار هست به عنوان کمک هم مدتی به عنوان منشی در جایی مشغول به کار شد. روزها می گذشت و من تحملم کمتر و کمتر میشد تا اینکه چشمم به آگهی استخدامی افتاد از روی آدرس نوشته شده راهی آنجا شدم وقتی به آنجا رسیدم از بوی بد محیط کارگاه عقم گرفت کار کثیف و پرخطری بود بی خیالش شدم و برگشتم. با حالی گرفته و کلافه به خانه رسیدم جلوی در دستم را توی جیب کردم تا کلید را در بیاورم اما کلید نبود.انگار آن را گم کرده بودم. حس عجیبی بهم دست داد دلم شور افتاد. زنگ زدم، کسی جواب نداد. باز هم دستم را روی زنگ گذاشتم ولی خبری نبود. ساعت کاری فرشته تمام شده بود و او عادت نداشت آن موقع روز بیرون برود. به خودم دلداری میدادم

– شاید کارش طول کشیده… نه… شاید رفته خرید… نه خودم دیروز همه چیز گرفتم… و هزارو یک شاید دیگر…

آرام نمی شدم. تلفن زدم به محل کارش کسی که گوشی را برداشت گفت خیلی وقته رفته. نمی دانم چه شد که شماره دایی را گرفتم بعد از چند بوق گوشی را برداشت

– الو

– سلام دایی از فرشته…

حرفم را قطع کرد و با صدایی گرفته گفت جواد جان تویی

از صداهای توی گوشی فهمیدم داخل بیمارستانه… با استرس و دل شوره پرسیدم دایی کجایی چیزی شده… بعد از کمی مکث با صدایی خِرخِرکنان گفت خواهرت با یه ماشین تصادف کرده. به سرعت آدرس را گرفتم و راهی بیمارستان شدم. در بین راه خدا خدا می کردم که اتفاقی برایش نیفتاده باشد او تنها باز مانده از خانواده ام ودوست داشتنی ترین خواهر دنیا بود. به بیمارستان که رسیدم دایی و فرشته و زن دایی را دیدم که زار زار گریه می کردند. دنیا دور سرم چرخید به دیوار تکیه دادم ونشستم، تمام اتفاقات توی سرم مرور شد حکم ترخیص، آن کارگاه نکبت، نبودن کلید، صدای زنگ که مدام توی سرم می پیچید…

– جواد جان حالت خوبه بیا این آب رو بخور…

با صدای فرشته به خودم آمدم. مات و مبهوت به چشم های قرمزاو خیره شدم به آرامی زیر لب گفتم اون تنها خواهرم بود اون همه ی خانواده من بود…

من که از کار بی کار شده بودم غم از دست دادن خواهرم نیز به آن اضافه شد و در این میان اگر فرشته نبود مشکلات مرا از پای در می آورد.

بعد از چهلم خواهرم با مرد خوش مشربی به نام محمود که از اقوام خیلی دور ما بود آشنا شدم او مرا به شرکت خودشان معرفی کرد وبعد از مدتی درآنجا استخدام شدم. در آنجا من مسئول اجناس وارداتی بودم و او انبار دار بود. به ظاهر همه کارها درست وعالی انجام می شد ولی یک جای کار میلنگید…

بعد از مدتی پیشنهادی به من دادند یک سفرخارجه به کانادا برای سفارش دهی و تحویل یک سری اجناس به مدیریت خود من اما آنجا پی بردم که بشکل خیلی زیرکانه و حرفه ای در بعضی اجناس مواد جا سازی شده اما من چیزی نگفتم و این بزرگ ترین اشتباه زندگیم بود شاید ترس ازبیکاری ویا شاید طمع پست و مقام بود که مرا به این کار وا داشت. به هر حال کارم را ادامه دادم. گاهی مقداری از آن مواد ها به دستم می رسید که آن را به محمود آقا تحویل میدادم او هم از خدا خواسته با سر می گرفت.

زندگی خوب پیش می رفت و فرشته مرا مثل یک بچه تر و خشک می کرد. با هم به دریاچه وسط پارک شهر می رفتیم و در برابر رقص فواره ها فالوده می خوردیم خنده هایش بر شیرینی و لذت آنجا می افزود. کار من گرفته بود و دیگر لازم نمی دیدم فرشته هم پا به پای من کار کند و زحمت بکشد. این شد که از او خواستم دست از کار بکشد اما او کارکردن را دوست داشت و من هم مخالفتی نکردم.

روزی آقا محمود مرا به خلوت گاهش دعوت کرد و بعد از کلی چای و میوه رفت سراغ دَم و دستگاهش و شروع کرد به کشیدن مواد به قول خودش تو مرامش نبود تکی بزند اما من که تنها نقطه مثبت خودم را نرفتن به طرف مواد و اینجور چیزها می دانستم پا پس کشیدم و محکم گفتم نه!

چند ماهی گذشت و با آقا محمود حسابی جور شدیم اون موادهای لعنتی هم مدام یا بسته بندی شده توی اجناس یا دست آقا محمود جلوی چشمم بودند. دایی همیشه می گفت دیدن بعضی چیزا ظرفیت می خواد که شاید من

نداشتم. خلاصه نفهمیدم چی شد که گرفتار این مواد لعنتی شدم. نمی دانم مقصر را شرکت بدانم یا آقا محمود یا خودم که البته خودم کردم که لعنت بر خودم باد…

اوایل تفننی می کشیدم اما بعد که حسابی آلوده شدم برای تهیه مواد تمام زندگیم را دود کردم. از زمانی که به اعتیاد دچار شدم تمام خوشی ها یکی یکی از زندگی من و فرشته رخت بست و رفت. فرشته بارها سعی کرد که مرا ترک دهد اما نشد و من دوباره به طرف آن مواد لعنتی کشیده میشدم.

سر آخر عذرم را هم از شرکت خواستند چون دیگر از دست یک معتاد مفنگی کاری برنمی آمد. من گوشه خانه افتاده بودم و به سختی مواد تهیه می کردم. روزی پس از تهیه مواد به خانه بر می گشتم که به یاد دایی افتادم. بعد از مرگ خواهرم از این شهر رفتند. دایی همیشه می گفت انسان هیچ وقت از آینده خبر نداره ولی راه گریزی هم نداره و بالاخره باهاش مواجه می شه.

دیگر به نزدیکی های خانه رسیده بودم که متوجه شدم کلید همراهم نیست خوب تمام جیبهایم را گشتم ولی نبود زیر لب گفتم حتما گمش کرده ام ای که پدر این خماری بسوزه حواس نمیذاره… رفتم جلوی در و دستم را گذاشتم روی زنگ، صدای آن از داخل شنیده میشد. خبری نشد انگار خانه سالها خالی از سکنه بود. به یاد مرگ مادرم و خواهرم افتادم. این بار دل شوره نداشتم خبری از اضطراب و استرس هم نبود…

الان که داستان زندگیم را می نویسم در کمپ معتادان نشستم بدون هر گونه آلودگی و همچنین بدون مادرم، خواهرم، و همسرم.

پایان

رمز فايل : www.negahdl.com

این مطالب را به شما پیشنهاد میکنم

درباره elahe

برچسب ها

نظرات



Histats.com © 2005-2014 Privacy Policy - Terms Of Use - Check/do opt-out - Powered By Histats